آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۲۰:۳۰۲۱
بهمن
انقلاب بدون خشونت!

البته روح بزرگ امام بعنوان یک رهبر باعث شد تا با درک فشارهای وارده بر غیرت جوانان ، از تخطئه و مخالفت علنی با آنها خودداری کند امّا برای انقلابیونی که شعارشان حاکمیت اسلام بود،سکوت امام نمی توانست نشانۀ مجوزی بر انجام ترور و اعمال خشونت آمیز باشد. به همین جهت بسیاری از انقلابیون با آن که در زندانهای شاه شکنجه شدند، و با گروههای مسلح هم بند شده بودند، اما ریخته شدن خون هر انسانی را بدون مجوز شرعی حرام می دانستند. و با این گروهها همراه نشدند.

اندیشه امام در این زمینه حتی در میان روحانیون نیز مخالفینی داشت و بسیاری از روحانیون انقلابی معتقد بودند که بدون دست بردن به اسلحه نمی توان با رژیم شاه مبارزه کرد! به همین جهت، آنها حمایت معنوی از گروههای مسلح اسلامی را بر عهده گرفتند و فتواها یا احکام مربوط به ترور سران رژیم شاه را صادر می کردند.

به هرحال،آن چه به پیروزی رسید تفکر امام و استراتژی او بود. همان طور که گفته شد، این استراتژی پس از پیروزی  انقلاب در خصوص دشمنان انقلاب و تجزیه طلبان و براندازان هم ادامه یافت. و مجوزی برای برخورد خشن با آنان ، جز در صحنه نبرد، یا بعد از یک محاکمه در دادگاه صادر نشد.

تحلیل شرایط و اوضاع پیش آمده بعد از پیروزی انقلاب ، که بعضا منجر به خروج از این استراتژی شده را نباید به سادگی انجام داد و ما نیز در پی توجیه یا رد وقایع رخداده نیستیم . اما این ویژگی ، مایۀ اصلی انقلاب اسلامی بود و دشمن تلاش بسیاربرای عدول پیروان امام از این استراتژی داشت.گاه؛ پافشاری امام به چشم پوشی از گذشته و سوابق افراد ، منجر به روی کارآمدن گرایشهای خشونت طلب قبل انقلاب ( مثل فداییان اسلام و مؤتلفه و ..) می شد و گاه انجام اقدامات بسیار خشن وسبعانه از سوی ضد انقلاب و تبلیغ گسترده بر خشونت های ضد انقلاب می توانست منجر به تحریک احساسات مردم ومسئولین و خروج از سیاست مزبور شود.بروز برخی اقدامات در این دوره،ناشی از همین تحریکات وغلبه افرادی مثل آیت الله خلخالی بود که وابسته به جریان فدائیان اسلام ( و گروههای مسلح و خشونت گرای قبل از انقلاب) بودند. ازسوی دیگر ؛ گاه منفعت طلبی های محلی ، انگیزه ای می شد تا خشونت جای رحمت را بگیرد و امام را در خصوص ادامه این استراتژی(لااقل در بین افرادی که خود را انقلابی و اسلامی می دانستند)به تردید بیندازد.

سخنان نقل شده از امام، که در برنامه «شاخص»3برای اثبات خشونت گرایی امام! از لابلای صدها ساعت سخنرانی و دهها پیام ایشان جستجو و انتخاب شده بود، بدون بیان شرایط  و حتی بدون بیان معنا و مفهوم واقعی آن بود و برای نسل امروز چنین تصور باطلی را پدید آورد که لابد امام پس از بیان این سخنان تهدید آمیز ، اقدامات شدید و غیرمتناسبی را بر ضد دشمنان انقلاب اتخاذ کرده است! 

برای نسل امروز بیان نشده است که طرفداران انقلاب تا ماهها از داشتن یک رسانه حتی در حد یک روزنامه محروم بودند! و بر عکس ، مخالفان انقلاب و یا وابستگان به احزاب و گروههای مسلح و خشونت طلب قبل انقلاب، بواسطه بهره مندی ازتشکیلات و سازماندهی شان چگونه فضای مطبوعاتی کشوررا به تصرف خود درآورده و با صدها نشریه  رنگارنگ! و ترویج دروغ سعی در محکوم سازی روند رحمت و به شکست کشاندن آن داشتند! و توانستند در رادیو و تلویزیون کشوری که انقلاب کرده حاضر شده و تقریبا کنترل این رسانه را به چنگ آورند.

برای نسل امروز بیان نشده است که مبارزان انقلابی ولی خشونتگرا که مدعی آزادی طلبی بودند، نظیر مجاهدین خلق پس از انتشار یک دو روزنامه از سوی جبهه انقلاب، چگونه آزادی مطالعه را از طرفداران خود هم سلب کردند و آنها را از خواندن روزنامه های وابسته به انقلابیون منع نمودند!! و همان ها که روزی افتخار می کردند برای آزادی خلق ،جان خود را به خطر می اندازند، شروع به ترورهای گسترده ازهمین مردم مخالف خود کردند! و کار این گروه مبارزه با امپریالیسم!! چگونه به همکاری با آمریکا و حمایتهای امپریالیسم از آنان انجامید؟!

من یک محقق تاریخ نگار یایک نویسنده متون سیاسی نیستم و نوشته های من درحد یک گزارش صادقانه و شخصی  از یک سری مشاهدات وتحلیلهای شخصی است.اما به نظر من ، سکوت نویسندگان محقق در این خصوص می تواند دیدگاه جوانان امروزی وآیندگان رادرمعرض آسیب هایی قرار دهد که از سوی دشمن آگاه ودوست ناآگاه بر پیکر انقلاب اسلامی وارد می شود و من به سهم خود و در حد بضاعت اندک خود این سکوت خطرناک را می شکنم.

پاورقی:

1- این شعار نشاندهنده دو نکته مهم است : اول آن که طرح چنین شعاری نمی تواند بدون زمینه اجتماعی باشد و چنانچه ادعای جامعه شناسان غربی در خصوص سیری شکم مردم ایران و داشتن رفاه نسبی درست بود ، طبعا چنین شعاری قابلیت جذب در توده های شکم سیر اجتماعی ! را نداشت . دومین نکته آن که خواسته های کمونیستها می توانست در یک اصلاحات دولتی مثل انقلاب سفید محقق شود و نیازی به تغییر اساسی رژیم نبود! به همین جهت ، این شعارها  با روح انسانی و آرمانگرایانه اسلامی مردم منطبق نشد و حتی آن را نوعی توهین به انقلابیون ، و مشابه دانستن سطح خواسته ها با یک «حیوان»! می دانستند. به یاد دارم که شعار « نان، مسکن، آزادی » از سوی چریکهای فدایی خلق بر دیواری نوشته شده بود؛ و انقلابیون زیر آن شعار نوشته بودند:« علف، طویله، جفتک»! این همسانی بین خواسته های مثلا انقلابی با خواسته ها و نیازهای حیوانی، نوعی توهین به بلندی سطح خواسته‏های انقلابیون به شمار می آمد.

2- گروههای دیگری هم نظیر نهضت آزادی بودند که با اقدام مسلحانه مخالفت داشتند ، امّا تا قبل از اوجگیری انقلاب و فرار شاه، تأکیدی بر تغییر رژیم شاهنشاهی نداشتند.

3- نام یک برنامه چند قسمتی تلویزیونی که در سال 88 و بعد از آن ، از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد.

منبع:بازتاب /نویسنده:نادر نوروزشاد


محمدحسن محب
۲۰:۳۰۰۴
بهمن
روحانیون سربه‌دار
میر هاشم دوه‌ چی 
میر هاشم دوه‌ چی (عکس از تاریخ ۱۸ ساله آذربایجان، نوشته احمد کسروی)
این روزها که سخن از اعدام‌های علنی در شهر تهران بسیار گفته و شنیده می‌شود، شاید بد نیست به سابقه اعدام علنی روحانیون در شهر تهران اشاره شود. درباره به دار آویخته شدن شیخ فضل‌الله نوری همه کم و بیش شنیده‌ایم، اما فاتحان انقلاب مشروطه در مرداد ۱۲۸۸ فقط شیخ فضل‌الله نوری را در میدان توپخانه (یا میدان سپه و همان میدان امام خمینی فعلی) اعدام نکردند، بلکه علاوه بر نوری، سه چهره غیر روحانی و ضد مشروطه و یک روحانی مشروطه‌ستیز هم جزو اعدام‌شدگان مرداد ۱۲۸۸ در انظار مردم تهران بوده‌اند. علی‌نقی خان مفاخرالملک (وزیر تجارت و حاکم تهران)، صنیع حضرت (سردسته اوباش حامی محمدعلی شاه) و آجودان‌باشی سه چهره غیرحوزوی بودند که در دادگاه‌های انقلابی مشروطه‌خواهان به اعدام محکوم شده و اعدام شدند. (۱)
میر هاشم دَوَه‌چی که به اشتباه در برخی جاها دیده‌ام که نام او را «دوره‌چی» نوشته‌اند، روحانی ۳۸ ساله تبریزی بود که هشت روز پس اعدام شیخ فضل‌الله نوری، در روز ۱۷ مرداد ۱۲۸۸ در ضلع جنوب‌غربی میدان توپخانه تهران (محل کنونی ایستگاه متروی امام خمینی) به دار کشیده شد. وی که پنج سال در حوزه نجف درس خوانده بود، در ابتدای جنبش مشروطیت جزو طلاب جوان حامی مشروطه در تبریز بود، ولی در اواخر عمرش به جناح روحانیون مخالف مشروطه پیوست. (۲)
عکس یادگاری مشروطه‌خواهان با جنازه میر هاشم دوه چی ، ۱۷ مراد ۱۲۸۸، میدان امام خمینی تهران
بنا به گزارش کسروی، وی در زمان مشروطه‌خواهی‌اش از پیشروان جنبش در تبریز بوده و در یک سخنرانی گفته بود: «هرکسی که به مشروطه و توده خیانت کند یا بر سر دار می‌رود و یا از دو چشم کور شده در بیخ دیوارها به گدایی می‌نشیند.» (۳)
پیش‌تر در نوشته‌ام درباره شیخ ابراهیم زنجانی از قول وی آورده بودم که قرار نبوده اعدام مخالفان مشروطه به همین ۵ نفر ختم شود، ولی به ادعای زنجانی که دادستان محکمه شیخ فضل‌الله بود، با فشار انگلیسی‌ها روند اعدام‌ها متوقف شد.

پاورقی‌ها:
۱-       احمد کسروی، تاریخ ۱۸ ساله آذربایجان (تهران: هرمس، ۱۳۸۸)، صص ۸۶ – ۷۹٫ از اتهامات مشترک مفاخرالملک، شیخ فضل‌الله نوری و صنیع‌حضرت، کشتن میرزا مصطفی آشتیانی (روحانی مشروطه‌خواه و پسر آیت‌الله میرزا حسن آشتیانی) و شیخ غلامحسین پیش‌نماز (پدربزرگ مرحوم آیت‌الله آقامجتبی کلهری تهرانی) بود که شیخ فضل‌الله این اتهام را نپذیرفته و قتل این روحانیون مشروطه‌خواه را متوجه مفاخر و صنیع‌حضرت کرد. صنیع‌حضرت نیز ضمن پذیرفتن مباشرت در قتل این روحانیون مخالف محمدعلی شاه، در دادگاه گفت که به دستور شیخ فضل‌الله آنها را کشته است. نگاه کنید به: مهدی ملک‌زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران (تهران: انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۳)، ج ۶ و ۷، صص ۱۲۵۴ و ۱۲۶۹
۲-       مهدی بامداد، رجال ایران (تهران: زوار، ۱۳۴۷)، ج ۴، صص ۴۱۳ – ۴۱۰
۳-       احمد کسروی، همان، ص ۸۶
منبع:تورجان

محمدحسن محب
۲۰:۳۰۲۶
آذر
کوروش بازیچه ناسیونالیسم افراطی

"کوروش"هخامنشی این روزها چهره بسیار جنجال‌سازی در میان چهره‌های سیاسی و رسانه‌ها شده است. با این وجود برخی از باستان شناسان بر این باورند که تاریخ ایران از کوروش آغاز نشده، ایرانی‌ها دوره مهمی همچون عیلامی را در تاریخ خود دارند و به نوعی نام کوروش بازیچه ای برای ناسیونالیسم‌های افراطی شده است.

به گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی؛ کامیار عبدی، باستان شناس امروز دوشنبه 24 آذر در یازدهمین همایش باستان شناسی ایران پیش از ارایه گزارش خود درباره "تمرکزگرایی و تفرق گرایی در حکومت عیلام در دشت شوشان در هزاره دوم قبل از میلاد" درباره فراموشی دوران‌های باستانی پیش از کوروش در ایران صحبت کرد.

عبدی با بیان اینکه ما ایرانی‌ها تاریخ 2 هزار ساله خود را فراموش کرده و بنا به دلایل سیاسی که از دوران پهلوی شروع شده، تنها به کوروش افتخار می‌کنیم، گفت: «در بسیاری از کتاب‌های تاریخی حتی در کتاب "تاریخ ایران باستان" نوشته حسن پیرنیا تنها چند پاراگراف به دوره عیلامی اختصاص داده شده است، به طوریکه به نظر می‌رسد، تاریخ ایران از کوروش آغاز شده است. این مسئله تنها به این کتاب ختم نمی‌شود، حتی بسیاری از کتاب‌هایی که درباره تاریخ ایران توسط غربی‌ها نوشته شده، اطلاعات محدودی درباره دوره عیلامی ها دارد».

عبدی این فراموشی را در شرایطی دانست که یکی از مهمترین دوره‌های تاریخ ایران یعنی عیلامی فراموش شده است.

 این باستان شناس که مطالعات مفصلی درباره دوره عیلامی داشته، معتقد است که یکی از دلایل فراموشی این دوره تاریخی به حکومت پهلوی برمی‌گردد. برای اینکه این حکومت می‌خواست نامش با کوروش آمیخته شود و با نام او گره بخورد و برای همین هم جشن‌های 2500 ساله را راه انداخت. این تصور ایجاد شد که تاریخ ایران از کوروش شروع شده است.

عبدی بر این باور است که کوروش آدم بدی نیست اما این اندازه چالش بر سر نام او و بستن بسیاری از ایده‌آل‌ها به او چندان خوشایند نیست. از طرف دیگر به نوعی باعث ایجاد ناسیونالیسم افراطی شده و در مجلات و روزنامه ها بحث‌هایی پیش می‌آید که چندان منطبق با واقعیات تاریخی نیست.

او به وصیت‌نامه کوروش که به تازگی دست به دست می‌گردد، اشاره کرده و گفت:« اکنون بزرگان بسیاری که متخصص دوره هخامنشیان هستند، در این جمع حضور دارند و آن‌ها می‌توانند در مورد جعلی بودن این وصیت ‌نامه اظهار نظر کنند».

کامیار عبدی پس از باز کردن بحث‌ در مورد اهمیت تاریخ پیش از کوروش در ادامه سخنرانی گزارش خود را از "تمرکزگرایی و تفرق گرایی در حکومت عیلام در دشت شوشان در هزاره دوم قبل از میلاد" ارایه داد.

 

محمدحسن محب
۱۹:۳۰۱۶
شهریور
روایتی از ۱۷ شهریور ۱۳۵۷؛ جمعه سیاه

سیوچهارسالقبلدرچنینروزهاییمردمکشورمادرگیرودارچندراهپیماییبزرگبرضدحکوتشاهنشاهیبودندکهدرنهایتحادثهخونین۱۷شهریور،کهپسازآنبهجمعهسیاهشهرتیافت،بهوقوعپیوست.سالهاستهنگامیکهتقویمراورقمیزنیم،بهروزیبرمیخوریمبااین عنوان:«قیام۱۷شهریوروکشتارجمعیازمردمبهدستمأمورانستمشاهیپهلوی(۱۳۵۷هجریشمسیاینحادثهدرنگاهتحلیلگرانسیاسیداخلوخارجکشور،حادثهایبسیارمهمبودبهطوریکهروندپیشرفتوتوسعهانقلاباسلامیرابهطورقابلتوجهیتسریعنمود.

روز۱۳شهریور۱۳۵۷نماز عید فطر در تپه‌های قیطریه تهران با حضور ده‌ها هزار نفر و به امامت آیت الله شهید شیخ محمّد مفتح برگزار شد و بعدازنماز مردم از بالای جاده قدیم (خیابان شریعتی فعلی) تا جلوی دانشگاه تهران راهپیمایی کردند. سه روز بعد (۱۶شهریور)، این بار چند صد هزار تهرانی به خیابان آمدند . همان شب دراخبار ساعت 24 رادیو، دولت در تهران و۱۱شهر دیگر حکومت نظامی اعلام کرد. روایت از این‌جا به بعد را از کتاب تاریخ سیاسی۲۵سالۀایران نقل می‌کنم(1):

صبح روز جمعه۱۷شهریور، ده‌ها هزار تن مردم تهران، که بیشتر آنها از اعلام حکومت نظامی بی‌خبر بودند، برای راه‌پیمایی و تظاهرات سیاسی به خیابان‌ها ریختند. قریب بیست هزار تن نیز در میدان ژاله (شهدا)اجتماع کردند. نخست نظامیان و کوماندوها به میدان آمدند و چون نتوانستند تظاهرکنندگان را متفرق کنند، با مسلسل تانک‌ها آنها را به گلوله بستند. به گزارش یکی از خبرنگاران اروپایی که در صحنه حضور داشت، هلیکوپترها، برای متفرق کردن مردم از مسلسل و مواد تخریبی استفاده کردند. همین خبرنگار می‌گوید «منظره به میدان اعدام  دست جمعی شباهت داشت. نظامیان مردمی را که تظاهرات ضد رژیم می‌کردند، به گلوله بستند»(2)

عصر آن روز مقامات نظامی، آمار تلفات را۸۷کشته و۲۰۵زخمی اعلام کردند. ولی اپوزیسیون ادعا کرد که تعداد تلفات بیش از۴۰۰۰تن بوده و حدود۵۰۰تن، تنها در میدان ژاله کشته شده‌اند. بررسی درباره آمار تلفات آن روز و صحت و سقم گزارش‌ها خارج از بحث ماست.[چون معمولا در دوره‌ی جنبش آمار و ارقام اغراق آمیزی در بارۀ کشته‌ شدگان اعلام می‌شود. در دورۀ جنبش، شایعه و نیز بزرگنمایی در آمار خشونت، قتل و سرکوب، بخشی از مبارزه در برابر دستگاهی است که مجهز به انواع وسایل و ابزار جنگ روانی و سرکوب می‌باشد.بنابراین بیان‌ چنان‌ ارقام‌ غلوآمیزی‌ در بحبوحۀانقلابها‌ امری‌ ط‌بیعی‌ و معمول‌ است‌(3)]آنچه شایان ذکر است این‌که روز۱۷شهریور «جمعه سیاه» نام گرفت و حادثه مزبور در تاریخ ایران به عنوان روزی فاجعه‌آمیز ثبت گردید.۱۷شهریور، دریایی از خون بین شاه و مردم به وجود آورد و خشم و نفرت و کینه عامه را نسبت به رژیم پهلوی شدیدتر کرد. روحیه افراط‌گرایی میان قشرها ایجاد نمود و به اعتبار میانه‌روها که طرفدار رژیم مشروطه سلطنتی و اجرای قانون اساسی بودند، آسیب وارد ساخت.

پاورقی:

1-نجاتی ،سرهنگ غلامرضا -تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران  (از کودتا تا انقلاب) انتشارات رسا/ تهران چاپ هفتم:۱۳۸۴/ج2 ص92

2-(J. Gueyras, The Guardian, 7 September 1978)

3-گزارش عمادالدین باقی دروب سایت امروز۳۰ژوئیه‌ی سال۲۰۰۳

*برای مطالعۀ بیشتر در بارۀ آمارشهدای 17 شهریوربه لینک زیرسربزنید:

http://aput.barnegar.com/view-951.html

تیراندازی به مردم که برای نشان دادن مسالمت آمیزتظاهرات خود برروی زمین نشسته اند در17 شهریور57


جنازه یکی ازشهدای 17 شهریور

روی جنازه اکثر شهدای 17 شهریور نوشته بود: "ناشناس"


+
محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۸
تیر
اگر زنده می‌ماند

ناصرالدین شاه نخستین شاه ایرانی است که به اروپا سفر کرد. نخستین سفرش به سال ۱۲۹۰هجری قمری به اصرار میرزا حسین‌خان سپهسالار اعظم (صدراعظم وقت) بود که پنج ماه و ۹ روز طول کشید. به سال ۱۲۹۵ دومین سفرش را انجام داد... این سفر چهار ماه و ۹ روز طول کشید و سومین سفرش به خاطر عزیزالسلطان (ملیجک سوم) ترتیب داده شد؛ به مدت شش ماه و دوازده روز...

او خاطرات دو سفر اول را خودش نوشته، اما خاطرات سفر سوم به تقریر اوست و تحریر دختر خوش خطش فخرالدوله و کاتبانی ملازم رکاب همچون غلامحسین‌خان، ناصرالملک و ابوالحسن خان فخرالملک.

مشاهده کشورهای اروپایی او را بر آن داشت که به عکاسی روی آورد، دوربین عکاسی به ایران آورد، سیستم پستی نوین را پی افکند، حمل و نقل قطار را پی بریزد، نیروی دریایی تشکیل دهد، چراغ برق و گاز را به ایران آورد، قزاقخانه تشکیل دهد، به سبک رایج داستان‌های قرن نوزدهم اروپا داستانی برای کودکان بنویسد و... (داستان «حکایت پیر و جوان» او به سال۱۲۸۹ نگاشته شد.)

او دریافته بود که ایرانیان را سودایی نو در سر است و نسیم آزادی در راه. به ابوالقاسم‌خان ناصرالملک فرمان داد تا به ترجمه و نگارش قانون اقدام کند. فرمان داد که مجلس مشورتخانه یا مجلس مشورت تاسیس شود که در این مجلس ۲۵ تن از رجال دیوانی گردهم آمدند که طرحی نو برای اداره کشور پی بریزند. به عهد او «گفتار در روش دکارت» به فارسی برگردانده شد.

انتشار روزنامه‌ها رونق گرفت اما ذکاءالملک فروغی به جرم نوشتن مقاله‌ای در روزنامه «قانون» مورد پیگرد قرار گرفت. حاج سیاح محلاتی و میرزا جعفر حکیم الهی به سبب آزادگی به بند افتادند. میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله را به جرم نوشتن کتابی به محبس قزوین افکندند و کتابی را که نگاشته بود بر سرش کوفتند. دستور توقیف روزنامه دولتی «وطن» را صادر کرد، چرا که در سرمقاله نخستین شماره این روزنامه فرانسوی زبان از قانون و آزادی و برابری سخن به میان آمده بود.

به فرمان او به سال ۱۸۶۳ میلادی نخستین اداره سانسور مطبوعات در ایران تاسیس شد. این اداره وظیفه داشت که تمام روزنامه‌ها و کتاب‌ها را پیش از چاپ بررسی کند و مانع از ورود روزنامه‌های فارسی زبان خارج از ایران شود که دم از قانون و آزادی می‌زدند.

مردی که سفر‌ها کرده بود، می‌گفت نوکرهای من و مردم این مملکت نباید جز از ایران و عوالم خودشان از جایی خبر داشته باشند و اگر اسم پاریس و بروکسل نزد آن‌ها برده شود، ندانند این‌ها خوردنی است یا نوشیدنی.

مردی که دانشگاه‌های اروپایی را از نزدیک دیده بود در پاسخ نامه گروهی از جوانان که اجازه تاسیس دانشگاه را از محضر ملوکانه کرده بودند، چنین نوشت: «جوانان معقول بسیار بسیار غلط کرده‌اند که ایجاد دانشگاه می‌خواهند بکنند... اگر همچو کاری بکنند پدرشان را آتش خواهم زد، حتی نویسنده این کاغذ در اداره پلیس باید مشخص شده و تنبیه سخت شود که من‌بعد از این فضولی‌ها نکند.»

شاهی که فرمان قتل امیرکبیر را صادر کرد دل خوش داشت که مورخ درباری «ناسخ التواریخ» بنویسد امیرکبیر به تب و بیماری در کاشان درگذشت!

وی در نیافت مشکل مردم ایران دوربین عکاسی و چراغ گاز و قطار نیست.

آن روستازاده فراهانی نیک دریافته بود که استبداد سرطانی است که جامعه را به نابودی می‌کشاند.

سفر‌ها برای او درسی نداشت، خیزش مردم در جنبش تنباکو او را به هوش نیاورد. صفیر گلوله میرزا رضای کرمانی نیز او را از خواب نپراند. آخرین کلامی که [جانشینش] در بستر مرگ گفت این بود: «من بر شما جور دیگری حکومت خواهم کرد، اگر زنده بمانم.» اما دیگر دیر شده بود... .

منبع:غلامرضا امامی هفته‌نامه «نگاه پنجشنبه»

محمدحسن محب
۱۹:۳۰۱۹
تیر
مطلبی برای بحث ودادن نظر
«حمله از 2 جبهه»عنوان یادداشت روز یکی از روزنامه های صبح تهران به قلم مهدی محمدی است که در آن می‌خوانید؛ترکیب ابزارهای داخلی و خارجی برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی ایران و سوق دادن افکار عمومی به سمت دیدگاه خاصی در مسائل امنیت ملی که نهایتا بر تصمیم‌های سیاسی و اجتماعی آنها اثری ویژه می‌گذارد، خلاصه‌ترین توصیفی است که می‌توان از پروژه عملیات نرم دشمن در این روزها به دست داد. همه ما در مرکز این عملیات نرم قرار داریم. میدان بازی این بار در صحنه افکار عمومی تعریف شده است.

قصه از این قرار است: درک غربی‌ها این است که رفتار ایران تا زمانی که محاسبات آن تغییر نکند، تغییر نخواهد کرد. این درسی است که بیش از 3 سال پیش رابرت گیتس به نظام تصمیم‌سازی استراتژیک آمریکا آموخت. آمریکایی‌ها از سال 88 به این سو تصمیم گرفتند به جای رفتار ایران محاسبات آن را هدف بگیرند.

معنای این اقدام دقیقا این است که ایران درباره رفتارهای خود در حوزه امنیت ملی وادار به محاسبه مجدد شود و پس از محاسبه مجدد، محاسبات سابق خود را در سمت و سویی که مطلوب غرب است تصحیح کند. ظاهرا فهم غربی‌ها فعلا این است که هیچ الگویی از فشار خارجی قادر به تغییر محاسبات راهبردی مقام‌های ارشد کشور مثلا درباره موضوع هسته‌ای نیست بلکه برعکس هر چه فشارها از بیرون شدیدتر شود ایران در موضع خود مستحکم‌تر خواهد شد.

تجربه تاریخی هم همین را نشان می‌دهد. از سال 2006 به این سو، هر وقت طرف غربی راهبرد تشدید فشار را در پیش گرفته، متقابلا سناریوهای مثبت روی میز مذاکره کمرنگ شده و ایران نیز به ازای هر یک گامی که غربی‌ها در مسیر تقابل برداشته‌اند، یک گام متقابل و هم وزن برداشته است. آمریکا خوب می‌داند ایران در این حوزه‌ها دست بسته نیست.

در همین حال، فضاهای مثبت در مذاکرات، زمانی ایجاد شده و راه‌حل‌های میانه هنگامی مجال بروز یافته است که غربی‌ها در لفاظی علیه ایران و به کار گرفتن اهرم‌های فشار امساک کرده‌اند، علت هم این است که به لحاظ راهبردی این دید در ایران تثبیت شده است که الگوی رفتار ایران مثلا درباره پرونده هسته‌ای هرگز نباید تابعی از شدت فشارها باشد چرا که تجربه 2003 تا 2006 نشان می‌دهد اگر طرف غربی به این ارزیابی برسد که ایران رفتار خود را متناسب با شدت فشارها تنظیم می‌کند، آن وقت تنها کاری که خواهد کرد تشدید فشار و تلاش برای امتیازگیری یکطرفه بدون کوچک‌ترین توجهی به مواضع طرف ایرانی است.

اکنون به نظر می‌رسد از 2 جبهه به ادراک داخلی درباره موضوعات امنیت ملی حمله نرم شده است. نخست جبهه مسؤولان و دوم جبهه مردم. هدف غربی‌ها که در گفتن آن هیچ پرده پوشی نمی‌کنند این است که در سطح طیفی از مسؤولان این تلقی شکل بگیرد که وضعیت کشور بحرانی است و راهی برای مدیریت این بحران با استفاده از ابزارها و مکانیسم‌های داخلی وجود ندارد.

در واقع احساس بن‌بست و نیاز به مصالحه، هدف عملیات نرمی است که هم‌اکنون مهم‌ترین سیبل آن مسؤولان در ایران هستند. جبهه دوم مربوط به مردم است؛ در این جبهه طراحی دشمن این است که افکار عمومی اولا با سیاست‌های رسمی نظام در حوزه‌های حساس احساس فاصله کند، ثانیا راه‌حل بنیادین مشکلات خود را مصالحه در محیط سیاست خارجی بداند و ثالثا این موضوع را در رفتار اجتماعی و انتخاب‌های سیاسی خود به عنوان یک معیار اصلی لحاظ کند. در این 2 جبهه یک عملیات نرم وسیع آغاز شده است.

قلب این عملیات نرم البته عملیات روانی و رسانه‌ای است. در واقع برای غربی‌ها مهم نیست که بتوانند در محیط واقعی، حقیقتا تهدیدی برای ایران ایجاد کنند. درست‌تر بگویم، این اولویت اول آنها نیست؛ اولویت شماره یک آنها این است که مردم و بخشی از مسؤولان در ایران به لحاظ روانی احساس کنند که تهدید وجود دارد، بسیار بزرگ است و راه‌حلی جز سازش ندارد.

این تصویر البته کاملا غیرواقعی است. جداگانه بحث خواهیم کرد که نه به آن اندازه‌ای که برخی تلاش می‌کنند جلوه بدهند بحران وجود دارد و نه راه‌حل مشکل سازش است. با این حال، جنگ افکار عمومی در این حوزه بسیار وسیع و جان‌دار است و اکنون خیانتی بزرگ‌تر از این نیست که کسانی امکانات خود را صرف پیروزی دشمن در این نبرد کنند.

محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۹
فروردين
چرا امام خمینی رهبر انقلاب مردم ایران شد؟

بعد از قیام ۱۵خرداد و تبعید امام خمینی به خارج از کشور، مبارزات مردم ایران شکل تازه‌ای به خود گرفت. از این تاریخ به بعد امام خمینی در همه مراحل مبارزه حرف اوّل را می‌زد. از این پس هر جریان سیاسی این را پذیرفته بود که امام خمینی حرف اصلی و نهایی را در مبارزه علیه شاه می‌زند.تا پیش از آن مبارزان زیادی وجود داشتند که مبارزه‌شان تنها در حد مخالفت با دولتهای پهلوی خلاصه می‌شد و به خودشان جرأت مخالفت با حکومت شاه را نمی‌دادند، امّا امام خمینی با کنار زدن همۀ این محافظه‌کاریها به سراغ ریشه اصلی استبداد رفت و خود شاه را نشانه گرفت. امام خمینی همچنین ظاهر مذهبی حکومت پهلوی را هم زیر سؤال برد و آنرا به عنوان یک حکومت ضددینی به مردم ایران معرفی کرد.

دکتر صادق زیباکلام در این باره می‌نویسد:«اوّلین و مهمترین نتیجۀ مبارزه امام این بود که شکافی آشکار و عمیق بین رژیم و مذهب پدید آمد. اگر تا قبل از قیام امام مشکل خاصی بین قم و حکومت وجود نداشت و حداقل از نظر اقشار مذهبی حکومت ضدمذهبی بشمار نمی‌آمد، امّا مبارزۀ امام و پیامدهای آن این تصور را برهم زد. کمتر فرد مؤمنی بالأخص در میان شهرنشینان دیگر به رژیم به عنوان حکومتی نگاه می‌کرد که حامی و پشتیبان اسلام است. این قضاوت در قم و مراکز دینی به مراتب صریح‌تر بود. مبارزۀ امام به عنوان یک مرجع تقلید با رژیم باعث گردید که هیچ مرجع و هیچ روحانی طراز اوّلی نتواند حداقل در ظاهر رابطه‌ای با رژیم داشته باشد. مبارزۀ امام بعنوان یک مرجع تقلید شمار زیادی از روحانیون را در سطوح مختلف به حرکت درآورد و در مقابل رژیم قرار داد… در یک کلام بعد از قیام امام هیچ چیز دیگر بین قم و تهران مثل سابق نبود.»

قیام امام خمینی علاوه بر روحانیون و مردم عادی، اقشار تحصیل کرده و دانشجو را هم تحت تأثیر خود قرار داد و موج جدیدی در بازگشت آنها به اسلام و مذهب بوجود آورد. در یک کلام قیام امام نتایج مهمی در شکل کلی مبارزه علیه رژیم بوجود آورد. اولاً موج اسلام‌گرایی را که به تدریج از اواسط دهه ۱۳۳۰ بوجود آمده بود تقویت کرد و به آن جانی تازه دمید. ثانیاً مبارزین مختلف اعم از مذهبی و غیرمذهبی که با شکست ملی‌گرایی عملاً بدون رهبری مانده بودند با ظهور امام در صحنۀ مبارزه، رهبر جدید سیاسی – مذهبی خود را متبلور می‌دیدند.

با محور قرار گرفتن امام در میدان مبارزه، حتی گروه‌هایی هم که نگران جایگاه و نقش خود در مبارزه بودند بالإجبار و بخاطر عقب نماندن از ملت، خودشان را همراه با نهضت امام خمینی نشان می‌دادند. بی‌جهت نیست که هرچه به روزهای پیروزی انقلاب نزدیک می‌شدیم همراهی این قبیل افراد با نزدیکان امام خمینی بیشتر شد و آنها هم از هر فرصتی برای دیدار با امام در نجف و پاریس استفاده می‌کردند. البته این دیدارها همیشه با موفقیت همراه نبود. از جمله گروه‌هایی که هیچگاه موفق به کسب رضایت امام نشدند سازمان مجاهدین خلق بود. به عنوان مثال «حسین روحانی» و برخی دیگر از اعضای سازمان در نجف با امام دیدار کردند و ایدئولوژی خودشان را مطرح کردند اما آخرین حرفی که از امام خمینی شنیدند این بود که «من شما را تأیید نمی‌کنم. ایدئولوژی شما مارکسیسم است به اضافه بسم الله الرحمن الرحیم» حتی در مواقعی هم مرحوم آیت‌الله طالقانی و آقای هاشمی رفسنجانی بخاطر وحدت جریانات سیاسی به امام اصرار می‌کردند که سازمان مجاهدین را تأیید کند و برای آنها سهمی در نظر بگیرد که امام هرگز با آن موافقت نکردند.

البته شخصیتهای بزرگ دیگری هم برای مذاکره با امام به پاریس رفتند. مرحوم مهندس بازرگان و دکتر سنجابی از جمله مبارزان ملّی و مذهبی بودند که تا پیش از آن به مبارزه «گام به گام» و مسالمت آمیز با حکومت اعتقاد داشتند اما پس از دیدار با امام خمینی در پاریس و شنیدن موضع قاطع ایشان آنها هم به مبارزه قاطع پیوستند. بعد از این دیدار بود که نهضت آزادی در تاریخ ۱۴آبان ۵۷اعلامیه‌ای با عنوان «آیا وقت آن نرسیده است که نظام حاکم واقع‌بین باشد» منتشر کرد و مواضع خود را با مواضع امام منطبق ساخت. کریم سنجابی هم از جانب جبهه ملّی اعلامیه‌ای ۳ماده‌ای دال بر تأیید و تأکید بر مواضع امام منتشر کرد.همه این موارد بخوبی نشان می‌دهد که برای بسیاری از جریانات سیاسی، مذهبی و حتی غیرمذهبی، رهبری امام خمینی بطور کامل پذیرفته شده بود. دکتر صادق زیباکلام در کتاب «مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی» در این‌باره می‌نویسد:«برای جریانات اسلامی امام نمونۀ کامل یک رهبر مذهبی – سیاسی بود. به إستثنای مجاهدین خلق، مابقی نیروهای اسلامی بطور طبیعی پشت سر ایشان قرار گرفتند. مجاهدین خلق نیز برای حفظ ظاهر مخالفتی نشان نمی‌دادند؛ بعلاوه به دلیل از هم پاشیدگی تشکیلاتی و سازمانی از یک سو و مشکلات بینشی و علامت سؤالهایی که پیرامون تفکرات آنها بالاخص پس از سال ۱۳۵۴(کودتای مارکسیستی درون سازمانی تقی شهرام) بوجود آمده بود از سوی دیگر، آنان به هیچ وجه درموقعیتی نبودند که بتوانند جایی در رهبری نهضت پیدا کنند.

چپ(گروههای مارکسیست- کمونیست) نیز در مجموع [برای حفظ جایگاه اجتماعی وازدست ندادن فرصت برای اقدام در آینده،]رهبری امام را پذیرفته بود. هم بقایای حزب توده و هم چپ جدید (چپ بعد از حزب توده، چریکهای فدایی و غیره) [بیشتر برای توجیه هواداران خود]به امام به عنوان رهبری ضدامپریالیسم می‌نگریستند که در رأس نهضتی انقلابی که با بورژوازی کمپرادور [سرمایه داری وابسته] به پیکار برخاسته بود قرار داشت. ملیّون نیز اگر چه ترجیح می‌دادند که امام بیشتر برایران تأکید کند تا اسلام و تا حدودی از مخالفت و تعارض امام با قانون اساسی ناخشنود بودند، امّا رهبری ایشان را[فرصت طلبانه واز سر ناچاری]عملاً پذیرفته بودند و بالأخره برای طیف گسترده‌ای ازروشنفکران ،امام رهبری ضداستبداد، ملّی و معتقد به آزادی تلقی می‌شد… در یک کلام برای نیروهای مذهبی امام رهبری بالقوه و بالفعل بود. برای نیروهای سیاسی غیرمذهبی امام رهبری ملّی و ضدامپریالیست بود و بالاخره برای میلیونها زن و مرد عادی ایرانی در نتیجه تصویری که از شاه و رژیمش بوجود آمده بود او رهبری مردمی و محبوب بود.درنتیجه رهبری امام صرفاً به یک صنف یا یک قشر یا یک گروه محدود نمی‌گردید بلکه عملاً طیف گسترده‌ای از مردم که در میان آنها همۀ لایه‌های اجتماعی به چشم می‌خوردند پشت سر ایشان قرار گرفتند.

امّا به نظر من نکته اصلی رهبری امام این است که جاذبۀ رهبری ایشان صرفاً به گروه‌های سیاسی و روشنفکری محدود نشد. رفتار بی‌تکلف، سبک ساده زندگی و توجه و احترام امام به مردمی که از شاه و عمالش به جز اشرافیت، تجمل، زندگی‌های افسانه‌ای بریز و بپاش‌های نجومی، نخوت و تکبر زاید‌الوصف ‌بی‌ارزشی، بی‌تفاوتی نسبت به مردم، فساد و زورگویی حکومتی چیز دیگری ندیده بودند باعث می‌شد که برای اکثریت قریب به اتفاق ملت، امام به صورت رهبری طبیعی درمقابل شاه در آید. و درست به همین خاطر بود که ۱۵ سال دوری از وطن هم باعث نشد که مردم ایران رهبر واقعی خودشان را فراموش کنند. همان مردمی که در دوازدهم بهمن 57 ورود امام خمینی را به وطن در سراسر ایران جشن گرفتند.

با توجه به مطالبی که در بالا گذشت به این نتیجه می‌رسیم که رهبری جریان مبارزه با سلطنت پهلوی شرایط ویژه‌ای را می‌طلبید که همه آن خصوصیات تنها و تنها در وجود و شخصیت امام خمینی وجود داشت. به عبارت بهتر«احراز مقام رهبری نهضت اگرچه امری اساسی بود لکن بدون اعمال سیاست‌های صحیح و أخذ تصمیمات به موقع نمی‌توانست مبارزه را به سرمنزل مقصود برساند. در این رابطه امام با موضع گیریهای قاطع، شجاعانه و حساب شده و به کار بستن تاکتیکهای صحیح و بالأ خره ایجاد انسجام وحدت و هماهنگی در میان مخالفین قابلیت خود را در مقام رهبری نهضت نشان دادند. بخش عمده‌ی حرکت موفقیت آمیز نهضت اسلامی بدون تردید مرهون رهبری امام می‌باشد. اگر نام رهبران انقلابات بزرگ معاصر با انقلابهایشان در هم آمیخته شده، لنین با انقلاب شوروی، گاندی با مبارزات مردم هند، مائو با انقلاب چین، کاسترو با انقلاب کوبا، نام امام هم با انقلاب اسلامی پیوند می‌خورد.» (مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی نوشتۀ دکتر صادق زیبا کلام ص ۱۲۲)

منبع:آهستان

محمدحسن محب
۲۰:۳۰۲۹
اسفند
نظر

روز عید بود وغم غربت بر دلم سنگینی می کرد.دلم برای ایران پر پرمی زد.برای تسلی خاطربه مطالعۀ اشعاری که درطی روزگاران از گوشه وکنار جمع کرده بودم پرداختم تا به این چکامه رسیدم که زبان حال بیان می کرد ومقال ما بود .بنابراین با طلب مغفرت  و رحمت ازرب رحیم برای روح فرشید ورد (سرایندۀ چکامه ) وسایر رفتگانی که امروز بین ما نیستند،سرودۀ آنمرحوم راباعرض پوزش از استادان ادب (بدلیل ناموزون شدن وزن شعر در برخی ازمصرعها) با کمی  حذف وحشو واضافه دستکاری کردم تا زبان حال من در این غربت آباد پر غریب شود.

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست          این خاک چوصحراست ولی خاک وطن نیست
این کشور نو  این شهر هایپر و سنتر(فروشگاههای بزرگ)      هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان       لطفی است که در ابوظب (ی ال)عین ودبی نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان                      موجی است که در ساحل دریای عرب نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران                        عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
اینجا برج(خلیفه) بلندست ولی دماوند نیست           این خور چه زیباست ولی خور وطن نیست
خسته ام خسته  سرگشته و حیران                            هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ                    در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
دوبای قشنگ است ولی نیست چوتهران                      وآنگه به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود حدایق (بوستانها) آن               چون دامن البرز پر چین وشکن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است          این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست           این عید قشنگ است ولی عید وطن نیست            فدای غربت هر کس که عید دروطن نیست


محمدحسن محب
۲۰:۳۰۱۱
اسفند
وجه تسمیه
وجه تسمیۀ(نامگذاری) آسیا واروپا

ریشه ی تاریخی این دو قارّه به آشوریها(ساکنین شمال بین النهرین باستان) بر می گردد.آنان جهان شناخته شده ی خود را به دو قسمت تقسیم کرده بودند :

1- سرزمین هایی که جایگاه طلوع آفتاب ( شرق= که فارسی آن خورآسان[خراسان]است) بود را «Acu » آسو به معنی روشنی و نور نامیدند ( آسیا )

2- سرزمین هایی که در محل غروب خورشید ( مغرب= که فارسی آن باختران است ) قرار داشت «Earb » به معنی تاریکی نام نهادند ( اروپا )

یونانیان باستان نیز این اصطلاحات را ابتدا برای سرزمین های یونان و ترکیه امروز گذاشتند و سپس آن را برای قارّه آسیا و اروپا به کار برده اند.

محمدحسن محب
۲۰:۳۰۲۳
آذر
چگونگی شهادت امام حسین (ع) در ظهر عاشورا

شب عاشورای سال89است ،تازه ازمجلس روضه ای(بقول اهالی این دیار:مأتم) نه چندان دلچسب؛که در مسجد امام حسین(ع)دبی برگزارشده بود،برگشته ام.

امروزبرای اوّلین باردرطول بیست سال معلّمی مدرسه وکلاس دایربودازاوّل صبح دلم راغمی عجیب گرفته بودحس غمی همراه با بوی غربت.آخرعادت کرده بودیم تاسوعا،توی شهری یکپارچه عزا و روضه ودسته های سینه زن وزنجیرزن باشیم وگوشمان پرمی شدازصدای طبل وسنج وشیپوروفریادهای یاحسین(ع)ویاابوالفضل و...؛ دردغربت وغم این ایام درونم را دوچندان می فشرد، چه می‌توانستم کرد؟ بهانه ای می خواستم برای گریه ؛آنهم چه گریه ای! آخرگریه دوای هر دردی است.

راستش را بخواهید؛اینجا بهتر می توانم ؛ تنهایی وغریبی سیدالشهدا(ع) رادر آخرین دقایق قبل از شهادت مجسم کنم.مظلومیت اباعبدالله الحسین(ع) در روز طف برایم بیشترحس می شد وطبیعی بودکه دانه های اشک برگونه هایم غلطان شود.بخصوص با مطالعۀ این متن؛که بطور تصادفی دروبگردی پیدا کردم.این متن را تقدیم دلهای پرسوز شماعزیزان در وطن میکنم ؛مارا از دعای خیر فراموش نکنید.

این گزارش کوتاه،نوشتۀ رسول جعفریان در باره شهادت امام حسین (ع) به نقل ازچند منبع کهن تاریخی است.بهمین لحاظ برایم جالب بود به این امید که مقبول طبع سخت پسند شما باشد.

مروری بر جزئیات اخبار مربوط به شهادت امام حسین (ع)

"زمانى که تمامى یاران و اهل بیت امام حسین‏ (ع) به شهادت رسیدند، دشمن قصد کشتن آن حضرت را کرد. تا این لحظه، کسى جرأت نزدیک شدن به امام را نداشت؛ چرا که به هر روى، بسیارى از کوفیان مایل نبودند قاتل آن حضرت شناخته شوند.

چند گزارش را در این باره نقل می کنیم:
ابن سعد می گوید: در این لحظه امام عطشان بود و درخواست آب کرد. مردى نزد امام آمد و آب به او داد. در همان حال حُصَین بن نُمَیر تیرى رها کرد که به دهان آن حضرت اصابت کرد و خون جارى شد. آن حضرت با دست خون‏ها را پاک مى‏کرد و در همان حال خدا را ستایش مى‏کرد. (ویحمدالله). آن گاه به سوى فرات به راه افتاد. مردى از طایفه ابان بن دارم گفت: نگذارید به آب دسترسى پیدا کند. گروهى میان ایشان و آب ایستادند، در حالى که امام در برابرشان ایستاده بود و در باره آن مرد فرمود: اللهم أظْمِئه. خدایا او را از تشنگى بمیران. آن مرد ابانى، تیرى به سوى امام رها کرد که به دهان حضرت خورده، خون آلود شد. آن مرد اندکى بعد، فریاد زد که تشنه است و هرچه آب مى‏خورد باز احساس تشنگى مى‏کرد تا آنکه مرد.(طبری:ج 5 / ص 450).
بلاذرى همین نقل را در باره تیر زدن به دهان مبارک امام آورده و می افزاید: امام حسین‏ (ع) سر بر آسمان برداشت و فرمود: الّلهم إنّى أشکو إلیک ما یفعل بى.[خدایا ازکردۀ اینان با من،پیش توشکایت دارم](انساب الأشراف:ج 3 /ص201).
ابن سعد مى‏افزاید: زمانى که یاران و اهل بیت حسین(ع)  کشته شدند، هیچ کس به سراغ او نمى‏آمد مگر آن که باز مى‏گشت تا آن که پیاده نظام اطرافش را گرفتند.در آن لحظه شجاع‏تر از وى کس نبود و حسین بن على (ع) چون یک جنگجوى شجاع با آنان مى‏جنگید، [او در حالی که عمامه مشکی بر سر داشت و موهای خود را نیز رنگ سیاه زده بود، چون یک جنگجوی شجاع می جنگید: ترجمة الامام الحسین:‌ص 73] بر هر طرف یورش مى‏برد، و افراد مانند بزى از برابر شیر مى‏گریختند.ابن سعد در ادامه آن گزارش مى‏نویسد: ساعاتى از روز گذشت و مردم در حال نبرد با حسین بن على(ع)  بودند؛ اما کسى براى کشتن وى اقدام نمى‏کرد. (دینورى می نویسد: در این وقت امام حسین‏ (ع) نشسته بود و اگر مى‏خواستند مى‏توانستند، او را بکشند جز این که هر قبیله‏اى بر آن بود تا مسؤولیت آن را به عهده دیگرى بیندازد وکراهت داشت تا بر این کار اقدام کند: اخبار الطوال:ص 258) در این وقت شمر فریاد زد: مادرتان در عزایتان بگرید، منتظر چه هستید، او را بکشید! اولین کسى که به امام حسین‏(ع) نزدیک شد زُرْعة بن شریک تمیمى بود که ضربتى بر کتف چپ امام زد و پس از آن ضربه دیگرى بر گردن آن حضرت زد و نقش بر زمینش کرد. آن گاه سنان بن انس نخعى پیش آمد و ضربه‏اى بر استخوان سینه آن حضرت زد؛ سپس نیزه‏اش را در سینه امام حسین‏ (ع) فرو کرد. در این وقت بود که امام روى زمین افتاد. سنان از اسب پیاده شد تا سر امام حسین ‏(ع) را جدا کند، در حالى که خولى بن یزید اصبحى هم همراهش بود. وى سر را جدا کرد و آن را نزد عبیدالله بن زیاد آورد.(ترجمة الامام الحسین:ص 75).وى در جاى دیگرى مى‏نویسد که سنان بن انس نخعى امام حسین‏ (ع) را کشت و خولى بن یزید سر آن حضرت را جدا کرد.(همان،ص 75، انساب الاشراف:ج 3/ص218)
شیخ مفید می نویسد: زُرْعة بن شریک به کتف چپ امام ضربتى زد و پس ازآن ضربتى بر گردن آن حضرت نواخت، سنان بن انس نیزه‏اى بر آن حضرت زد که آن حضرت به زمین افتاد. آن گاه خولى رفت تا سر آن حضرت را جدا کند که دستش لرزید. شمر خود از اسب فرود آمد، سر امام را جدا کرد و به دست خولى داد تا به عمر بن سعد برساند.(ارشاد: ج2/ص112)

ابن سعد می افزاید: زخم‏هاى بدن امام حسین(ع) را که شمارش کردند، سی و سه مورد بود، در حالى که بر لباس ایشان بیش از صد مورد پارگى در اثر تیر و ضربت شمشیر وجود داشت. و باز همو مى‏نویسد: وقتى امام حسین‏علیه السلام به شهادت رسید، شمشیر او را قلانس نَهشلى و شمشیر دیگرش را جمیع بن خَلْق اودى برد. لباس (سِروال [ شلوار ] و قطیفه) آن حضرت را بحر بن کعب تمیمى، و قیس بن اشعث بن قیس کندى برداشتند که بعدها به این قیس، قیسِ قطیفه مى‏گفتند! نعلین امام را اسود بن خالد اودى، عمامه ایشان را جابر بن یزید، و برنُس آن حضرت را مالک بن بشیر کندى، برداشتند. بلاذرى خبر کشته شدن امام حسین ‏علیه السلام را چنین مى‏نویسد: وقتى اجازه استفاده از آب فرات را به امام نداده و تیر به دهان مبارکشان زدند، (و در خبر دینورى باز تیرى به گردن ایشان زدند که امام آن را بیرون کشید)(اخبار الطوال:ص 258) شمر همراه ده نفر از کوفیان به سوى محل استقرار خیمه و خرگاه امام آمد. امام بدان سوى رفت، اما آنان میان وى و خیمه‏گاه فاصله انداختند. امام فرمود: إن لم یکن لکم دینٌ فکونوا فى أمر دنیاکم احرارا. اگر دین ندارید، در دنیاى خویش آزاد مرد باشید؛ و مانع از تعرّض لئیمان و سفیهان خود به اهل و خاندان من شوید. شمر گفت: اى پسرفاطمه! این سخنترا مى‏پذیرم. آن گاه با پیاده نظام بر امام‏حسین‏ (ع) حمله کرد که در میان آنان ابوالجنوب عبدالرحمن بن زیاد جُعفى، خولى بن یزید اصبحى، قشعم بن عمرو جعفى - کسى که از على‏ (ع) کناره گرفته بود - صالح بن وهب یَزَنى، و سنان بن اَنَس نخعى بودند. شمر آنان را تحریض بر کشتن امام حسین‏ (ع) مى‏کرد. ابتدا از ابوالجنوب خواست تا حمله برد.او گفت:چرا خودت نمى‏روى؟شمر خشمگین گفت

 :به من چنین مى‏گویى؟ ابوالجنوب گفت: مى‏خواهم نوک نیزه‏ام را در چشم تو فرو کنم. شمر از برابر او کنار رفت، چرا که ابوالجنوب مردى شجاع بود. آن گاه شمر همراه پنجاه نفر از پیاده نظام بر امام یورش برد. حسین(ع)  از هر طرف به سوى آنان مى‏تاخت و جمعیت آنان را می ‏شکافت تا آن که او را محاصره کردند. باز با آنان مى‏جنگید تا آنان را از خود دور کرد. در این وقت، بحر [یا: أبجر] بن کعب بن عبیدالله بر امام حمله برد. وقتى با شمشیر بالاى سر امام رسید، بچه‏اى[عبدالله بن حسن]از بچه‏هاىِی که همراه امام حسین‏(ع) بودند نزدیک آمد که امام حسین‏ (ع) او را در بغل گرفت. این بچه به بحر گفت: اى فرزند خبیثه!عموى مرامى‏کشى

؟ آن مرد ملعون شمشیر خود را فرود آورد و بچه که دستش را بالا گرفته بود، دستش قطع شده به پوستى آویزان شد. امام حسین‏ (ع) همچنان به این سوى آن سوى مى‏تاخت، در حالى که لباسى پوستین به تن داشت و عمامه‏اى بر سر. مردم نیز که اورا شجاع مى‏یافتند، مانند بزى از برابر [ گرگ ] شیر مى‏گریختند. مدتى بدینسان گذشت و هر مردى که براى کشتن حسین (ع) به او روى مى‏آورد،از کشتن آن حضرت صرف نظر مى‏کرد؛ چرا که نمى‏خواست قتل او را بر عهده گیرد. در این وقت مردى که او را مالک بن بشیر کندى مى‏گفتند - و فردى جسور بوده و اقدام بر این امر برایش مهم نبود - نزد امام آمد و شمشیرى بر سر آن حضرت زد، به طورى که برُنسى که بر سر امام بود، نیمه شد، شمشیر به سر رسید و خون جارى گردید؛ در آن حال بُرنس حضرت خون‏آلود شد. امام بُرنس را کنارى انداخت و کلاهخودى بر سر گذاشت و در حق آن مرد نفرین کرد. (لا أکلتَ و لا شربتَ و حَشَرَک الله مع الظالمین[نخوری ونیاشامی تاخداتوراباستمگران محشور کند]). مرد کِندى، بُرنس را برداشت و گویندکه تا آخر عمر فقیر ماند و دستش شل بود.در این وقت زینب‏(س)خطاب به عمرسعد گفت: اى عمر! ابوعبدالله کشته می شود و تو نگاه مى‏کنى؟ عمر سعد به گریه افتاد و رویش را برگرداند.
شمر در میان مردم فریاد زد: شما را چه شده است که بى‏تفاوت در برابر این مرد ایستاده‏اید؟ منتظر چه هستید؟ مادرتان در عزایتان بگرید، او را بکشید. آن گاه همه حاضران از اطراف یورش بردند و زرعة بن شریک تمیمى ضربتى بر بازوى چپ امام زد و ضربه‏اى دیگر بر گردن آن حضرت.آنگاه از اطراف امام دور شدند، در حالى که امام حسین ‏(ع) با صورت روى زمین افتاده بود. در این وقت، سنان بن انس بن عمرو نخعى آمد و نیزه‏اى بر آن حضرت زد. آنگاه سنان به خولى بن یزید گفت: سرش را جدا کن. خولى خواست چنین کند، احساس ضعف کرده، دستش لرزید. سنان به او گفت: خدا بازوانت را بشکند. خودش از اسب پایین آمد و سر امام حسین‏ (ع) را جدا کرد. (دینورى مى‏نویسد: خولى رفت تا سر را جدا کند، دستش لرزید، برخاست. آنگاه برادرش شبل بن یزید آمد و سرامام حسین‏(ع) را جدا کرده به برادرش خولى داد.)(اخبار الطوال:ص 258) حسین(ع)  پیش از آن چندان شمشیر و نیزه خورده بود که جاى 33 طعنۀ نیزه و 34 ضربت شمشیر بر بدنش بود. برخى گویند که خولى با اجازه سنان سر امام حسین‏(ع) را جدا کرد.(انساب:ج 3/صص202 - 204)
روایت ابن اعثم از شهادت امام حسین‏ (ع) قدرى متفاوت با دیگران بوده و مطالبى در آن است که در مآخذ کهن دیگر نیامده است. امام پس از شهادت یاران و اهل بیت، عازم میدان مى‏شود.رجزى ‏خواند و به معرفی خود و خاندانش پرداخت:

( أنا بن علىّ الخیر من آل هاشم‏ / کفانى بهذا مفخر حین أفخر / و جدّى رسول اللّه أکرم من مشى‏ / و نحن سراج اللّه فى الخلق أزهر / و فاطمة أُمّى سلالة أحمد / و عمّى یدعى ذا الجناحَیْن جعفر / و فینا کتاب اللّه أنزل صادقا / وفینا الهُدى و الوحى و الخیر یذکر / و نحنُ أمان الأرض للناس کلّهم‏ / نصول بهذا فى الأنام و نفخر / و نحن وُلاة الحوض نسقى ولاتنا / بکأس رسول اللّه ما لیس ینکر / و شیعتنا فى النّاس أکرم شیعة / و مبغضنا یوم القیامة یخسر) تعابیرى که در این رجز آمده، گرچه مى‏تواند مربوط به آن زمان باشد، امااین احتمال هم وجود دارد که بعدها سروده شده باشد و در واقع زبان حال باشد.
ابن اعثم مى‏افزاید: امام حسین‏ (ع) مبارز طلبید. هر کسى که از چهره‏هاى سرشناس آمد، کشته شد. تا آن که شمر با قبیله بزرگى - قبیلۀ عظیمه - آمد. (این همان آمدن شمر همراه عده‏اى از پیاده نظام است که در منابع دیگر آمده است) امام با آنان جنگید تا این که میان او و خیمه‏گاهش فاصله انداختند. امام حسین‏(ع) به دشمن گفت: یا شیعة آل ابى‏سفیان! إن لم‏یکن لکم‏ دین و کنتم لاتَخافون المعاد فکونوا أحرارًا فى دنیاکم[ای پیروان آل ابى‏سفیان!اگرشمارا دینی نیست وازروزرستاخیز
نمی هراسید؛پس دردنیایتان آزاده باشید] در خواست امام این بود که سپاه دشمن متعرض زنان و کودکان نشوند. شمر پذیرفت. بار دیگر بر امام حسین‏(ع) حمله مى‏کردند و او مى‏جنگید. چند بار درخواست آب کرد؛ یک بار هم به سمت فرات رفت که مانع شدند. آن‏گاه ابوالجنوب جُعْفى تیرى به صورت امام زد که خون بر صورت و محاسن آن حضرت جارى گشت. آن حضرت سر به آسمان بلند کرده ونفرین کرد. آنگاه مانند شیرى خشمگین بر دشمن یورش برد و به هر کس مى‏رسید او را با شمشیر به روى زمین مى‏انداخت. تیرها بود که از هر طرف به سمت امام روان بود و به سینه او مى‏خورد. امام در همان حال سخن از روزى به میان مى‏آورد که خداوند انتقام او را از آنان بگیرد؛ آن گونه که میان خود آنان اختلاف افتاده، خون‏ها ریخته شود و عذاب الهى بر آنان فرود آید. شمر به یارانش می گفت: منتظر چه هستید؛ تیرها او را از نفس انداخته است. بر او یورش برید، مادرهایتان به عزایتان بنشیند. در این وقت از هر سوى حمله کردند به طورى که ضربات شمشیر او را از پاى درآورد. در این وقت زُرْعة بن شریک تمیمى ضربتى بر دست چپ آن حضرت زد. عمرو بن طلحه جعفى هم ضربت سختى - ضربة منکرة - بر گردن آن حضرت نواخت. سنان بن انس نیز تیرى به گردن آن حضرت زد و صالح بن وهب یَزَنى هم ضربتى بر پایین کمر آن حضرت فرود آورد. حضرت از اسب به زمین افتاد و روى زمین نشست. تیر را از گردنش درآورد و هرچه دستش پر از خون مى‏شد آن را به صورت و محاسن مى‏مالید و مى‏فرمود: هکذا حتى ألقى ربّى بِدَمى مغصوبا على حقّى.[اینگونه باخونم به دیدارپروردگارم خواهم رفت درحالیکه این ستمکاری حقم نبود] عمر بن سعد نزدیک آمد و به یارانش گفت: بروید و سرش را جدا کنید. نصر بن خرشبة الضبابى با پاى خود به امام زد، به طورى که آن حضرت از پشت روى زمین افتاد. نصر آمد و محاسن حضرت را گرفت. حضرت فرمود: تو همان سگى هستى که من به خواب دیدم. آن مرد که خشمگین شده بود با شمشیر بر گلوى حسین(ع) مى‏زد و رجز مى‏خواند. عمر بن سعد خشمگین شد و به مردى گفت: از اسب فرود آى و سرش را جدا کن. در این وقت خولى بن یزید اصبحى آمد و سر حضرت را جدا کرد.اسود بن حنظله شمشیرحضرترا برداشت؛ جعفر بن وبر حضرمى لباس حضرت را گرفت. یحیى بن عمرو حرمى شلوار حضرت را برد. جابر بن زید ازدى عمامۀ آن حضرت برداشت و مالک بن بشر کندى زره را گرفت. در این وقت ابرى تاریک همه جا را گرفت و باد سرخى وزیدن آغاز کرد که در آن چشم چشم را نمى‏دید؛ به طورى که کوفیان تصور کردند عذاب نازل شده است. اندکى گذشت تا هوا آرام گرفت. اسب امام حسین‏‏(ع) که از دست کوفیان گریخته بود، این بار آمد، سرش را در خون امام حسین‏ ‏(ع) گذاشت و به سمت خمیه‏گاه برگشت و شیهه مى‏کشید. وقتى خواهران حسین‏(ع)  و دختران و اهل بیت نگاهشان به اسب افتاد که بدون صاحب آمده، شیون و فریادشان به آسمان رفت. دشمن آمد تا آن که خیمه ها را محاصره کرد. شمر گفت تا زیور و زینت زنان را از آنان بگیرند.آنان داخل خیمه شده هرچه بود بردند.حتى با پاره کردن گوش‏هاى  ام‏ کلثوم، گوشواره‏هاى او را برداشتند. آنگاه دشمن از خیمه‏گاه خارج شد و آن را آتش زد.(الفتوح:صص 213 - 220)
از حُمید بن مسلم ازدى نقل شده است که من شاهد بودم که وسائل زنان را چگونه غارت مى‏کردند ... بعد عمر سعد فریاد زد:کسى به زنان و کودکان آسیب نرساند و هر کسى چیزى از آنان گرفته پس دهد؛ اما هیچ کس چیزى پس نداد.عمر سعد عده‏اى از سپاهش را بعنوان مراقب اطراف خیمه ها گذاشت تا کسى آسیب به آنان نرساند.(ارشاد:ج 2/صص112 - 113) بلاذرى می نویسد: پس از شهادت امام حسین‏‏(ع) ، هر آنچه بر تن حسین‏(ع)  بود، غارت کردند. قیس بن اشعث بن قیس کندى قطیفه امام را برداشت که اورا قیسِ قطیفه نامیدند. نعلین او را اسود نامى از بنى‏اود برداشت؛ شمشیرش را مردى از بنى نهشل بن دارم برد. آنگاه آنچه از لباس و حلّه و شتر در خیمه‏ گاه بود غارت کردند. بیشتر لباس‏ها و حلّه را رحیل [!] بن زهیر جعفى و جریر بن مسعود حضرمى و اسید بن مالک حضرمى،بردند. ابوالجنوب جعفى هم شترى را برده، بعدها از آن آب کشى مى‏کرد و نامش را حسین گذاشته بود! در این وقت، ملحفه‏هاى زنان را از سر آنان کشیدند که عمر بن سعد مانع آنان شد. (ابن سعد مى‏نویسد: مردى عراقى در حالى که گریه مى‏کرد لباس فاطمه دختر امام حسین‏‏(ع) را از او مى‏گرفت. فاطمه به او گفت: چرا گریه مى‏کنى؟ گفت: لباس دختر پیامبرصلى الله علیه وآله را از او بگیرم، اما گریه نکنم! فاطمه گفت: خوب رها کن! گفت: مى‏ترسم شخصى دیگرى آن را بگیرد!)(ترجمة الامام الحسین:ص‌78) (به نقل ازشیخ مفید، أبجر بن کعب نیز که از جمله کسانى بود که ضربات شمشیر بر امام حسین‏(ع) زد، پس از شهادت امام حسین‏‏(ع) بخشى از لباس حضرت را برد.)(ارشاد:ج 2/ص111) آنگاه عمر سعد از یارانش خواست تا براى پایمال کردن جسد امام حسین‏ ‏(ع) با اسب آماده شوند. دوازده نفر براى این کار آماده شده، چندان اسب تاختند که بدن امام حسین‏ ‏(ع) را خورد کردند.(طبری:ج 5/صص454 - 455)
بلاذری گوید: برخى از پیران ما از اهل کوفه بر تلّى نشسته بودند، گریه مى‏کردند و گفتند: خدایا نصرتت را بر حسین ‏(ع) فرود آر. من به آنان گفتم: یا أعداء الله! ألا تنزلون فتنصرونه؟ اى دشمنان خدا! آیا از این تپه پایین نمى‏روید و یاریش کنید؟ (انساب الاشراف: 3/225)


,,,,,,
+
محمدحسن محب