آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۵:۱۶۲۹
فروردين
گزارش سر پرسى لورن وزیر مختار به لرد جورج کرزن وزیر خارجه بریتانیا، به تاریخ ٢٦ ژانویه ١٩٢٢/ ٧ بهمن ١٣٠٠

در موضوع ملاقات لورن با شیخ خزعل در کشتی بریتانیایى اچ.ام.اس   کروکوس.

نکته جالب این گزارش این است که برخلاف اقوال مشهور، در این نوشته عنوان شده که خزعل امیدوار بوده که حکومت بریتانیا، سلطنت عراق را به جای ملک فیصل، به او پیشنهاد کند.

حال که در برخی منابع، عنوان شده که بریتانیا چنین پیشنهادی به خزعل کرد، ولی او نپذیرفت.

منبع:کانال تلگرامی مجید تفرشیhttps://t.me/majidtafreshi

محمدحسن محب
۲۱:۲۹۱۹
فروردين

در غروب سرد و پربرف 19 بهمن ماه 1349 دسته‌ای کوچک از مارکسیست‌های جوان با حمله و تیراندازی به پاسگاه شهر «سیاهکل» حادثه‌ای را رقم زدند که تا به امروز محل بحث و نقدهای بسیاری قرار گرفته است. با آنکه پیش از آن، حرکتی مشابه توسط گروه «بهمن قشقایی» در فارس انجام گرفته و به حمله به چند پاسگاه و کشته شدن تعدادی ژاندارم انجامیده بود، اما بسیاری به اشتباه، رویداد سیاهکل را نخستین حرکت مسلحانه از نوع چریکی و با اهداف سیاسی در ایران می‌دانند. رویدادی که توسط فعالان مارکسیست به گونه‌ای بزرگنمایی و تبلیغ شد که برخی آن را نقطه عطفی در مبارزات مردم ایران علیه حکومت شاه قلمداد می‌کنند.
برای ریشه‌یابی حادثه‌ای که در ادبیات نویسندگان مارکسیست به «حماسه» یا «رستاخیز سیاهکل» مشهور است؛ به ناچار باید به فضای اختناق بعد از کودتای 28 مرداد 1332 و بویژه سرکوب قیام 15 خرداد 1342 توجه ویژه داشت. انفعال و گوش به فرمانی محض رهبران حزب توده در مقابل شوروی و کنترل شدید فعالیت‌های سیاسی توسط نهادهای امنیتی، تعدادی از جوانان هوادار مارکسیسم را متوجه نمونه انقلاب چین و امریکای لاتین کرد. آنها با مطالعه کتاب‌ها و جزواتی درباره حرکت «مائو تسه تونگ» و «فیدل کاسترو» به این فکر افتادند که می‌توان «انقلاب ایران» را این بار از روستاها آغاز کرد. بویژه آنکه سابقه حضور دهقانان در مبارزات «میرزاکوچک خان جنگلی» زمینه مناسبی برای جلب حمایت و همراهی دهقانان منطقه با مبارزان در نظر گرفته شده بود.مغز متفکر این جریان، دانشجویی لاهیجانی به نام «غفور (ایرج) حسن‌پور اصیل شیرجوپشتی» بود که با توجه به آشنایی‌اش با منطقه پیشنهاد شروع حرکت از کوهپایه‌های پردرخت منطقه را داد.

گروه کوچک آنان با تهیه تعدادی سلاح از گروه‌های مارکسیست فلسطینی و عراقی، سفری طولانی از مناطق کوهستانی مازندران تا کوهستان‌های غرب گیلان را شروع کردند و بنا را بر شناسایی دقیق منطقه و ساخت انبارهایی برای ذخیره اسلحه و مواد غذایی قرار دادند. آنها پیش از این و برای تهیه مخارج، با حمله به یکی از شعب بانک ملی در تهران، مبلغ 330هزارتومان را به سرقت برده بودند. جمع جوانان پرشوری که مطالعات تئوریک بسیاری از آنها از خواندن چند جلد کتاب رمان یا معدودی جلسات بحث درباب جهان بینی مارکسیستی فراتر نمی‌رفت و حتی برخی اصلاً نمی‌دانستند که قرار است کدام اتفاق را رقم بزنند؛ با مقدم دانستن «عمل» بر «نظر» تفنگ به دست گرفتند و در توهمات شیرین خود مبنی بر «کاشتن خوشه‌های خشم در روستاها» و جلب حمایت روستاییان و آغاز حرکتی مشابه راهپیمایی بزرگ مائو یا جلب حمایت گسترده دهقانان توسط کاسترو، راهی کوه و جنگل شدند. هدف آنها انجام عملیات‌های متعدد حمله و گریز به پاسگاه‌ها و مراکز دولتی در نواحی مختلف بود بلکه «موتور کوچک» حرکتشان، «موتور بزرگ» انقلاب مارکسیستی ایران را به حرکت درآورد!

عملیات شناسایی شهر و مناطق حساس آن از جمله پاسگاه، بانک و سایر ادارات دولتی برعهده یکی از اعضا که در پوشش معلم در منطقه فعالیت می‌کرد گذاشته شد و سایرین گاه به گاه برای گرفتن اطلاعات یا ذخیره مواد غذایی و اسلحه به نزد او می‌آمدند. با آنکه آغاز عملیات برای فصل بهار در نظر گرفته شده و تلاش زیادی برای رعایت ملاحظات امنیتی صورت می‌گرفت؛ اما دستگیری دونفر از اعضای گروه به نام‌های «غفور حسن پور» و «مهدی سامع» در تهران، باعث لو رفتن گروه و اهدافشان شد. در پی آن، تعدادی از بازجوهای رده بالای ساواک برای دستگیری اعضای «گروه جنگل» به سیاهکل اعزام شدند. «ایرج نیری» (معلم مزبور) با این حیله که تعدادی بازرس از وزارت فرهنگ برای بازدید آمده‌اند، دستگیر و برای کسب اطلاعات بسرعت به مرکز شکنجه ساواک فرستاده شد. در همین زمان یکی از اعضا برای کسب اخبار جدید به محل کار معلم می‌آید اما توسط دونفر از اهالی که از قضیه خبردار شده بودند، غافلگیر و با ضربات متعدد بیل و مشت بیهوش و به پاسگاه منتقل می‌شود. خبر دستگیری این عضو، سایر چریک ها را مطمئن می سازد که حرکت آنها لو رفته و بزودی اطلاعات بسیاری به دست ساواک خواهد افتاد. از این‌رو برای رهایی همراه خود بسرعت دست به اقدام زده و به پاسگاه ژاندارمری شهر حمله کردند؛ در حالی که دقایقی پیشتر، رئیس ژاندارمری به همراه چریک دستگیر شده راهی لاهیجان بود. چریک‌ها با تیراندازی به معاون پاسگاه و یکی از اهالی حاضر در محل، سلاح‌های موجود را به غنیمت گرفتند و بسرعت گریختند اما چیزی که هرگز به مخیله‌شان خطور نمی‌کرد واکنش شدید حکومت بود.
«فرماندهی دسته کوه، در نهایت، انتظار داشت که نیروهای گروهان ژاندارمری لاهیجان در مرحله اول به‌میدان فرستاده شوند و هرگز تصور نمی‌کرد که هنگ ژاندارمری گیلان و تمام نیروهای پلیس و ارتش در منطقه بسیج شوند و با استفاده از ده‌ها بالگرد به‌جست‌و‌جو بپردازند. در حالی که عملاً چنین شد و «سپهبد غلامعلی اویسی» (فرمانده ژاندارمری کل) شخصاً در سیاهکل ستاد عملیات تشکیل داده و عملیات را رهبری می‌کرد. «غلامرضا پهلوی» هم به ‌سیاهکل اعزام شده بود. افراد هنگ ژاندارمری گیلان تمام خطوط مواصلاتی منطقه را شدیداً کنترل می‌کردند و منطقه را به‌محاصره درآورده بودند و یک گردان ارتشی از پادگان منجیل به‌سمت منطقه به‌حرکت درآمد.»
برف سنگینی که در منطقه باریده بود و درختانی که هنوز برگ و باری نداشتند همه برنامه‌ها و تمرین‌های طاقت فرسای چریک‌ها برای گریز و اختفا را برباد داد و نیروهای ارتش به کمک راهنمایان محلی، در مدت کوتاهی جمع 9نفره چریک ها (بجز دونفر که در درگیری کشته شدند) را دستگیر کردند. برای کشف زوایای مختلف حرکت، شکنجه‌های هولناکی بر آنها اعمال و بسرعت به جوخه اعدام سپرده شدند. برای شناسایی هریک از مرتبطین با آنها نیز جایزه کلانی بالغ بر یکصدهزارتومان در نظر گرفته شد که در کنار بسیج گسترده نیروهای ارتش برای متلاشی کردن این گروه، باعث بزرگنمایی هرچه بیشتر حرکت آنها شد.هرچند در تبلیغات مظلوم نمایانه مارکسیست‌ها و چپ‌های ایرانی، «حماسه سیاهکل» سرآغاز دوران جدیدی از مبارزات خلق علیه «امپریالیسم» و «دشمن» وانمود شد و با بهره‌گیری از واکنش پرشتاب و خشن حکومت علیه آنان، برای «قهرمانان خلق» افسانه سرایی‌های بسیاری صورت گرفت، اما برای درک اعتقادات و شیوه عمل چنان گروه‌هایی، توجه به این بخش از تحلیل «حمید اشرف» درباره چرایی شکست حرکت «رفقا» کافی است: «عدم قاطعیت افراد کوه در برخورد با حوادث؛ به طوری که چهار نفرشان توسط روستاییان ناآگاه دستگیر شدند و این رفقا به خاطر طرز تفکر ذهنی خود و به خاطر اینکه مبادا یک روستایی آسیب ببیند با آنها رفتار خشن و نظامی نکردند. آنها فکر می‌کردند که به هیچ‌وجه به هیچ روستایی در هیچ شرایط نباید آسیبی برسد، لذا وقتی دهقانان درصدد دستگیری آنان برآمدند مسلحانه اقدام نکردند. آنها از این اصل که خود بدان آگاهی داشتند غافل شدند که: در مرحله ابتدایی جنگ چریکی، نیات سیاسی دسته کوچک چریکی بر روستاییان روشن نیست و آنها بر طبق روابط جاری عمل می‌کنند.
نشان دادن قاطعیت چریکی است که ضامن حفظ و بقای چریک است و نه ملایمت و ملاطفت او! در اوایل، ملایمت به حساب ضعف گذاشته می‌شود! چریک باید با قدرت تمام و خشونت کامل، موجودیت خودش را اثبات کند. آنگاه باید با استفاده از این قدرت برنامه‌هایی به سود دهقانان و به زیان دشمنان آنها انجام دهد. تنها به این صورت است که دهقانان به قدرت و نیت چریک پی می‌برند و از او حمایت می‌کنند.»

پاورقی:
1. تحلیلی از یکسال جنگ چریکی در شهر  و کوه (1350) حمید اشرف
2. شورشیان آرمانخواه (1381) مازیار بهروز، انتشارات ققنوس

منبع:روزنامه ایران 16 فروردین 1397- نویسنده:مجید علیپور

محمدحسن محب
۱۴:۱۶۱۶
فروردين

ایالات متحده در راه جنگ است؟تعداد افرادی که فکر می کنند این موضوع حقیقت دارد روز به روز در حال افزایش است به ویژه پس از آن که رییس جمهور آمریکا ،  دونالد ترامپ چندین نفر از نیروهای باتجربه خود را از کابینه اخراج کرد . افرادی که غرایز منفی وی را کنترل می کردند. اما این اخراجی ها به سرعت با عده ای از سیاستمداران پیشکسوت و دلخواه ترامپ مثل مایک پومپئو مدیر پیشین سازمان سیا و جان بولتون، سفیر سابق ایالات متحده در سازمان ملل متحد  جایگزین شدند .

یکشنبه گذشته رابرت ورث  در مجله نیویورک تایمز نوشت: در حال حاضر جیمز متیس،وزیر دفاع ایالات متحده در حکم تنها و آخرین صدای کابینه ترامپ در نظر گرفته می شود که مخالف جنگ است. وی تنها فردی است که خطرات درگیری با ایران، کره شمالی و شاید چند کشور دیگر را برجسته می کند.

اما ما باید چقدر بابت حمله احتمالی ترامپ به دیگر کشورها احساس خطر کنیم و نگران باشیم ؟ اولین چیزی که باید به یاد بیاورید این است که رهبران  جهان معمولا جنگهایی را که به اعتقاد آنها طولانی و پر هزینه خواهد بود و ممکن است با  شکست به پایان برسد، شروع نمی کنند.  مطمئنا جنگ های زیادی در جهان با همین پیش فرض ها آغاز می شود، اما رهبرانی که این جنگ ها را آغاز می کنند در حال خودفریبی هستند، چرا که تصور می کنند، جنگ سریع، ارزان و موفق خواهد بود.

پیش از جنگ جهانی اول، رهبران آلمان فکر می کردند که طرح اشلیفن آنها اجازه می دهد که فرانسه و روسیه را در عرض چند ماه به شکست برسانند و هیتلر امید مشابهی به  پیروزی رعد آسا در برخی جبهه های اصلی خود داشت و تصور می کرد با کمک تجهیزات جنگی حزب نازی ، جنگی کوتاه و موفقیت آمیز را پیش رو خواهد داشت و تمام ماشین جنگی نازی را بر اساس این فرض که جنگ کوتاه  خواهد بود، سازماندهی کرد. از سوی دیگر ژاپن نیز  می دانست که نمی تواند برنده جنگ طولانی علیه ایالات متحده شود، و حمله به پرل هاربر یک قمار ناامید کننده ای برای توکیو بود.  درواقع ژاپن امیدوار بود که روحیه ایالات متحده را متزلزل کند و واشنگتن را متقاعد کند تا قدرت شرق آسیا را به این کشور واگذار کند .  صدام حسین نیز به این موضوع  فکر نکرد که دولتی  بتواند در مقابل تصرف کویت مقاومت کن، درست همانطور که جورج دبلیو بوش و مشاورانش (شامل بولتون) به شکلی احمقانه معتقد بودند که جنگ عراق آسان و کوتاه است و هزینه های خود را تامین می کند.

اما درست همانطور که تئوبالد فون بتمن-هوللگ، در 1914، در مورد آلمان اظهار نظر کرد، به لحاظ دموکراسی ، لازم و عاقلانه است که هر رهبر کهنه کاری مردم را متقاعد کند که ورود به جنگ الزامی است. این در حالی است که در ایالات متحده،   کنگره نقش خود در قانون اساسی را در به رسمیت شناختن جنگ برای مدتی طولانی رد می کرد.تقریبا هیچ رییس جمهوری دستور استفاده گسترده ای از نیروهای نظامی  را (هواپیماهای بدون سرنشین یا مقابله های کوچک نظامی ) صادر نمی کند، مگر این که معتقد باشد عموم مردم با وی همراهی می کنند. بنابراین اغلب رهبران بزرگ جهان ، تلاش می کنند تا مردم را متقاعد کنند،  با هم متحد شوند.بنابراین، اگر یک رئیس جمهور و مشاورانش به دنبال جنگ باشند،چگونه ، جنگ را به مردم القا می کنند ؟

در اینجا پنج استدلال اصلی که  به طور معمول به عنوان ابزارهایی برای توجیه جنگ استفاده می شوند را بررسی می کنیم .  شما می توانید این موراد را به عنوان 5 علامت هشدار دهنده  در نظر داشته باشید .

استدلال اول ؛ خطری سنگین و رو به رشد ، پیش رو است

یکی از مهم ترین منطق های  اساسی پشت "جنگ پیشگیرانه"  این فرض است که جنگ در حال آمدن است و بهتر است از پیش برای این جنگ آماده بود و به جای بعدها ، اکنون مبارزه کرد. به همین دلیل،نیز  آلمان در سال 1914 به جنگ جهانی  پیوست، زیرا معتقد بود که (به اشتباه) قدرت روسیه به زودی به آلمان غلبه می کند، دولت بوش نیز با همین استدلال  به عراق حمله کرد؛ زیرا فکر می کرد که صدام در دستیابی به سلاح های کشتار جمعی بیش از حد پیشرفت کرده و این و وضعیت غیر قابل تحمل خواهد بود.

بر این اساس، هر فردی  که در کابینه ترامپ  به دنبال جنگ است، سعی خواهد کرد که عموم را متقاعد کند که ایالات متحده با چندین روند ناکارآمدی مواجه است و موقعیت بدتر را می توان از طریق اقدام نظامی تغییر داد. اما نشانه های این تاکتیک کجا هستند ؟ نگاهی به لفاظی های اعضای کابینه ترامپ همه چیز را مشخص می کند.  استفاده مکرر از عبارت هایی مثل   "شکاف ها"، "خطوط قرمز"، "نقاط بدون بازگشت" و یا "زمان در حال از دست رفتن است"،  که بارها در نطق ها تکرار می شوند به این معنی است که ایالات متحده باید قبل از اینکه دیر شود، وارد عمل شود.

به این  ترتیب نگران کننده است که کابینه  ترامپ ادعا می کند؛ بهبود و توافق در خصوص  قابلیت های هسته ای و موشکی کره شمالی غیر ممکن است و نمی توان  تهدید موجود را تحمل کرد و  یا اظهاراتی در مورد ترس های ناگوار از قدرت گیری  یک "امپراتوری فارس" در خاورمیانه که باید پیش از آن که کل منطقه را تسخیر کند شکستش داد. هر دو این ادعا ها  به این معنی است که امنیت آمریکا در حال خطر است  (مثل ماسه ای که  در ساعت شن و ماسه ای   از دست می رود و کاهش می یابد ) بنابراین جنگ برای جلوگیری از این ماجرا اجتناب ناپذیر است .

البته حدس زدن درباره آینده، به طور معمول به  بدترین  فرضیات ممکن منتهی می شود ، درواقع  اثبات این موضوع سخت است که اگر ایالات متحده در مورد  در مورد سلاح های هسته ای ایران مطمئن است، چرا این کشور تا کنون به توافق پایبند مانده و وارد عمل نشده است .  به طور مشابه در خصوص کره شمالی نیز به سختی می توان استدلال کرد که اگر قابلیت های هسته ای و موشکی کره شمالی در حال افزایش است چرا باید ایالات متحده به طور مستقیم و با رویکرد تهاجمی این وضعیت را بغرنج تر کند ؟ اعتقاد کلی بر این است که دستیابی به توانایی های موشکی یا افزایش موشکی ناگهانی در  پیونگ یانگ یا تهران می تواند موجب شورش گسترده امپریالیستی شود. اما از آنجا که آینده همیشه نامشخص است، ترس از شرایط نامساعدی که ممکن است هرگز تحقق نیابد، یک توجیه بد برای جنگ است. به ویژه برای کشوری که قدرتمند، ثروتمند و امن است( همانطور که ایالات متحده است )درواقع این نوع استدلال ، از دید بیسمارک، صدراعظم آلمان،خودکشی برای ترس از مرگ" محسوب می شود.

توجه داشته باشید که منطق جنگ پیشگیرانه به طور ضمنی اذعان می کند که ایالات متحده هنوز بسیار قوی تر و امن تر از هر یک از این دشمنان است و بنابراین  نیازی به رفتن به جنگ از روی  نا امیدی نیست.

استدلال دوم ؛ جنگ آسان و ارزان خواهد بود (اما فقط اگر ما اکنون عمل می کنیم)

همانگونه که در بالا ذکر شد، هیچکس جنگی را آغاز نمی کند، به خصوص اگر مطمئن باشد  که  جنگی طولانی، پرهزینه و یا احتمالا منجر به شکست در پیش است.بر این اساس، هر فردی که تلاش می کند  جنگ را اشاعه دهد ،ابتدا باید خود و عموم را متقاعد کند که پیروزی  آسان ،اجتناب ناپذیر و  ارزان خواهد بود. در عمل، این به این معنی است که مردم را متقاعد سازد که هزینه های ایالات متحده در جنگ صفر است و  خطرات ناشی از افزایش تنش نیز  قابل کنترل و نتیجه احتمالی نیز به  آسانی قابل پیش بینی است.

رفتارهایی مثل گزینه "بینی خونین " علیه کره شمالی را می توان جزو سناریوهایی مشابه با این استدلال دانست .   این نشانه هایی است که یک دولت خود را متقاعد می کند که دارای گزینه های زیادی است که از طریقشان  دشمنان را ویران می کند اما این یک گزینه خطرناک است. به خصوص زمانی که نگرانی هایی در میان باشد ، افرادی که طرفدار جنگ هستند فرض می کنند که دشمن دقیقا همان کاری را می کند که آنها می خواهند و دچار آشنا پنداری نسبت به هر نوع رفتار دشمن می شوند .اما باید به این نکته توجه کنیم که جنگ همیشه بر اساس کلیشه ها اتفاق نمی افتد و گاهی بسیار غیرمنتظره است .

استدلال سوم؛جنگ مشکلات زیادی را حل خواهد  کرد

طرفداران جنگ به طور معمول وعده می دهند که پیروزی به زودی مشکلات زیادی را حل خواهد کرد. همانطور که صدام فکر می کرد با  حمله به کویت  به عنوان یک قدرت بزرگ ، یکی از محرک های اصلی منطقه  را از بین می برد و سودی یک میلیارد دلاری به جیب کشورش واریز کرده و البته به افزایش نفوذ خود در برابر عربستان سعودی در منطقه کمک کرده و در نهایت نیز ، نارضایتی های داخلی را تضعیف می کند . مهم ترین پیامد مد نظر صدام نیز رقابت با ایران بود که به طور بالقوه قوی تر از عراق تلقی می شد .به همین ترتیب، بوش و نومحافظه کاران فکر می کردند سرنگونی صدام، یک متجاوز احتمالی را از بین می برد و البته پیامی را برای دیگر قدرت های منطقه می فرستد، اعتبار ایالات متحده را پس از 11 سپتامبر بازسازی می کند و روند دموکراتیزه شدن در خاورمیانه را آغاز می کند و  در نهایت خطر تروریسم اسلامی را کاهش می دهد .

اما بگذارید از این زاویه به ماجرا نگاه کنیم که : ناتوانی در حال حاضر (و یا به زودی)  در تحقق این اهداف عواقب ناگواری خواهد داشت.درواقع این ناتوانی  نه تنها تعادل قدرت را در ایالات متحده تغییر می دهد ،  بلکه دیگران را نیز به شک و تردید در حل و فصل  جریان های این کشور و  البته ضعف اعتبار دولت سوق می دهد . به بیانی دقیق تر :اگر ایالات متحده با استفاده از زور، کشورهای دیگر به احترام وادار کند،بازدارندگی خود را  تقویت خواهد کرد و صلح را گسترش می دهد. در غیر این صورت در مقابل دشمنان سر خورده خواهد شد و به چشم  متحدان فریب خورده وضعیف به نظر می رسد . به نظر می رسد این نوع طرز فکر هر تعداد بار که افراد به جنگ پرداخته باشند ، درس عبرت نمی شود و حتی آمریکا نیز بارها در این زمینه تجربه کرده است. متاسفانه اثرات مثبت و قابل توجه جنگ، هرگز به آن زودی و شدت که سخنرانان جنگ افروز مطرح می کنند، فرا نمی رسند. و در نتیجه با عدم توجه به این موضوع  آمریکایی ها مجبور هستند فشاری  را  متحمل شوند که از پیش مشخص است.

استدلال چهارم ؛ دشمن  یا شررو  است یا دیوانه و یا  شاید هر دو این ها

اگر می خواهید یک کشور را به جنگ هدایت کنید، فراموش نکنید که حریف خود را مخوف جلوه دهید .تصور درگیری به عنوان یک جنگ ساده بر سر  منافع رقابتی برای جنگ افروزی  کافی نیست، زیرا اگر چنین بود، مشکلات می توانستند از طریق دیپلماسی و سازش به جای نیروی نظامی حل شوند. بر این اساس،سخنرانان جنگ افروز اغلب تلاش دارند دشمنان را به عنوان شکل مجسم شر نشان دهند تا در متقاعد کردن مردم به این که دشمن از نظر اخلاقی بی شرم است و به شکل  غیر قابل انکاری رفتاری خصمانه دارد ، موفق شوند .  بنابراین ، جنگ افروزان و مبلغان جنگ تلاش می کنند در ذهن مردم جا بیندازند که تنها راه حل بلندمدت حل مشکل با دشمنان،  این است که از شر آن ها خلاص شویم.همانطور که  دیک چنی معاون زمان ریاست جمهوری  بوش  گفت: "ما با شرارت مذاکره نمی کنیم. ما آن را شکست می دهیم. "

خط دوم استدلال مذکور،  این ادعا است که دشمنان آمریکا متجاوزانی نامعقول و متعصب هستند که نمی توانند از قدرت برتر نظامی خود،  شامل زرادخانه های بزرگ ، سلاح های هسته ای پیشرفته، شبکه ی قوی متحدان و ابزارهای مختلف اقتصادی  به درستی استفاده کنند.بنابراین، سران ایران به طور معمول به عنوان افراد مذهبی توصیف می شوند که به دنبال شهادت طلبی هستند. البته کره شمالی متفاوت از ایران است. کیم جونگ اون به طور معمول به عنوان فردی  عجیب و غریب، دیوانه و بسیار مکار شناخته می شود .  برای تهیه پرونده  جنگی ، موثرتر است که به مردم بگویم این افراد به طور خطرناکی دست به کشتار می زنند . اما شگفت انگیز است که وقتی پای منافع متفاوت به میان می آید ، از دید ایالات متحده همین دشمنان تبدیل به دشمنانی هوشمند و معقول می شوند که با نیروهای خود مردم آمریکا را به خطر می اندازند.

بازهای آمریکایی معتقدند اگر امریکا تصمیم به حمله به زیرساخت های هسته ای کره شمالی بگیرد ، در واقع ممکن است که از اقدامات کره علیه متحدان ایالات متحده و یا خود ایالات متحده جلوگیری کند. برای حمله به ایران  نیز از استدلال های مشابه استفاده می شود.

استدلال پنجم ؛ صلح با برخی کشورها غیرقانونی است

نشانه هشدار نهایی زمانی است که یک دولت شروع به تاکید بر پرچم خود می کند و نشان می دهد برای وطن پرستی در تلاش است تا دیگر دولت ها را تحقیر کند . در طول جنگ ویتنام، لیندون جانسون و ریچارد نیکسون فعالان ضد جنگ را متهم می کردند که به دشمنان کمک می کنند و برای آنان راحتی طلب می کنند، چرا که دولت در آن زمان شدیدا مشتاق جنگ بود. آنان معتقد بودند این گروه انچنان که باید به وطن خود عرق ندارند .

 نگاهی به رفتارهای توئیتری ترامپ و متحدانش نشان می دهد او چه در سر دارد . همانطور که پیش از این اشاره شد، ناسازگاری کنونی سیاستمداران ایالات متحده در مورد صلح گیج کننده است. من فردی  واقعگرا هستم و نه صلح طلب، اما کشوری که موقعیت جهانی آن به  این اندازه  مطلوب است  باید علاقه خاصی به صلح و ثبات داشته باشد و به دنبال ریسک های بزرگ با دستاوردهای کوچک نباشد .متأسفانه، پس از 27 سال کار روی سیاست و 17 سال جنگ علیه تروریسم ،  معتقدم رؤسای جمهور آمریکا در حل مسائل پیچیده استراتژیک و سیاسی ناموفق هستند. رویکردهای سیاست خارجی این کشور ضعیف هستند . تنها کافیست نگاهی به تهدیدهای موشکی  ایالات متحده در قبال روسیه داشته باشیم تا درک کنیم این کشور تا چه حد در قبال سیاست خارجی ضعیف عمل کرده است .

بحث من این است که اگر این دولت تصمیم بگیرد که می خواهد جنگی را آغاز کند، همه چیز را برای ترساندن دیگران یا تضعیف شک و تردیدها در خصوص آغاز در اختیار دارد.قابل اطمینان ترین راه برای انجام این کار این است که وطن پرستی مخالفان جنگ را محکوم کند ، اما امیدوارم دولت فراموش نکند که خسارات وارده این جنگ بیش از سودهایش است . بنابراین اگر به استدلال های من در مورد جنگ ترامپ نگاه کنید، شاید متقاعد شوید این دولت قصد ندارد به طور مستقیم وارد جنگ شود، بلکه در تلاش است با تهدیدهایش امتیازاتی را دریافت کند.اما این سیستم بسیار خطرناک است ، چرا که نمی توان به طور مرتب از جنگ حرف زد .

اگر ترامپ جنگ را انتخاب کند، خطر بیشتر کدام کشور را تهدید می کند ؟ من به دو دلیل می توانم ایران را نام ببرم چرا که یک؛ در حال حاضر کره شمالی  دارای سلاح های هسته ای است، و ایران هیچ کدام از آن ها را  ندارد، بنابراین ریسک جنگ با کره شمالی بی نهایت بیشتر است. دوم، اینکه  حتی یک جنگ متعارف در شبه جزیره کره، می تواند ساکنان کره جنوبی، ژاپن، چین و ...  را بسیار نگران و آزار دهد. در مقابل شرکای امریکا در خاورمیانه خیلی خوشحال می شوند اگر ترامپ از طریق چاپلوسی های آنان وسوسه شود و به تهران حمله کند.البته این استدلال 100 در صد منطقی نیست . بعلاوه، معتقدم ترامپ اگر بخواهد افکار عمومی را نسبت به مشکلات موجود منحرف کند، کلید زدن یک جنگ با ایران بسیار محتمل تر است تا با کره شمالی. با این حال، من هنوز هم فکر می کنم که جنگ با هر دو کشور بعید است زیرا ایالات متحده برای جنگ با هر یک از این 2 دستاوردهای چندانی در قبال از دست دادن ثروت و منابع خود نخواهد داشت. اما فراموش نکنیم بدترین ایده ها در دوره ای محقق شده که رهبران آمریکا فاقد هوش، احتیاط و قضاوت درست بوده اند.

منبع:مقاله فارین پالیسی/ به قلم استفان والت از اساتید مشهور روابط بین الملل دانشگاه هاروارد/15فروردین 97سایت انتخاب/مترجم : رویا پاک سرشت

محمدحسن محب
۰۰:۰۰۱۵
فروردين

در این یادداشت تلاش می‌کنم به اجمال به شبهاتی پاسخ دهم که در پیرامون کتاب «قحطی بزرگ و نسل‌کشی در ایران: ۱۹۱۷-۱۹۱۹» تألیف اینجانب بیان می‌شود.

استدلال می‌کنند که در ماجرای قحطی مدهش سال‌های جنگ اول جهانی در ایران مسئولیت اندکی متوجه بریتانیاست. در مقابل، خشکسالی، عثمانی‌ها و روس‌ها، و مهم‌تر از همه خود ایرانیان، را مقصر قحطی عنوان می‌کنند و آنچه را که ضعف و ناتوانی و فساد حکومت ایران می‌دانند و بی‌رحمی محتکران و دلالان  و مشابه این‌ها را بعنوان عوامل فاجعه شماتت می‌کنند. در این فهرست مقصرین و دست‌اندرکاران فاجعه قحطی البته، و به شکلی چشمگیر و عجیب، نام بریتانیا مفقود است. بسیار جالب است که عین همان استدلال‌هایی که از سال‌های جنگ جهانی اول به بعد، طی حدود یکصد سال، از سوی بریتانیا و هواداران آن در ایران عنوان می‌شد اینک پس از گذشت قریب به یک قرن تکرار می‌شود.

نکته نخست: همان‌گونه که در کتابم نشان داده‌ام، بریتانیا کارزار تبلیغاتی وسیعی را پدید آورد تا روس‌ها و عثمانی‌ها را بعنوان عامل قحطی مقصر جلوه دهد. اگر غارت‌گری روس‌ها و عثمانی‌ها را عامل قحطی ایران می‌دانیم، قحطی در نیمه جنوبی سرزمین ایران را، که از سال ۱۹۱۶ کاملاً در تحت کنترل بریتانیا بود، چگونه توضیح می‌دهیم؟ برخی منتقدان در حالی درباره غارت و ویران‌گری روس‌ها و عثمانی‌ها جنجال می‌کنند که درباره به آتش کشیدن و غارت غلات مناطق عشایرنشین جنوبی ایران، که اسناد فراوان درباره آن موجود است، بکلی ساکت‌اند.

دوم: بریتانیا کوشید تا قربانی، یعنی ایرانیان، را مقصر جلوه دهد. این در حالی است که بریتانیا ایران را اشغال کرده، وسائل حمل‌ونقل ایرانیان را ضبط کرده، قدرت دولت ایران را از میان برده و دست آن را از منابع مالی‌اش، و بطور عمده از درآمد نفتی، کوتاه کرده بود. به عبارت دیگر، بریتانیا حکومتی را مقصر جلوه می‌دهد و ناتوانی آن را در اداره قحطی شماتت می‌کند که خود آن را ضعیف و ناتوان و فاسد کرده بود.

استدلال‌هایی مانند این مکرر بیان می‌شود. اگر در ایران کم‌بارشی  و خشکسالی روی داد، می‌دانیم که در سال‌های جنگ جهانی اول ارتش بریتانیا در عراق مقادیر قابل‌توجهی غله ذخیره کرده بود و در هند بیش از نیاز مردم غله انبار شده بود. چرا بریتانیا این غلات را از این مناطق همسایه و نزدیک به ایران، که هم خود سرزمین‌های فوق و هم راه‌های آبی و زمینی آن به ایران تحت کنترل کامل بریتانیا بود، به ایران وارد نکرد؟ بعکس، بریتانیا نه تنها مانع وارد کردن این غلات از عراق و هند به ایران ‌شد بلکه حتی مانع وارد کردن غلات از ایالات متحده آمریکا به ایران شد. علاوه بر این، بریتانیا در کشوری که در ورطه قحطی هولناک قرار داشت، یعنی ایران، به خرید مقادیر عظیمی مواد غذایی دست زد و سپس برای منحرف کردن اذهان محتکرین و دلالان و ناتوانی و بی‌لیاقتی دولت ایران را در اداره قحطی مقصر جلوه داد.

واقعیت این است که در جنگ جهانی اول ایران قحطی بزرگی را تجربه کرد. در این جنگ ارتش‌ بریتانیا بخش مهمی از ایران را اشغال کرده و کنترل بخش عمده راه‌های ارتباطی و وسائل حمل‌ونقل ایران را به دست داشت. ارتش بریتانیا تا آنجا که برایش مقدور بود به خرید محصولات کشاورزی ایران پرداخت و واردات غذا و دارو، و سایر کالاهایی را که از طریق دریایی منتقل می‌شد، به شدت محدود کرد. هم در دوران جنگ اول جهانی و هم در دوران جنگ جهانی دوم، بریتانیا پرداخت درآمدهای نفت ایران را متوقف کرد و در جنگ دوم، که ایران مجدداً با قحطی مواجه بود، حساب‌های بانکی ایران را در لندن مسدود کرد از جمله حساب‌های بانکی شخصی رضا شاه را که روزنامه نیویورک تایمز، به درستی، ۵۵ میلیون پوند استرلینگ معادل ۲۷۵ میلیون دلار آن زمان گزارش کرده است. در جنگ‌های اول و دوم بریتانیا با این اقدامات ایران را وادار کرد به چاپ اسکناس بدون پشتوانه دست زند و بدینسان تورم عظیمی در اقتصاد ایران پدید آورد. در زمانی که روس‌ها مانع از اعزام نیروهای نظامی و انتظامی ایران به مناطق شمالی بودند، دولت ایران به دلیل فقدان وسائل  حمل‌ونقل برای اعزام نیروهای نظامی و انتظامی خود به مناطق جنوبی تحت اشغال بریتانیا با دشواری‌های جدی مواجه بود. زمانی که در سال ۱۹۴۲ قحطی و بیماری‌های مسری در ایران گسترش یافت، بار دیگر، درست مانند زمان جنگ اول جهانی، بریتانیا حکومت ایران را به «فساد» و بی‌کفایتی در برخورد به «محتکران و دلالان» متهم کرد.

برخی منتقدان کتاب من ادعا می‌کنند که ایرانیان قربانی قحطی و بیماری‌های مسری در جنگ اول جهانی حداکثر یک میلیون نفر بودند. همچنین مدعی هستند که جمعیت تهران پیش از جنگ اول دویست هزار نفر بود. برای ادعاهای فوق سندی ارائه نمی‌دهند در حالی که در آرشیوهای دیپلماتیک ایالات متحده آمریکا گزارش‌های جامعی درباره وضع جمعیتی ایران موجود است. مقامات آمریکایی مقیم تهران در سال ۱۹۱۰، بر اساس میزان مصرف روزانه نان در تهران، جمعیت تهران را ۴۰۰ هزار نفر گزارش کرده‌اند و سپس، در تحلیل انتخابات مجلس چهارم (۱۹۱۷) جمعیت تهران را بیش از ۵۰۰ هزار نفر منعکس کرده‌اند. هیئت آمریکایی در سال ۱۹۲۰، یعنی پس از پایان جنگ، جمعیت تهران را ۲۰۰ هزار نفر گزارش کرده و از ۶۰ در صد کاهش جمعیت به دلیل قحطی و بیماری‌های مسری گفته است. در سال ۱۲۹۶ ش. (از ۲۱ مارس ۱۹۱۷ تا ۲۰ مارس ۱۹۱۸)، به گزارش نظمیه تهران، ۱۸۶ هزار نفر در تهران به دلیل گرسنگی و بیماری مردند. تلفات انسانی فوق در تهران بیان گر ابعاد هولناک مرگ‌ومیر ناشی از قحطی است. باید اشاره کنم که این ارقام متعلق به قبل از شیوع بیماری آنفلونزا در ایران است که از زمستان ۱۹۱۸ آغاز شد.

هیئت نمایندگی آمریکا در تهران در سال ۱۹۰۰ جمعیت ایران را ۱۲ میلیون نفر گزارش کرده است. در سال ۱۹۱۰ همانان جمعیت ایرانیان را ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر دانسته‌اند و وزیرمختار آمریکا افزوده است که ایرانیان مطلع و تحصیل‌کرده می‌گویند جمعیت ایران قریب به هفده میلیون نفر است. منابع ایرانی این ارقام را تأیید می‌کنند. مطلعین ایرانی، برای مثال مجدالاسلام کرمانی، در نوشته‌ها و خاطرات خود درباره انقلاب مشروطه و انتخابات مجلس اول (۱۹۰۶) مکرر جمعیت ایران را بیش از سی کرور، یا سی الی چهل کرور، ذکر کرده‌اند که برابر است با ۱۵ الی ۲۰ میلیون نفر. 

در سال ۱۹۱۴، وزیرمختار آمریکا در ایران، پس از پنج سال اقامت و سفر و سیاحت در مناطق مختلف ایران، به این نتیجه می‌رسد که جمعیت ایران حدود بیست میلیون نفر است. اگر بسیار محتاطانه برخورد کنیم، باید جمعیت ایران را در سال ۱۹۰۰ حدود ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر بدانیم که این جمعیت در سال ۱۹۲۰ باید به ۱۸ الی ۲۰ میلیون نفر می‌رسید. این در حالی است که جمعیت ایران در سال ۱۹۲۰ تنها ۱۰ میلیون نفر بود. این رقم را هم منابع دیپلماتیک آمریکایی و هم بریتانیایی گزارش کرده‌اند. رقم فوق نشان می‌دهد که به دلیل جنگ اول جهانی ۸ الی ۱۰ نفر از مردم ایران به دلیل قحطی، و پیامد هولناک آن یعنی بیماری آنفلونزا، مردند.

بیماری «آنفلونزای اسپانیایی»، که به دلیل سانسور زمان جنگ اول جهانی و بیماری پادشاه وقت اسپانیا، آلفونسو سیزدهم، به این نام موسوم شد، از ژانویه ۱۹۱۸/ دی ۱۲۹۶ آغاز شد یعنی کمی پیش از پایان جنگ در نوامبر ۱۹۱۸ و مکمل قحطی بزرگ در ایران بود. تاکنون کسی خاستگاه این بیماری جهانگیر را، که به مرگ ۵۰ الی یکصد میلیون نفر در سراسر جهان، یعنی ۲.۵ الی ۵ در صد کل جمعیت جهان، انجامید، به ایران یا خاورمیانه یا روسیه یا ترکیه منتسب نکرده بلکه آخرین تحقیقات، که متعلق است به دکتر جان آکسفورد، ویروس‌شناس و محقق بیمارستان پادشاهی لندن، ثابت می‌کند که آنفلونزای فوق از یک کمپ بیمارستانی سربازان بریتانیایی در بندری در شمال فرانسه آغاز شد و از طریق ارتش بریتانیا در سراسر جهان شیوع یافت. پس، این مرگ‌ومیر نیز از پیامدهای جنگ جهانی اول بود و ویروس آنفلونزا از طریق نیروهای نظامی بریتانیا وارد ایران شد.

مرگ‌ومیر عظیم جمعیتی سال‌های جنگ اول جهانی قطعاً بزرگ‌ترین فاجعه در تاریخ معاصر ایران است.

اگر نرخ رشد سالیانه جمعیت ایران را ۳ درصد حساب کنیم و در مبداء یعنی سال ۱۹۰۰ جمعیت را ۱۳ میلیون نفر بدانیم (حداقل رقم ویلیام مورگان شوستر)، جمعیت ایران در ۱۹۲۰ باید ۲۳٬۴۷۹٬۴۴۶ نفر باشد.
1901 - 13,390,000
1902 - 13,791,700
1903 - 14,205,451
1904 - 14,631,614
1905 - 15,070,562
1906 - 15,522,679
1907 - 15,988,360
1908 - 16,468,011
1909 - 16,962,051
1910 - 17,470,912
1911 - 17,995,040
1912 - 18,534,891
1913 - 19,090,938
1914 - 19,663,666
1915 - 20,253,576
1916 - 20,861,183
1917 - 21,487,019
1918 - 22,131,629
1919 - 22,795,578
1920 - 23,479,446

اگر نرخ رشد را ۲ درصد بدانیم، جمعیت ایران در سال ۱۹۲۰ می‌شود ۱۹٬۳۱۷٬۳۱۶ نفر.

1901 - 13,260,000
1902 - 13,525,200
1903 - 13,795,704
1904 - 14,071,618
1905 - 14,353,050
1906 - 14,640,111
1907 - 14,932,913
1908 - 15,231,571
1909 - 15,536,203
1910 - 15,846,927
1911 - 16,163,866
1912 - 16,487,143
1913 - 16,816,886
1914 - 17,153,223
1915 - 17,496,288
1916 - 17,846,214
1917 - 18,203,138
1918 - 18,567,201
1919 - 18,938,545
1920 - 19,317,316
توجه کنیم که در سال ۱۳۳۵ ش. یعنی ۵۶ سال بعد از سال ۱۹۰۰ جمعیت ایران به رقمی نزدیک به ۱۹ میلیون نفر رسید.
گفتیم که جمعیت ایران در اولین سرشماری (۱۳۳۵/ ۱۹۵۶) قریب به ۱۹ میلیون نفر بود. بر اساس رقم حداقلی پایه ویلیام مورگان شوستر (۱۳ میلیون نفر در سال ۱۹۰۰) و با نرخ رشد ۱٫۵ درصد جمعیت ایران در سال ۱۳۳۵ باید۲۹٬۹۲۵٬۵۲۰ نفر باشد. با نرخ ۳ درصد باید ۶۸٬۰۴۹٬۹۶۹ نفر باشد.
در دهه ۱۹۸۰ نرخ رشد جمعیت پاکستان بالای سه درصد بود و الان حدود ۱٫۶ درصد است.

محمدحسن محب