آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۹:۰۰۳۰
تیر


ملت ایران!
بدون اندک تردید و درنگ دعوت شاهنشاه متبوع و مخفم خود را به مقام ریاست دولت پذیرفته و با وجود کبر سن و نیاز به استراحت، این بار سنگین را بر دوش گرفتم. در مقابل سختی و آشفتگی اوضاع، در مذهب یک وطن خواه صمیمی، کفر بود که به ملاحظات شخصی شانه از خدمتگزاری خالی کند و با بی قیدی به پریشانی و سیه بختی مملکت نظاره نماید.
حس مسئولیت و تکلیف مرا بر آن داشت که از فرصت مغتنم استفاده کرده و در مقام ترمیم ویرانی ها برآیم. در اینجا تذکر این نکته اساسی را لازم می دانم که به مناسبات حسنه با عموم ممالک، خاصه با دول بزرگ دنیا اهمیت بسیار می دهم و رفتار خود را نسبت به آن ها مطابق با مقدرات بین الملل می نمایم و لکن به اتباع ایرانی اجازه نخواهم داد که به اتکاء اجانب، اغراض خود را بر دولت من تحمیل کنند.
هم وطنان به عدل و داد مانند نان و آب نیازمندند. باید قوه قضائیه مستقل باشد و واقعا از دو قوه مقننه و مجریه تفکیک و از زیر نفوذ آن ها آزاد شود.
من شبی با وجدان آرام سر به بالین خواهم نهاد که در زندان های پایتخت و ولایات یک نفر بی گناه با ناله و آه به سر نبرد. من می خواهم تمام اهالی این کشور اعم از مامور دولت و صنعتگر و کارگر و برزگر و بازرگان، غنی و ثروتمند باشند. از چشم تنگی برخی رجال که در صدد کسر حقوق کارمندان و مصادره اتومبیل و فروش ادارات برآمده اند، تنفر دارم.
به همان اندازه که از عوامفریبی در امور سیاسی بیزارم در مسائل مذهبی نیز از ریا و سالوس منزجرم. کسانی که به بهانه مبارزه با افراطیون سرخ، ارتجاع سیاه را تقویت نموده اند، لطمه شدیدی به آزادی وارد ساخته و زحمات بانیان مشروطیت را از نیم قرن به این طرف به هدر داده اند.
ملت ایران!
من به اتکاء حمایت شما و نمایندگان شما این مقام را قبول کردم و هدف نهایی ام رفاه و سعادت شماست و به عموم اخطار میکنم که دوره عصیان سپری شده و روز اطاعت از اوامر و نواحی حکومت فرا رسیده است.
کشتیبان را سیاستی دگر آمد.
طهران- 27 تیر 1331
رئیس الوزرا- قوام السلطنه

محمدحسن محب
۱۷:۲۳۲۷
تیر

1. «قرارداد خائنانه دارسی و چپاول نفت ایران توسط روباه پیر» ، این تعبیر و تعابیر مشابه را در تحلیل رویدادهای تاریخ معاصر بسیار شنیده‌ایم به نحوی که کمتر کسی در بدیهی بودن آن تردید دارد. اما آیا به راستی امتیاز دارسی قراردادی ننگین بود که در دوران قاجار توسط عمال بیگانه به کشور تحمیل شد؟ بررسی قرارداد دارسی مانند هر رویداد تاریخی دیگر، نیازمند توجه به زمان و جغرافیایی است که قرارداد در آن تاریخ و جغرافیا منعقد شد.

2. به موجب  قرارداد دارسی دولت شاهنشاهی قاجار به دارسی به مدت 60 سال اجازه مخصوص جهت تفتیش، تفحص،  استخراج و فروش نفت، گاز طبیعی، قیر و موم طبیعی  در تمام وسعت ممالک ایران (  به جز ولایات آذربایجان، گیلان، مازندران، خراسان و استرآباد) را داد.  دولت ایران به ازای این قرار 200 هزار لیره انگلیسی پیش دریافت گرفت و مقرر شد دارسی از منافع خالص خود سالانه 16 درصد به ایران بپردازد.

همچنین در قرارداد آورده شد: عمله و فعله که در تأسیسات فوق کار میکنند باید رعیت اعلیحضرت شاهنشاه ایران  باشند.

در بند دیگر تاکید شد: بعد از انقضای مدت معین این قرارداد، تمام اسباب و ابنیه و ادوات موجود  به جهت استخراج و انتفاع معادن متعلق به دولت ایران خواهد بود و شرکت دارسی حق هیچ گونه غرامت از این بابت نخواهد داشت.

3. سهم خالص  16 درصدی ایران از فروش نفت، امتیاز استفاده از کارگران ایرانی در اکتشاف و استخراج نفت و حق تملک ابنیه و ادوات استخراج نفت در امتیازنامه دارسی نصیب ایران شد.  بسیاری قرارداد دارسی و سهم 16 درصدی را خائنانه می‌دانند. این در حالی است که اساسا امتیازنامه دارسی اولین تجربه ایران در انعقاد قرارداد نفتی است، آن هم در شرایطی که در کشور حتی نسبت به ماهیت ماده مورد معامله، دانشی وجود نداشت. در آن زمان اساسا در ایران اطلاعی راجع به وجوه فنی، تجاری و حقوقی نفت موجود نبود. ایران در آن دوران امکانات،  انگیزه ریسک ، پول، دانش فنی و نیروی انسانی برای اکتشاف و استخراج نفت را مطلقا دارا نبود.

دارسی در حالی ریسک بزرگ قرارداد نفتی با ایران و ریسک پرداخت هزینه هنگفت برای اکتشاف نفت در ایران را پذیرفت که این قرارداد در سال 1901 منعقد شد و در دارسی در سال 1908 به نفت رسید. یعنی کشف نفت در ایران 7 سال زمان برد. در میانه راه، دارسی که هزینه بسیاری را محتمل شده بود، مایوس شده و در آستانه رها کردن کار بود و پس از آن که توانست در انگلستان  اسپانسری دیگر برای ادامه فعالیت پیدا کند به کار ادامه داد.

در آن دوران به دلیل فقدان راه قابل حمل و نقل در مناطق جنوبی ایران، تمام تجهیزات اکتشافی با قاطر یا با کوله پشتی به مناطق مورد اکتشاف ارسال می‌شد آن هم در شرایطی که برای حفاظت از این تجهیزات، در ایران نیروی پلیس برای تامین امنیت وجود نداشت و هر لحظه امکان غارت تجهیزات و اموال توسط راهزنان و غارتگران وجود داشت. شرکت تحت مدیریت دارسی برای تامین امنیت ناچار بود با سران عشایر محلی مذاکره کرده و با پرداخت پول از قدرت آنان برای تامین امنیت استفاده کند.

حتی بعضا ناچار بودند برخی تجهیزات نفتی را در همان محل اکتشاف نفت، بسازند.

نکته جالب‌تر این که دارسی در سال 1908 به نفت رسید و اما صادرات نفت کشف شده از خلیج فارس حدودا چهار سال بعد انجام شد زیرا در ایران اصلا جاده‌ای برای حمل نفت به خلیج فارس وجود نداشت و ایجاد راه و  زیر ساخت برای حمل نفت به خلیج فارس توسط دارسی نزدیک به چهار سال زمان برد.

در چنین شرایطی آیا به راستی می‌توان قراردادی که مظفرالدین شاه با دارسی امضا کرد را ننگین و خائنانه نامید؟ فراموش نکنیم که اساسا با همان مختصر درآمد نفتی امکان شکل‌گیری نوعی دولت مدرن در ایران فراهم شد و یک سازمان اداری، مالی ، امنیتی و پلیسی در اواخر دوران قاجار و دوران پهلوی شکل گرفت که موتور محرک توسعه در ایران شد.

4. با توجه به جمیع مواردی که در بالا اشاره شد هرگز نمی‌توان قرارداد دارسی را خائنانه نامید. این قرارداد اولین تجربه در انعقاد قراداد نفتی در ایران بود که در آن شرایط قرارداد بدی نبود. قرارداد دارسی آغاز یک راه بود. مسیری که در چارچوب قرارداد 1933 در دوران رضا شاه بهبود پیدا کرد و به سهم 25 درصدی ایران از فروش نفت تبدیل شد. این مسیر بهبود قراردادهای نفتی همزمان با رشد دانش فنی، مالی و حقوقی ایران در یک قرن گذشته تدوام داشته است و به قراردادهای بهتر و مناسب‌تری تبدیل شد. مسیری که پیمودن آن کماکان ادامه دارد

منبع:http://www.ilna.ir/fa/tiny/news-511937

محمدحسن محب
۱۳:۳۴۲۲
تیر

یحیی دولت‌آبادی از آگاهان به‌امور در آن روزگار در باره‌ی ویژگیهای مجالس دوره‌ی رضاشاه چنین نوشته است: 

«خلاصه مجلس ششم مانند یک موسسه‌ی دولتی در تحت‌نظر وزیر دربار [تیمورتاش] دایر می‌شود و وجود چند نفر از اشخاص دارای رأی و فکر مستقل در آن‌جا بی‌اثر می‌ماند. وظیفه‌ی مجلس به‌ظاهر رعایت کردن قوانین مشروطه است و در باطن اجرای هر چه از دربار دستور برسد بی‌چون و چرا. نمایندگان مجلس هفتم به‌بعد بدون‌استثنا اول باید رضایت دربار پهلوی را تحصیل کنند و شنیده می‌شود که هر یک مبلغ معینی هم در خفا باید به‌وزیر دربار بدهند و شرط معین را هم که رأی دادن به‌هر لایحه‌ای که از طرف دولت بیاید به‌مجلس بدون‌اعتراض تقبل کنند، آن‌گاه نام آنها داخل فهرست نمایندگان در آن دوره شده با تعیین آن‌که از چه محل انتخاب شوند». هم او در این باره اضافه می‌کند: «خوانندگان کتاب من تصدیق می‌کنند که پس از استقرار سلطنت پهلوی حکومت ملی به‌معنای خود محو شده حکومت نظامی جانشین آن شد. نهایت آن‌که رضاشاه پهلوی برای پیشرفت کار خود در داخل و خارج و سرگرم نگاهداشتن یک عده تقریباً دویست نفری از نمایندگان و از کارکنان مجلس شورای ملی که بیکاری آنها ممکن بود تولید زحمت نماید نگاهداشتن صورتی را به‌نام مجلس شورای ملی لازم دید تا عملیات دولت را در هر چه رأی وی بوده باشد به‌واسطه‌ی گذرانیدن از مجلس رنگ قانونی بدهد. در تمام این مدت [تا پایان سلطنت رضاشاه] یک لایحه از لوایح دولت از مجلس رد نشد و اگر گاهی مختصر اعتراضی شد اعتراض لفظی بود و در اصل و اساس کسی حق اعتراض نداشت و در این موضوع هیچکس حتی اعضای مجلس شورای ملی که اغلب بلکه همه نماینده‌ی سفارشی هستند و هر کدام صفت یک سرباز را دارند در هر دوره وکیلند و هر کدام اندک شخصیت و استقلال فکری بروز بدهند اسم آنها از صورت در دوره‌ی بعد خارج می‌گردد تردیدی ندارند».

(یحیی دولت‌آبادی، حیات یحیی، ج 4، صص 403- 404 و 417)

محمدحسن محب
۲۱:۱۲۲۰
تیر

دهه هفتاد(و اوایل دهه 80) جکهایی شنیده میشد که بر پیشرفته بودن، باهوش بودن و نابغه بودن ژاپنیها و غربیها و عقب مانده بودن ایرانیها حکایت میکرد. اینکه مصادر این جکها از کجا آمده بوده نمیدانم، ولی خیلی برایم تلخ انگارانه است که ایرانی ای که در مقابل عرب همسایه و هموطنش اینجور ناسیونالیست افراطیه در مقابل ژاپنی این جور خودتحقیرگری میکرده. احتمال میدم این جکها ترجمه ای از جکهای غربی باشند که برای اقوام مستعمره میساختند.
نمونه هاش:
1-دانشمندان کله یه امریکایی را باز میکنند، میبینن مغزش خیلی سیمکشی و پیچیده است. میبندنش، ژاپنی را باز میکنن، میبینن پیچیده تره(!) میبندش. کله یه ایرانی رو باز میکنن میبینن هیچی نداره به غیر از یه سیم از اینورش تا اونورش کشیده و راست وایساده. میگن قطعش کنیم ببینیم چی میشه(!) قطعش میکنن گوشهای ایرانیه میفته.
2- چند نفر سوار یه هواپیما بودن، فرانسویه دستشو میاره بیرون پنجره میگه اینجا فرانسه است. میگن از کجا میگی؟ میگه دستم خورد به برج ایفل.چند وقت بعد امریکایی دستشو میاره بیرون میگه اینجا امریکا است، میگن از کجا میگگی؟ میگه دستم خورد به برج دوقولو چند وقت بعد ایرانیه دستشو میاره بیرون میگه اینجا ایرانه میگن از کجا میگی؟ میگه یه ساعت دستم بود ازم زدنش
3- هواپیما در حال سقوط بوده میگن هرکی هرچی میتونه بریزه پایین، ژاپنیه یه جعبه ساعت میندازه پایین ممیگه از اینها تو کشور ما زیاده. امریکایی یادم نیست چی، ولی اونم یه چیزی میندازه پایین میگه تو کشور ما زیاده. ایرانیه کم میاره یه آخوند رو از پنجره میندازه پایین، میگه از اینها تو کشور ما زیاده(با عرض پوزش از روحانیون عزیز که فرند و دوست هستند.)
4- ژاپنیه داشته صحبت میکرده، میگه ما یه زیردریایی ساختیم میره تا ته ته دریا، میگن واقعا؟ میگه حالا شاید یه ذره کمتر. امریکایی اه میگه ما یه هواپیما سساختیم میره تا ارتفاع 20 کیلومتری میگن واقعا؟ میگه حالا شاید یه ذره پایینتر. ایرانیه کم آورده بوده میگه ما ایرانیا با دماغ غذا میخوریم! میگن واقعا؟ میگه حالا شاید یه دو ساانت پایینتر
________________
درباره اسطوره بچه های باهوش و رباتساز ژاپنی هم زیاد شنیدیم

RE:https://www.facebook.com/ali.akhondi.14/posts/1560196094050609?pnref=story

محمدحسن محب
۲۱:۰۷۱۹
تیر

18 تیر یک شورش کور و تحریک شده بود.
یه مشت بچه 18-25 سال را یه عده که بعدها عکسهای فتوژنیکشون با آقای بوش بیرون اومد تحریک کردند و شد آنچه شد. خروجی اش هم نه به نفع دموکراسی شد و نه برای دانشجویان دستاوردی داشت.
چیزی برای افتخار کردن ندارد!
استاد مرحوم حیدری خاطره دلنشینی از اون روز شوم و فاجعه اش تعریف کردن که شما را به خوندنش دعوت میکنم
«مثلا : در ماجرای کوی دانشگاه ( 18 تیر ) که در امیر آباد شمالی ، روبه روی در اصلی ورودی کوی دانشگاه ، حضور داشتم ، به چشم خویش دیدم پس از آن که نیروهای فشار از تحریک دانشجویان معترض برای بیرون کشاندن آن ها از محوطه خوابگاه ها و وادار کردنشان به سر دادن شعارهای تند نومید شدند ، از جای دیگر کمک خواستند . و آن « جای دیگر ! » چند اتوبوس آدم هائی را به محل فرستاد که ماموریت داشتند با نیرنگ خود را بعنوان دانشجو وحامی دانشجویان معترض جا بزنند ، به آن ها بپیوندند و با سر دادن شعارهای غیر صنفی و تحریک کننده، بهانه را برای مداخله نیروهای سرکوبگر فراهم آورند . 
چنین هم شد و دانشجویان معترض فریب خوردند و درها را به روی این گروه گشودند . و آن ها پس از ورود به کوی خوابگاه ، بین انبوه دانشجویان پخش شدند و یک باره شروع کردند به سر دادن شعارهای تحریک آمیز و بهانه ساز و از همین جا بود که هجوم نیروهای سرکوبگر به داخل خوابگاه های دانشجوئی و آن لت و پار کردن ها و بگیر و ببند ها شروع شد که می دانیم روز بعد بخش وسیعی از تهران را در برگرفت و سبب شد خیلی ها با عملیاتی که رمز تماس بین کار چرخانان آن « حیدر 1 » ، « حیدر 2 » ، « حیدر 3 » و.... بود بازداشت و به میدان اسب دوانی که از قبل برای اجرای بخش نهائی آن ماجرا ( شناسائی مخالفان بالقوه خطرناک برای رژیم و یا مستعد برای رسیدن به این مرحله ) آماده شده بود ، انتقال یابند . ( همان زمان آن چه را در عملیات با رمز حیدر 1 و 2 و 3 و... به چشم خویش دیده بودم در مطلبی حساب شده و با نگارش ژورنالیستی خاص خودم، به نحوی که سر وکارم را به جاهای خاصی نیاندازد ، در مجله گزارش منعکس کردم ) 
از میان آن گروه اتوبوسی ، یک چهره را حتی برای لحظه ای از یاد نبرده ام . چهره ای که پیشانی بندش و پیراهن خونینی که بر سر دست گرفته بود ، تا سال ها نماد آن ماجرای تکان دهنده بود که حتی آقای روحانی در مناظره انتخاباتی خود با سردار قالیباف از آن آن بعنوان یک حربه بسیار موثر علیه رقیب خود استفاده کرد . دیگری شخصی است که اوهم مانند آن چهره ی نمادین شده ، مدتی کوتاه را در « بازداشت مصلحتی » گذراند و اندکی بعد هردویشان از آمریکای جهان خوار( آن هم از واشنگتن دی .سی ) سر در آوردند وهر کدامشان شدند سر دسته یک گروه بظاهر اپوزیسیون !! ( بر اپوزیسیون واقعی است که این گروه ها را شناسائی و راهشان را ازآن ها جدا کنند ، و گرنه همیشه ، مانند همین نامه سی امضائی ، کارهای چنین گروه هائی در افکار عمومی ایرانیان به حساب مواضع همه اپوزیسیون جا خواهد گرفت و ماندگار خواهد شد ) .
مصیبت ما ایرانی های کنونی تنها این نیست که در فراز و فرود های خونین بعد از انقلاب و تصفیه های دامنه دار، مشتی فرصت طلب گام به گام پست های کلیدی را اشغال کردند و کار را به جائی رساندند که کشور از نیروهای منتقد ، آگاه ، متخصص و آینده نگر تهی شد . مصیبت دیگرمان این است که کسانی لباس اپوزیسیون پوشیده اند که ابائی ندارند دست تمنا به سوی رهبر یک کشور بیگانه برای از پا انداختن کامل ملت ایران دراز کنند»

RE:https://www.facebook.com/ali.akhondi.14/posts/1560383324031886?pnref=story

محمدحسن محب
۰۲:۱۶۱۸
تیر

«اگر رژیم سلطنتی در دهۀ ۵۰ می‌پذیرفت که سلطنتْ مشروطه باشد و نه مطلقه و استبدادی و وابسته به بیگانه، آیا مردم ایران انقلاب می‌کردند یا نه؟»

🔹پاسخ این است که نه؛ مردم انقلاب نمی‌کردند و زمینه‌ای برای انقلاب فراهم نمی‌شد و این پاسخ به‌روشنی از سخنان حضرت امام، رضوان الله تعالی علیه، فهمیده می‌شود. امام، از آغاز نهضت تا عاشورای سال ۱۳۴۲، بارها شاه را نصیحت می‌کنند و او را از کارهایی که سبب بی‌اعتباری او می‌شود بر حذر می‌دارند (نگاه کنید به صحیفۀ امام، ج 1، به‌ویژه صفحات ۱۵۱، ۱۹۱، ۲۱۵، ۲۳۱، ۲۴۵)، ولی شاه به کمتر از سلطنت مطلقه رضایت نمی‌داد، سلطنتی که مجلس قانونگذاری هم باید زیر فرمان او باشد و تمام رسانه‌ها باید تنها آنچه را که دربار می‌خواهد منتشر کنند و...

🔹اساساً رژیمی که بدون رأی مردم و با کودتا و تکیه بر اسلحه روی کار آمده بود نمی‌توانست بپذیرد که مشروطه باشد. پس این سرسختی و استبداد شاه بود که مردم ایران را ناگزیر از انقلاب کرد. و اضافه کنم که انقلاب اسلامی ۵۷ در اختیار عده‌ای خاص نبود که تصمیم گرفته باشند انقلاب کنند. انقلابی که به رهبری امام خمینی، رضوان الله تعالی علیه، در سال ۵۷ به پیروزی رسید از اعتراض و انتقاد عالمان دینی و رجال سیاسی-مذهبی کشور به برخی اقدامات شاه در سال ۴۱ شروع شد و این اعتراض‌ها و انتقادها، در آغاز، صرفاً در سخنرانی و انتشار بیانیه ابراز می‌شد. اما چون شاه به همین اقدامات ساده با دستگیری و زندانی کردن افراد پاسخ داد، دامنۀ اعتراضات گسترش یافت و به صورت راه‌پیمایی درآمد؛ و شاه راه‌پیمایی‌ها را با گلوله و کشتن راه‌پیمایان جواب داد. مردم پس از پانزده سال و با تجربیاتی که از رفتار نظام دیکتاتوری شاه در سال ۳۲ و در نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران داشتند به این نتیجه رسیدند که با وجود شاه و رژیم سلطنتی کار به سامان نمی‌رسد و رهبر نهضت هم پس از پانزده سال به این نتیجه رسیدند که «شاه باید برود». بنابراین، رفتار و عملکرد شاهْ مردم ایران را ناگزیر از انقلاب کرد و اگر شاه به آزادی‌های مشروع و قانونی رضایت می‌داد و اگر می‌پذیرفت که تنها سلطنت کند و نه حکومت، و اگر اجازه می‌داد که نمایندگان مجلس شورای ملی را خودِ مردم، بدون دخالت دربار، انتخاب کنند، هرگز کار به انقلاب نمی‌کشید.

🔹لازم است توضیح دهم که این سخن به معنای مشروع دانستن رژیم سلطنتی نیست، رژیمی که بدون اتکا به آرای مردم و با کودتا به وجود آمده بود. حضرت امام حتی دربارۀ فقیه عادل و جامع‌الشرایط می‌گویند اگر مردم ولایت او را نخواهند و رضایت ندهند، او حق اعمال ولایت ندارد. حضرت امام (ره) به‌صراحت می‌گویند که سلطنت شاه غاصبانه است (صحیفۀ امام، ج 1، ص 231)، ولی اقدام نکردن برای سقوط چنین رژیمی در سال ۴۲ و پیش از آن به معنای مشروع دانستن آن رژیم نبوده و نیست و تفصیل این بحث در مجالی دیگر باید پی گرفته شود.

Re:@sm_mousavikhoeini

محمدحسن محب
۰۲:۲۲۱۷
تیر

🔸

🔺شیخ محمداسماعیل صائنی (۱۳۷۷-۱۳۱۱ش) از فقها و حکمای معاصر زنجان به خاطر می‌آورد که یکی از فعالان فکری ماتریالیست به قم آمده بود تا با علامه طباطبایی درباره وجود خدا بحث کند. علامه از وی می‌پرسد: «شما واقعا اثبات وجود خدا را می‌پرسی؟» آن فرد پاسخ می‌دهد: «بله، من واقعا اثبات وجود خدا را می‌پرسم.» علامه دوباره می‌پرسد: «شکی ندارید که “شما” می‌پرسید؟» پاسخ می‌دهد: «نه هیچ شکی ندارم و “من” از جناب‌عالی می‌پرسم.» علامه باز می‌پرسد: «آیا شک نداری که از “من” می‌پرسی؟» آن فرد با بهت پاسخ می‌دهد: «نه» علامه می‌پرسد: «شما در کجا هستید؟» پاسخ می‌دهد: «من در قم هستم واقعا!»  علامه دوباره می‌پرسد: «الان کجا هستید؟» پاسخ می‌دهد: «در منزل شما» علامه باز هم می‌پرسد: «واقعا در منزل ما هستید؟» پاسخ می‌دهد: «بله!» علامه می‌پرسد: «آیا واقعیت را بدون این قیود و حدود «واقعیت من»، «واقعیت خانه» و «واقعیت قم» قبول دارید؟» آن فرد پاسخ می‌دهد: «بله من اصل واقعیت را قبول دارم.» علامه در نهایت می‌گوید: «ما به همان واقعیت اصیل، خدا می‌گوییم. واقعیت بی‌مرز و بی‌حد و مطلق  حاکم بر واقعیت‌های این جهان همان خداست.»

محمدحسن محب
۰۱:۱۰۱۳
تیر

ساواک از سال ۱۳۳۵ متولی امنیت داخلی و اطلاعات خارجی بود. نهادهای اطلاعاتی دیگر هم بودند که مهمترین آن اداره دوم ارتش بود که همکاری نزدیک با سازمان‌های مشابه در پیمان سنتو و ناتو داشت. «کوک» سازمانی بود که بعنوان «سازمان مقاومت ملی» زیر نظر سپهبد حاجعلی کیا تشکیل شد و شخصیت‌های مهم و متنفذ محلی را در آن عضو می‌کردند ولی کارشان بیشتر جنبه تشریفاتی داشت مثل رژه در سالروز «نجات آذربایجان‌» (۲۱ آذر). با مغضوبیت و زندانی شدن کیا کوک عملاً زیر نظر سرلشکر همایونی به سازمانی تشریفاتی و بی‌اهمیت تبدیل شد.

PageFBook:Abdollah Shahbazi

محمدحسن محب
۰۱:۱۲۱۱
تیر

فؤادصادقی: برای امثال بنده که سالهای پرتنش پایانی دهه هفتاد را سپری کرده ایم این ایام بیش از هر زمان دیگری نگرانی زاست، مطبوعات اصلاح طلب این روزها به شبکه های اجتماعی تبدیل شده اند و روحانی جای خاتمی را در پاستور گرفته است اما تفاوت چندانی در اصل ماجرا بوجود نیامده است، دمیدن دو طرف، در تنش و استفاده از ابزارهایشان برای زورآزمایی بی ضرورتی پس از انتخابات. می ترسم نتیجه این زورآزمایی گلوله ای باشد از تفنگ سعید عسگری دیگر یا فرمان توقیف فله ای مطبوعات. عقلانیتی که در اصلاح طلبان حاکم شده بود جایگزین شور و هیجان شده است و محافظه کاری اصولگرایان جای خود را به مقدمه سازی برای توجیه پرونده سازی و برخورد. نتیجه آن برخورد چه بود که مشتاق به تکرارش هستیم؟
پ.ن:سخن بر سراثرگذاری است، اثرگذاری اصلاح طلبان در رسانه وافکارعمومی است واثرگذاری آنطرف در قوه نظمیه وقهریه ودر این میدان وارد شدن خطاست پس از انتخاباتی که با برد تمام شده ، کاهش تنش بسود کشور وهر دو طرف است، اگر آنها نمی فهمند ما بفهمیم.
پ.ن2:موضوع محکومیت نیست پرداخت هزینه است آنها نهایتا از نظام هزینه می کنند و اما ما مهمان جیب وعمر وخانواده خودمانیم پس باید معقول هزینه کنیم

محمدحسن محب
۰۹:۵۰۰۹
تیر

چلوکباب نام غذایی است که همه ی ما آن را به خوبی می شناسیم و با طعم آن خاطراتی در ذهنمان داریم؛ غذایی که در روزگاری نه چندان دور به عنوان وعده ای شاهانه شناخته می شد و برای طبقات بالای اجتماع از ارزش زیادی بر خوردار بود. بوی برنج و کره و کباب ناب ایرانی به همراه سماق و گاهی ریحان، آنچنان مشاممان را پر می کرد که حتی اگر گرسنه نبودیم باز هم دلمان یک پرس چلوکباب می خواست...
این غذای به ظاهر ساده هم برای خودش داستانی در تاریخ دارد و سرنوشت جالبی را پشت سر گذاشته تا به پایتخت برسد و بر سر سفره های تهرانی ها بیاید.
باهم به گذشته می رویم و گردشی خوشمزه را تجربه می کنیم
چلو | وقتی هنوز خبری از کباب نبود...

از خیلی وقت پیش و حتی قبل از اینکه تهران به عنوان پایتخت شناخته شود، ساکنان این شهر به خوبی با برنج و غذاهای پلویی آشنایی داشتند چرا که با مناطق شمالی کشور که محل اصلی کشت برنج بودند، فاصله ی کمی داشتند.
پس از آنکه در سال ۱۲۰۰ عنوان پایتخت را به تهران دادند، جمعیت زیادی از شهرهای دیگر به ویژه مازندرانی ها، شیرازی ها، آذری ها و خراسانی ها روانه ی این پایتخت تازه شدند و فرهنگ های غذایی مختلفی را با خودشان آوردند. در این میان مازندرانی ها موفق شدند خوراک اصلی خود یعنی چلاو (همان چلو) را بر سفره ی تهرانی ها بنشانند و آن را به یکی از وعده های اصلی غذایی تبدیل کنند.
در آن روزها دو نوع برنج در تهران طرفداران زیادی پیدا کرد:
* عنبربو که از مازندران می آمد و مشهور بود که قسمتی از آن در پیشاور هندوستان آن زمان (پاکستان امروزی) کشت می شد.
* چمپا که متعلق به شهر کامفیروز در فارس بود.
چلو به حدی در میان سفره ی تهرانی ها جای باز کرد که مورخان غربی در ۱۰۰ سال پس از پایتختی این شهر درباره ی آن چنین می گویند:
خوان های ضیافت بدون پلو و چلو برای تهرانی ها باورکردنی نیست بس که این غذا خواهان های شیفته ای در پایتخت یافته است.
تنها ۳ چلو پز قهار در تهران کار می کردند که معروف ترین آنها در نزدیکی کاروانسرای گرجی ها در دهانه بازار بود و به ترکان تبریزی تعلق داشت.
کباب | طعم جدید سفره تهرانی ها

نخستین کبابی که سر از سفره های تهرانی ها در آورد، کباب قفقازی بود که شخصی به نام نایب شروع به طبخ آن در تهران کرد. بعدها همین شخص که از فراشان آشپزخانه شاهی بود کبابی نایب را در بازار تهران و در مقابل محلی به نام پله نوروزخان تاسیس کرد و کم کم تعداد کبابی ها افزایش یافت اما هنوز خبری از چلو در کنار آن نبود.
در آن زمان ابول پلویی یا ابول چلویی، یکی از چلوپزهای معروف تهران بود و هر روز وقت ناها، تعداد زیادی از شاگردانش برای بردن چلو به مغازه های کبابی دست به کار می شدند. ابول بعدها با اضافه کردن باقلا و مرغ به پلو، این غذاها را تحت عنوان قاجاری پلو دست مردم می داد و توانست از این ابتکار درآمد زیادی به دست آورد.
در اواخر قاجار و همزمان با سلطنت ناصرالدین شاه، حاج علی اکبرخان رفتاری، نخستین چلوکبابی به معنای امروزی را بنیان نهاد و در سال ۱۲۹۰ در بازارچه قوام الدوله در میدان شاهپور آن را افتتاح کرد.
حال و هوای چلوکبابی ها در گذشته

به محض ورود به چلوکبابی، یک سینی بزرگ با بشقاب و نان سنگگ و پیاز و سماق و دوغ و گاهی شربت آبلیمو جلوی مشتریان گذاشته می شد. سپس فردی که به چلوبیار مشهور بود برنج را روی ظرف بزرگی می آورد و به قدر نیاز در بشقاب هرکس می ریخت. بعد از آن متصدی کره از راه می رسید و قطعه ای کره را در بقاب می گذاشت. بعد، نوبت کباب‌بِده بود که پیش از مخلوط کردن کره با برنج توسط مشتریان، خودش را نشان دهد و سیخ کباب را روی برنج بکشد. کباب‌بِده آنقدر به مشتری ها سر می زد و به آنها کباب می داد تا سیر شوند. البته در بعضی کبابی ها پول سیخ اضافه محاسبه نمی شد و همان سیخ اولیه را محاسبه می کردند.
اگر کسی از بیرون چلوکباب سفارش می داد، شخصی موسوم به بیرون بر، غذا را در یک ظرف مسی می گذاشت تا از دهن نیفتد و با پای پیاده به محل مشتری می برد. در دوران پهلوی دوم دوچرخه روی کار آمد و این کار به دوچرخه انجام می شد.
معمولا چلو کباب را با دست می خوردند و خبری از قاشق و چنگال نبود. ورود زنان به چلوکبابی ها ممنوع بود و تنها در صورتی می توانستند طعم این غذا را بچشند که مردشان به صورت بیرون بر آن را تهیه می کرد و در اختیارشان می گذاشت.

[گردونه ی تاریخkolbetarikh]

محمدحسن محب