آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۰:۳۱۲۱
شهریور

در سال ٢٣ق و اواخر خلافت عمر گفتگویی بین او و ابن عباس صورت گرفته است که در خلال آن عمر علی‌رغم اقرار صریح به بی‌همتاییِ علی بن ابی طالب(علیه السلام) برای خلافت، مخالفت خود با خلافت ایشان و علت این مخالفتش را بیان میکند، که اتفاقاً همین بیان عمر گویای مقبولیت عمومی علی بن ابی طالب(علیه السلام) برای خلافت، و نیز بیانگر هدف عمر از تشکیل شوراست؛ شورایی که افرادش همگی منصوب، و همگی قریشی (اهل مکّه) بودند، و سایر مسلمانان و حتی انصار (اهل مدینه) از حق مشارکت در آن محروم بودند.
«عُمر به ابن عباس گفت: ... اگر او (علی بن ابی طالب) ولایت مردم را بدست گیرد براستی که آنان را به راه راست (راهی که به هدف معینی میرساند) خواهد برد، و مقصد روشن و وسط راه (نه راست و چپش که احتمال سقوط و خطر دارد) را در پیش خواهد گرفت؛ منتها در او خوی و خصلت‌هایى است: شوخى کردن در حضور دیگران، و استبداد و خودرأیی، و سختگیری و بی‌اعتنایی به مردم، با اینکه او کم سن و سال و در اول جوانی است! (در سال ٢٣ق، امیرالمؤمنین(علیه السلام) ٤٦ ساله بود.)
ابن عباس گفت: ای امیر و حاکم مؤمنان، چرا در روز خندق او را کم سن و سال نشمردید آنگاه که عَمرو بن عبد ودّ مبارز طلبید و براستی که دلاوران سلاح خویش را از او غلاف کردند (از او ترسیدند)، و بزرگان از او عقب نشینی کردند؟!
و روز بدر که سر حریفانش را میزد، سر زدنی؟!
و چرا در اسلام آوردن از او پیش نیفتادید آن زمانی که نتیجۀ اسلام آوردن گرسنگی و خستگی بود، و قریش بطور تمام و کمال بهتان میرسد؟!
عمر گفت: به خدا سوگند اى ابن عباس که علی پسر عمویت واقعاً سزاوارترین مردم به خلافت است؛ ولی قریش او را تحمل نمیکند! و اگر بر آنها حاکم شود حتماً با آنها به مُرّ حق رفتار میکند طوری که هیچ چشم پوشی و نادیده گرفتنی نزد او نیابند! و اگر چنین کند حتماً بیعتش را میشکنند و سپس به حتم با یکدیگر میجنگند.»[موسوعة التاریخ الإسلامی ٤: ٢٩٦ و ٢٩٧.]
******************
با مقایسۀ بیان اخیر عمر با بیان اولش بخوبی روشن میشود که منظور او از «مردم» در بیان اول، «قریش» و «اهل مکّه» است نه عموم مسلمانان و نه حتی مردم مدینه بعنوان انصار و مهاجرین!
بنابراین ابتدا باید دید قریش بدنبال چه بود که امیرالمؤمنین(علیه السلام) هیچگاه حاضر به انجام آن نبود و لذا عمر ایشان را مستبد و سختگیر خواند و بی‌اعتنا به قریش میدانست و گفت قریش ایشان را تحمل نمیکند، و خود عمر حتی برای پس از مرگ خود نیز با خلافت ایشان مخالف بود و به این هدف نقشه میکشید.
قریش با این بهانه و با این ادعا که فرزندان حضرت ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) اند همواره بدنبال تمایز خود از دیگران و بدنبال آن بودند که بر مردمِ سایر مناطق فخرفروشی و ریاست کنند.
و عمر در ایام خلافتش مسلمانان را به عرب و غیرعرب، و مسلمانان عرب را نیز به چند دسته طبقه بندی کرد و بدین ترتیب بدعت تقسیم نامتساوی بیت المال را پایه گذاری و امتیازات طبقاتی را تثبیت کرد.
حال آنکه عمر و همه میدانند که علی بن ابی طالب مجالی برای بدعت گذاری و امتیازات طبقاتی نمیدهد، و از اجرای عدالت بر متجاوزانِ اشرافی و زیاده‌خواه کوتاه نمی‌آید، و هراسی هم ندارد که چون حق و عدالت بر اینها تلخ و مُرّ است بیعت شکنی و حتی جنگ افروزی کنند.
یعنی علی بن ابی طالب هیچگاه حاضر نیست حفظ حکومتش را أهمّ از اجرای عدالت و حفظ برابری حقوق اجتماعی افراد قرار دهد تا بخواهد در هنگام کارشکنی قریش و تزاحم میان اجرای عدالت و حفظ حکومت، مصلحت را در ارضاء و اسکات قریش به هدف حفظ حکومت ببیند و حاضر شود در مقابل بعضی زیاده‌خواهی‌ها و انحصارطلبی‌ها با چشم پوشی و اظهار بی‌خبری و امثال آن بگذراند.
لذا بنا به گفته خود عمر علت مخالفت او با زمامداری علی بن ابی طالب(علیه السلام) دقیقاً بخاطر همین التزام حضرت به مُرّ حق است،
و همین بی‌اعتنایی حضرت به خواستۀ قریش مبنی بر ادامۀ سیاست امتیازات طبقاتی را عمر بی‌اعتنایی حضرت به مردم! خواند،
و مقاومت حضرت در برابر زیاده‌خواهی و انحصارطلبی قریش، و در برابر تحکّم یک اقلیت بر اکثریت، و التزام و اصرار حضرت بر عدالت محوری و مُرّ حق را عمر استبداد خواند!
و شورایی که عمر برای تعیین خلیفه منصوب کرد همگی از قریش بودند و با تهدید به گردن زدن! دستور داد که خلیفه باید حتماً از یکی از اعضای این شورای منصوبِ او باشد، و تأکید کرد که انصار هیچگونه حقی در انتخاب خلیفه ندارند!
آیا اگر عثمان مقبولیت مردمی میداشت نیازی به تشکیل چنین شورایی بود؟!
اکنون که بنا دارند از نصّ الهی عدول کنند و بنا را بر انتخاب بگذارند آیا بهتر نیست که به مقتضای عدل و انصاف رفتار کنند و حقّ مشارکت و انتخاب را از سایر مسلمانان سلب نکنند؟!

منبع:کانال تلگرامی@Yusufi_Gharawi
محمدحسن محب
۰۲:۱۳۱۸
شهریور


زمان جنگ هواپیماهای عراقی در یک فرش‌شویی درخیابان خاوران بمب انداخته بودند و بمب‌ها عمل نکرده بود. رفتیم بمب‌ها را در آوردیم. شش عدد بمب بود! همه چیز درست بود ولی خرج کمکی آن را نزده بودند!

عمل نکردن این بمب‌ها طبیعی نبود. ذهنم درگیر بود.

در راه برگشت به تهران توی همین فکرها بودم. رفتم دفتر ستاری "فرمانده نیروی هوایی ارتش" به ستاری گفتم یک اتفاقی افتاده که خیلی عجیبه. هشت تا بمب بوده که دوتاش عمل کرده. من الان شش ست فیوز دارم. تفسیر دقیقش اینه که این پین‌ها رو نکشیدن و روشون مونده!

قرار بود قضیه بین ما بمونه. تا یک مدت طولانی بمب‌ها اینطوری بودند. افتادیم دنبال اینکه این هواپیماها از کجا می‌آیند. فهمیدیم که این هواپیماها از پایگاه شعیبیه عراق بلند میشوند. به این نتیجه رسیدیم که یک گروه بزرگ در این پایگاه کاری میکنند که این بمب‌ها عمل نکند.

در یک فاصله سی تا چهل روز این اتفاق در جاهای مختلف کشور تکرار شد.

تا اینکه در یکی از سخنرانی‌های رسمی، یکی از مسئولان رده بالای کشور قضیه را اعلام کرد. گفت "اسلام اینقدر نفوذ کرده که ما توی پایگاه‌های هوایی عراق فلان میکنیم، بهمان میکنیم. کاری میکنیم که بمب‌هایشان عمل نمیکند!"

از آن به بعد این اتفاق عمل نکردن، نیفتاد. دیگر پین بمب‌ها رویشان نبود. سه چهار ماه بعد، پالایشگاه اصفهان را بمباران کردند. بچه‌های ما هم یک میراژ اف1 عراقی را زدند. دیدم خلبانش هم با صندلی اِجکت کرده. (به بیرون پریده) هواپیما از شعیبیه آمده بود.

کنجکاو شدم بروم و آن خلبان عراقی را ببینم. به مترجم گیر دادم ماجرای بمب‌های عمل نکرده را بپرسد. خلبان گفت من نمیدانم چه شده اما چند وقت پیش، صدام یک گروه خیلی زیادی حدود70 نفر از پرسنل و کارکنان و تعدادی خلبان را توی پایگاه ما اعدام کرد به جرم خیانت و توطئه علیه صدام!

مدتی بعد یک روز ستاری را در پایگاه خودمان دیدم و گفتم مگر قرار نبود آن موضوع بین خودمان بماند؟ ستاری گفت من توی شورای امنیت ملی این موضوع را مطرح کردم. آنوقت آقایان این خبر فوق سری را آوردند توی سخنرانی جلوی همه مردم گفتند! و آنها هم لو رفتند!

منبع:
برگرفته از خاطرات جواد شریفی‌راد، معلم و سرتیم خنثی‌سازی نیروی هوایی ارتش در زمان جنگ، که توسط مرتضی قاضی در کتابی با نام "حرفه‌ای" جمع‌آوری و چاپ شده است.

محمدحسن محب
۲۲:۱۶۰۵
شهریور

بخشی از یک گفتگو با نشریه چشم انداز ایران با عنوان «فساد سیستماتیک و فروپاشی حکومت پهلوی»، که در شماره 95 دی و بهمن 1394 چاپ شد. تاریخ گفتگو تابستان سال 1394 است:

پرسشی که پیش می‌آید این است که فساد در اغلب جاهای دنیا وجود دارد، پس چرا در آنجا انقلاب صورت نمی‌گیرد؟
پرسش خوبی است. در این بحثی نیست که فساد در همه‌جای دنیا وجود دارد، مقصود ما فساد نهادینه‌شده و فراگیر است که جامعه را از حالت تعادل خارج می‌کند و راه هرگونه اصلاحی را مسدود می‌کند. در رژیمی که کلیه ارکان به نحوی از انحا با فساد گره ‌خورده باشند، نمی‌توان بخشی از جامعه را اصلاح کرد، زیرا چنین امری شدنی نیست. شاه دستگاه عریض و طویل ساواک، دفتر ویژه اطلاعات و نهادهای نظارتی ذی‌ربط را داشت، اما همه آن‌ها را خنثی کرده بود. کسی جرأت نمی‌کرد رواج موریانه‌وار فساد گسترده در ارکان حکومت را به او خاطرنشان کند، زیرا شاه بیشتر ترجیح می‌داد افتخاراتی را که برای ایران‌زمین خلق کرده است، به گوش همگان برساند و بگوید: چه فرمان یزدان چه فرمان شاه! او حتی حاضر نبود در خلوت به سخنان همکاران سابق اما صدیق خود گوش بسپارد؛ کسانی مانند نصرالله انتظام، عبدالله انتظام، فریدون جم، علی امینی و کثیری دیگر از دیوان‌سالاران و سیاستمداران کشور که بارها وفاداری خود را به او نشان داده بودند. امینی در زمان کوتاه نخست‌وزیری خود در ابتدای دهه 40 شمسی، تعدادی از دزدان بیت‌المال را به زندان افکند، اما همه آن‌ها با وساطت شاه آزاد شدند. پیش از او رزم‌آرا هم برای مبارزه با مفاسد اقتصادی عده‌ای را در زمان خود بازداشت کرد، اما آن‌ها هم محاکمه نشدند. او زمانی متوجه شد اوضاع از چه قرار است که تاریخ به زیان او عمل می‌کرد، پس اقداماتی مانند بازداشت برخی سیاستمداران و دیوان‌سالاران سابق، نتوانست کمکی کند؛ زیرا دیگر دیر شده بود و سیاستمداران و مخالفان به او اعتمادی نداشتند. کلام آخر اینکه به نظر من همان سنت ابدی الهی که مقرر فرموده است اگر در جامعه‌ای ثروتمندانش راه فساد بپیمایند و جامعه را از اعتدال خارج کنند و راه ممانعت از گسترش فساد را مسدود کنند و عده‌ای به تعبیر قرآنی فرعون‌وار در زمین «علو» نمایند، «انا ربکم الاعلی» بگویند و حرث و نسل را به باد فنا دهند؛ همه‌چیز فرو خواهد پاشید. سقوط رژیم شاه که ادعای «خداوندگاری» داشت، از مصادیق و تجلیات این سنت الهی است.

منبع: PageFBook Hossein Abadian
محمدحسن محب
۲۱:۰۵۰۴
شهریور

احزاب و تشکلهای چپ و مارکسیست، که در دوران موسوم به جنگ سرد، مستقیم و غیرمستقیم، مهمترین و بلکه تعیین کننده ترین ابزار سیاسی، فکری و ایدیولوژیکی اردوگاه شرق و جهان کمونیسم برای مقابله جهان سرمایه داری و اردوگاه غرب در کشورهای اقماری و جهان سوم محسوب می شدند؛ در طول چهار دهه 1320 و 1330 و 1340 و 1350، خواسته یا ناخواسته، بیشترین و جبران ناپذیرترین ضربات را بر جریان آزادیخواهی، دموکراسی طلبی و تکثرگرایی سیاسی و اجتماعی در ایران وارد ساختند.
کودتای ۲۸ مرداد از یک سو جریانهای مشروطه خواه و دموکراسی طلب را به حاشیه برد و از سوی دیگر مقدمات نزدیکی تدریجی ولی مداوم فکری و ایدیولوژیکی دو جریان اسلامگرا و چپ را فراهم آورد که برخلاف دهه 1320، این بار خود را در برابر امپریالیسم غرب (مسقط الراس لیبرالیسم و دموکراسی خواهی) متحدانی ولو به ظاهر متناقض نما می دیدند؛ و چنین شد که همزمان با تحرکات ضددموکراسی خواهانه چپ ارتدکس و اسلام سیاسی سنتگراتر، از ترکیب و تلفیق اسلام سیاسی و ماکسیسم ملغمه ای به شدت ضددموکراتیک و به اصطلاح عدالت محور در حیات سیاسی و فکری جامعه ایرانی تکوین یافته بارور شد؛ و به تبع آن در انقلابی که بر عمر حکومت پهلوی پایان داد، دموکراسی خواهان ضعیف ترین و کم اقبالترین جایگاه را کسب کردند و مقدرات ملک و ملت در سیطره انقلابیون چپ و چپ زده خارج از شماری قرار گرفت که نسبت شان با دموکراسی، تکثرگرایی و آزادیخواهی مثال جن و بسم الله بود. اگرچه اسلامگرایان تقریبا به سرعت همه چپهای ارتدکس و غیرارتدکس رقیب را از عرصه سیاسی و اجتماعی کشور محو کردند؛ اما خوی و ایدیولوژی غرب ستیزانه متاثر از جریان چپ در گوشت و استخوان اکثری از رهبران و سازماندهندگان نظام جدید ریشه دوانیده ادامه یافت. این روند مبارک یا غیرمبارک همچنان ادامه دارد؛ بی خود نیست که بعد از چهل سال ما بیشتر شبیه کره شمالی شده ایم تا کره جنوبی؛ و تلاش می کنیم خود را در پناه قدرتهای کمونیستی و وارثان آنها قرار بدهیم تا کشورهای توسعه یافته غرب!

منبع: PageFBook Mozaffar Shahedi

محمدحسن محب