آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۱۴:۴۸۱۲
مرداد

علامه مجلسی گفته است:

«خداوند هر کسی را سلطنتی داده( محمدباقر مجلسی، عین الحیاة،ص 551)و رعیت برای این رعیت شده‌اند که ایشان را خداوند ضعیف گردانیده و شاه را قوت داده است»(همان،ص550)لذا اگر کسی اطاعت پادشاه نکند، اطاعت خدا نکرده.به عقیدة وی حاکم باید اطاعت شود. اگر حاکم ظالم است، رعیت باید صبور بوده باشد و تحمل نماید. حاکم به وقت خود به سبب جرایم خویش مجازات خواهد شد و رعیت به علت صبر خویش پاداش خواهد گرفت.(1)

همچنین شهید ثانی در کتاب «روض الجنان»، وظیفه افراد در برابر حاکمان را اطاعت می‌داند و معتقد است:
 یکی از وظایف اساسی فرد مسلمان نسبت به دولت این است که از آنان اطاعت کرده و زمینه را برای بسط اقتدار‌شان فراهم آورند تا در سایه این اقتدار، آنها توانایی هدایت مردم را بیابند، همچنین اجرای احکام شریعت را بویژه، در ساحت قضاوت بین مردم و نیز اجرای احکام انتظامی اسلام را متوجه حاکم می‌داند.(2)

1- برنارد لوئیس، زبان سیاسی اسلام،ص 112
2-شهید ثانی،روض الجنان،ص 290


محمدحسن محب
۱۴:۲۵۱۲
مرداد

«چون بسیاری از پیشگامان [مشروطه] از ملایان بوده و در سخن‌گویی‌ها چنین نموده شده بود که به رواج شریعت کوشیده خواهد شد و هنوز جدایی میان خواست‌ها پدید نیامده بود، از این‌رو کوشش بسیار به دین‌داری می‌رفت. هنگام نیمروز در بازار از هر گوشه آواز اذان برمی‌خاست. در مسجد‌ها و در پشت سر پیش‌نمازان انبوهی بیشتر می‌گردید. هر کسی راستی و درستی بیش‌از‌پیش از خود می‌نمود و به دستگیری از بینوایان بیشتر می‌کوشید... تراشیدن ریش گناه شمرده می‌شد و جز از درباریان و برخی اوباش به آن برنخاستندی...»

(احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ص 165)

محمدحسن محب
۱۴:۲۹۱۱
مرداد

امروز کسانی وجود دارند که می‌گویند اصلا مشروطیت یک انحراف در تاریخ ایران بود! یا اینکه می‌گویند مشروطه پلویی بود که سفارتخانه انگلیس برای ایران پخت! و یا اینکه می‌گویند یک جریان انحرافی غربزده چنین جریانی را رقم زد در حالی که مردم فقط عدالتخانه می‌خواستند. این بحث از قبل بوده و هنوز هم هست و امروز عده‌ای هستند که نه تنها با مشروطیت بلکه با جمهوریت هم مخالف هستند.

محمدحسن محب
۱۴:۴۱۱۰
مرداد

⚡️در جلسه هیئت مصلحین حوزه علمیه، ترک ادبی از امام خمینی نسبت به آیت الله بروجردی سرنزده است.

🔹علی دوانی در کتاب نقد عمر که حاوی خاطرات او است در صفحه 187 به ماجرای اصلاحات در برنامه های حوزه علمیه پرداخته است. این واقعه در اواخر دهه 30 بوده و علامه دوانی نقل کرده است که آیت الله بروجردی گروهی از مدرسین حوزه شامل حاج آقا روح الله خمینی، شیخ مرتضی حائری، سید احمد شبیری زنجانی و چند نفر دیگر را مأمور می کند تا برنامه ای برای اصلاح حوزه آماده کنند. این گروه هیات مصلحین نام می گیرد در یکی از جلسات که برنامه ها با موانعی مواجه شده است برای موفقیت کار از آیت الله بروجردی حکم مکتوب درخواست می کنند آیت الله بروجردی در میانه گفتگو ها می گوید: از کجا بدانم می خواهید حوزه را اصلاح کنید؟ شیخ مرتضی فرزند شیخ عبدالکریم حائری ناراحت شده عمامه اش را زمین می زند و حاج آقا روح الله خمینی استکان چای رابه دیوار می زند.

🔹حجت الاسلام و المسلمین مجتبی الهی خراسانی از مدرسان حوزه علمیه مشهد و فرزند آیت الله الهی خراسانی می گوید: چند سال پیش آیت الله سید هاشم رسولی محلاتی در منزل ما به نقل یکی از شاهدان و حاضران عینی آن جلسه (که به خاطرم چنان مانده که پدر ایشان بوده) گفتند: آن جمله (از کجا بدانم می خواهید حوزه را اصلاح کنید) از سوی آیت الله بروجردی نبوده است؛ بلکه حاج احمد (پیشکار آیت الله بروجردی) هنگام جمع کردن استکانهای چای این جمله را گفت و امام خمینی ناراحت شد به او استکان پرت کرده است.
آیت الله رسولی محلاتی افزود: این در حالی است که وی پیشتر چند بار به خاطر بی ادبی و زبان درازی، مورد غضب آیت الله بروجردی قرار گرفته و با وساطت امام خمینی ره مورد بخشش ایشان واقع شده بود.
مجتبی الهی خراسانی اضافه می کند: پدر آقای رسولی محلاتی یعنی سید محمد رسولی از شاگردان مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری ره و بسیار مرتبط با آیت الله العظمی بروجردی ره بوده است.🔺

کانال نامه های حوزوی12مرداد96

محمدحسن محب
۱۹:۴۴۰۹
مرداد

🔹هدف بعثت پیامبر صرفاً آموزش و ارزشهای اخلاقی از طریق فراهم کردن زمینه مناسب و برداشتن موانع است. این حدیث شریف(اِنِّی بُعِثتُ لِاُتِمِمُ مَکارِمُ الاَخلاق) دلالت میکند بر اینکه نه تنها اخلاق مستقل از دین و مقدم بر دین٬ که برتر از دین هم هست٬ چون اخلاق هدف است و دین ابزار و وسیله تحقق آن هدف و این نکته به نوبه خود متضمن دو نکته دیگر است.

🔹«نکته نخست این است که افراد و جوامع مختلف تا آنجا و به مقداری دیندارند که به ارزشهای اخلاقی ملتزم و پای بند هستند. کسی یا جامعه ای که به اسم دین ارزشهای اخلاقی را نادیده می گیرد ٬ اساساً دیندار نیست و به هر مقدار که فرد یا جامعه به ارزشهای اخلاقی پایبند باشند به همان میزان به خدا نزدیک ترند٬ چرا که به رسالت پیامبر بیشتر جامعه عَمَل پوشانده اند. معیار و مقیاس دیانت اخلاق است نه شناسنامه و نه کثرت نماز و روزه.

🔹نکته دوم این است که اگر قرائت ِ خاصی از دین٬ فرد یا جامعه دینی را از اخلاق دور کند٬ بُطلان و نادرستی خود را بر آفتاب افکنده است٬ یعنی برای باطل شمردن قرائت خاصی از دین کافی است نشان دهیم که آن قرائت فرد یا جامعه  دینی را از اخلاق دور میکند و لذا با هدف بعثت پیامبر٬ که عبارتست از تحقق بخشیدن به ارزشهای اخلاقی٬ در تضاد است. قرائتی  از دین که انسان را از اخلاق دور کند و فهمی از دین که به خاطر پای بندی بدان و پیروی از دستورات آن٬ انسان ناگزیر شود عقل و وجدان اخلاقی خود را زیر پا بگذارد و ارزشهای اخلاقی را نادیده بگیرد٬ دین نیست٬ بلکه دُکان و افیون است.»

از کانال ابوالقاسم فنایی

محمدحسن محب
۱۴:۳۱۰۸
مرداد


بنابر آن‌چه قهرمان‌میرزا سالور در روزنامه خاطراتش نوشته است؛ در بسیاری از موارد املاک و مستغلات را بالاجبار و با قیمتهای بسیار نازل به‌نام رضاشاه سند می‌زدند. در مواردی بیشتر هم بدون این که صاحبان املاک در جریان امر قرار بگیرند با تنظیم وکالت‌نامه‌های جعلی املاک را به‌شاه منتقل می‌کردند. سالور در این باره نوشته است: «این آدم [رضاشاه] یا ملک‌ها را به‌ثمن بخس، به‌زور، جبر قباله گرفت یا آن‌چه نگرفت مثل مال ما به‌مالکش نداد [یعنی وکالت‌نامه جعلی تنظیم کرد]». وقتی رضاشاه عزل شد، سالور مذکور در خاطراتش نوشت: «در ظرف بیست سال این همه حق ناحق، زدن، بستن، کشتن این بود نتیجه‌اش: کمسیونی تشکیل شده به‌داراییهای او رسیدگی شود. صاحبان املاک مغصوبه تمامی به‌طهران آمده تظلم می‌کنند. پول نقد هشتاد و شش میلیون در بانکهای ملی و کشاورزی و غیره داشته. در خارجه را مشغول تحقیقات هستند... بیست سال خواب طولانی ایران دید به‌دسیسه، تقلب سر تخت نشست، آن‌وقت به‌جای پاس این موهبت به‌جان مردم افتاد و از هیچ ظلمی، ستمی، مال‌مردم‌خوری، آدم‌کشی فروگذار نکرد. آخر هم آن‌حال خودش و بچه‌هایش، این روزگار مملکت و مردم بینوای بیچاره. او به‌ایلات و عشایر ما ستم کرد. جانشان را گرفت، مالشان را برد، ناموسشان از دست رفت... ریاست قوا از سلطنت به‌موجب ماده قانونی ملغی شد. انحصار قند، شکر، چای، پارچه و بعضی دیگر نیز ملغی شد. همه چیز را برای دخل خودش به‌اختیار خودش به‌عنوان انحصار هنگامی تشکیل داده بود که تمام [مردم] سرگردان دنبال هر یک از آنها از صبح تا شام بدوند، پول بدهند، فقیر بی‌چیز شوند تا به‌فکر کار دیگر یا انقلاب و اغتشاش نیفتند. آدم گرسنه، لخت، بی‌قند، چای کجا فکر سیاست‌بافی و تنقید‌سرایی می‌افتد. انگلیسیها خوب درسی دادندش»

(قهرمان‌میرزا سالور، روزنامه خاطرات عین‌السلطنه، صص 7870- 7877)

محمدحسن محب
۰۰:۵۲۰۷
مرداد

بررسی کتاب‌های «شهر فرنگِ اروپا» نوشتۀ اوئورژدنیک

و «گذشتۀ تحریف‌شده: تفسیر دوبارۀ اروپا» نوشتۀ فونتانا

توجه به جزئیات در تاریخ‌نگاری، تیغی دولبه است. جزئیات متون تاریخی را دقیق و استوار و انتقادی می‌کند اما در عین حال، وسواسِ جزئیات می‌تواند منجر به بی‌معنایی هر روایتی در تاریخ شود. در مرور دو کتابی که تازه به فارسی چاپ شده‌اند، «شهر فرنگِ اروپا» نوشتۀ پاتریک اوئورژدنیک و «گذشتۀ تحریف‌شده: تفسیر دوبارۀ اروپا» نوشتۀ خوسپ فونتانا، این مسئله را کاویده‌ایم.

دوستِ عزیز، با جزئیات تعریف کنید، با جزئیات.«مارسل پروست»
خدا در جزئیات است.«ضرب‌المثل انگلیسی»
خردادماه امسال، رفته بودم جلسۀ دفاع رسالۀ یکی از دوستانم که دورۀ دکتریِ جامعه‌شناسی سیاسی را تمام کرده بود. رساله دربارۀ نقشِ علامه‌طباطبایی در شکل‌گیری «گفتمان انقلاب اسلامی» بود. بعد از حرف‌های دوستِ من نوبت به داورها رسید. یکی از داورها که از قضا در سال‌های آستانۀ انقلاب زندانی بوده، خاطرۀ جالبی تعریف کرد. گفت وقتی در زندان بحث میان مارکسیست‌ها و بچه‌مسلمان‌ها خیلی بالا گرفته بود، به ذهنم رسید که از خانواده‌ام بخواهم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبایی را برایم بیاورند تا در مقابل حرفِ مارکسیست‌ها، کتابِ محکمی در دستمان باشد و بتوانیم با تکیه بر آن از اسلاممان دفاع کنیم. اما نه‌تنها بقیۀ بچه‌های مسلمان‌ از کتاب استقبال نکردند، بلکه کاملاً آن را کنار گذاشتند، چون معتقد بودند این‌جور حرف‌ها نه‌فقط در جواب‌دادن به مارکسیست‌ها کمکی نمی‌کند، که اصلاً انقلاب را عقب می‌اندازد، در حالی که ما اصلاً در راه این انقلاب زندانی شده‌ایم. آن استادِ داور با اشاره این خاطره، نقدی دوگانه به پایان‌نامه وارد می‌کرد: اولاً اینکه علامه، آنطور که در پایان‌نامه گفته شده، در انقلاب نقشی نداشته است و قائل شدن نقشِ پررنگی برای او در انقلاب اغراق است. ثانیاً در انقلاب گروه‌ها و قشرهای فراوان دیگری دخیل بوده‌اند که در پایان‌نامه آنچنان که شایسته است به آن‌ها پرداخته نشده است.
جلسه که تمام شد، در فرصتی که بیرون از سالن منتظرِ نمرۀ استادان بودیم، دوستم به شوخی و با کمی دلخوری می‌گفت که خُب همه در انقلاب نقش داشته‌اند. اصلاً می‌شود دربارۀ نقش پیرزن‌ها در انقلاب هم ده‌ها کتاب نوشت. این دیگر چه انتقادی است که به همۀ کسانی که در انقلاب بوده‌اند توجه نکرده‌ای؟
این حرف‌ها دوباره یکی از سؤالاتِ قدیمی ذهنم را زنده کرد: واقعاً چطور می‌شود نقش همه چیز را در یک دوره یا رخدادِ تاریخی نشان داد؟ تاریخ‌نگاری که بخواهد نقشِ همه چیز را در نظر بگیرد، کی می‌تواند ادعا کند کارش تمام شده است؟ سوال را طور دیگری بپرسم: جزئیات تا کجا به تاریخ‌نویسی کمک می‌کنند؟ آیا توجهِ وسواس‌گونه به جزئیات، هر نوع روایتِ تاریخی‌ای را بی‌معنا نمی‌کند؟ تا کجا می‌شود با جزئیات تعریف کرد، دوست عزیز؟
جواب‌های گوناگونی می‌شود به این سوالات داد، من می‌خواهم این سوال را در دو کتابی که تازه به فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند، پیگیری کنم.
نشر ماهی اخیراً کتابی را با ترجمۀ خشایار دیهیمی منتشر کرده است به اسمِ «شهر فرنگِ اروپا» نوشتۀ پاتریک اوئورژدنیک، داستان‌نویس و شاعرِ اهل چک. زیر تیترِ کتاب چنین است: «چکیده‌ای از پیدا و پنهانِ تاریخِ قرن بیستم». کتاب مالامال از جزئیات است و این از همان سطر اول کتاب کاملاً مشهود است: «متوسطِ قد سربازانِ آمریکایی که در ۱۹۴۴ در نورماندی کشته شدند ۱۷۳ سانتی‌متر بود» (۹). جزئیاتی درهم و برهم که گویی با جریانِ سیالِ ذهنِ نویسنده دنبال هم قطار شده‌اند. شهر فرنگ اروپا کتاب عجیب‌و‌غریبی است. نه به معنای مرسوم کلمه می‌شود آن را «تاریخ» نامید، نه «داستان»، نه «مقاله». نویسندگان صفحۀ ویکیپدیای اوئورژدنیک نوشته‌اند که این کتاب می‌خواهد «حافظۀ تاریخی را شالوده‌شکنی کند». باید اقرار کرد که نویسنده اگر چنین هدفی داشته، موفق شده است. به هر حال، شهر فرنگ اروپا کتابِ سال جمهوری چک شده است و تا امروز آن را به بیش از بیست زبان ترجمه کرده‌اند. ساختارِ کتاب قطعه‌هایی یک یا دو صفحه‌ای است که هر کدام از آن‌ها با تسامح چند موضوع را دنبال می‌کنند و در خلالِ انبوهی از نقلِ قول‌های بدونِ ارجاع و فاکت‌های سرگردان نشان می‌دهند در قرنِ بیستم چه بلبشویی برپا بوده است. البته موضوعاتی هستند که بسامد بیشتری دارند: جنگ‌های جهانی، نازی‌ها، اردوگاه‌های کار اجباری و کمونیسم.
شهر فرنگِ اروپا شباهت زیادی دارد به تیزرِ برنامه‌های سینمایی و رسانه‌ایِ تلویزیون، برنامه‌هایی مثلِ «سینما یک» یا «شماوسیما». تیزرهایی که با موسیقی‌ای تند، تصاویرِ کوتاهی از صدها فیلم و سریال را پشتِ سر هم نشان می‌دهند. همانطور که اگر آن تیزرها به جای دو سه دقیقه، دو ساعت طول بکشند، بیننده را کاملاً دلزده خواهند کرد، این
کتاب هم اگر به جای ۱۲۲ صفحه، ۷۰۰ صفحه داشت، مسلماً هیچکس به خود زحمت نمی‌داد که تا آخرش را بخواند.
اگر این‌طور است، پس چرا کتاب اینهمه پرخواننده شده است؟ پاسخِ این سوال را باید در ماهیتِ جزئیات جستجو کرد. جزئیات قدرتمندند. پتکِ واقعیت‌اند که افکار و اندیشه‌های انتزاعی ما را در هم می‌کوبند. و قرن بیستم پُر است از جزئیاتِ هولناک. نویسندۀ کتاب نیز از این انبار کالاهای خوبی انتخاب کرده است: «زندانیان اردوگاه‌های کار اجباریِ رودخانه‌های ایرتیش و اوب، که کارشان بریدن درختان بود، یک انگشتشان را قطع می‌کردند و آن را یکی از تنه‌های درختان شناور در رودخانه می‌بستند، تنه‌های درختانی که قرار بود با جریان آب به شهرهای بزرگ برسند، به این امید که کسی متوجه انگشت قطع شده شود و بفهمد اتفاقات ناگواری در آن اردوگاه‌ها در حال رخ‌دادن است» (۹۱). یا مثلاً این نمونه: «در ۱۹۴۴ روس‌ها ۴۷۷ هزار چچن را در ۱۲۵۲۵ کامیون حمل حیوانات به قراقستان و قرقیزستان فرستادند و البته ۱۹۰ هزار چچن در طول راه از گرسنگی و سرما مردند» (۴۳). اکثرِ فاکت‌های کتاب از این سنخ‌اند: فاجعه‌بار و تلخ و دردناک. البته لابه‌لای این تراژدی، جریانی از کمدیِ انسانی نیز جاری است. نقل‌قول‌ها و گزارش‌هایی از مورخان، انسان‌شناسان، دانشمندان، سیاست‌مداران، ایدئولوگ‌ها و مردم معمولی: «یک زبان‌شناس در شوروی پیش‌بینی کرد که وقتی کمونیسم در سرتاسر جهان پیروز و ظفرمند شود، جهانِ تازه خواهد توانست بی‌هیچ زبانی سر کند، چون همزیستی تمام کارگران جهان چنان خواهد بود که اصلاً نیازی به سخن‌گفتن نخواهد بود» (۹۳) به مثالِ جالبِ توجه‌تر دیگری هم نگاه کنید: «بعضی از کسانی که کتاب مقدس را می‌خواندند می‌گفتند ... همه چیز در کتاب مقدس به شکل جناس قلب یا به رمز و راز نوشته شده، مثلاً چه کسی چه کسی را ترور خواهد کرد، و کجا و کی، ... و چه کسی در کجا رئیس‌جمهوری خواهد شد ... همۀ اینها با تمام جزئیات و تفاصیلش آمده، ... اما پیشاپیش دانستنِ آن‌ها غیرممکن است، چون ما نمی‌دانیم دنبال چه بگردیم و اگر می‌دانستیم دنبال چه بگردیم و به موقع جزئیات و تفاصیل را ... پیدا می‌کردیم و جلو آن را می‌گرفتیم، آن‌وقت واقعه‌ای رخ نمی‌داد و در نتیجه پیش‌بینی آن هم نمی‌توانست در کتاب باشد» (۲۶).
جزئیاتِ شهر فرنگ اروپا، رفته رفته همان‌کاری را با خواننده می‌کند که به قولِ زیمل کلان‌شهر سرِ حیاتِ ذهنی می‌آورد. آنقدر همه‌چیز سریع و گذرا و شگفت‌انگیز است که ذهن رفته‌رفته به تمامش بی‌توجه می‌شود. و چه بسا این هدفِ نویسنده است. به طنینِ آخرین جملۀ کتابی گوش دهید که دربارۀ «پیدا و پنهان» خونبارترین قرنِ تاریخ بشر سخن می‌گوید: «تو گویی هیچ چیزی رخ نداده است» (۱۲۲).
توجه به جزئیات قطعاً یکی از بهترین روش‌های شالوده‌شکنی از هر کلان‌روایتی است، اما این راهبرد می‌تواند به شیوه‌هایی بارورتر نیز به کار بسته شود. برای نشان‌دادن این مسئله به کتابِ دیگری می‌پردازم که دربارۀ تاریخِ اروپا نوشته شده و اخیراً در زبان فارسی به چاپ رسیده است: «گذشتۀ تحریف‌شده: تفسیر دوبارۀ اروپا»، نوشتۀ خوسپ فونتانا و ترجمۀ افشین خاکباز. این کتاب که در ۱۹۹۵ به زبان اسپانیایی منتشر شده، امسال توسطِ نشر مینوی خرد وارد بازار کتاب ایران شده است.
بر خلاف اوئورژدنیک که توجه به جزئیات را برای ارایۀ «طنزی تلخ» به کار می‌برد، فونتانا، مورخ چپ‌گرای اسپانیایی، جزئیات را به خدمت می‌گیرد تا گزارشی انتقادی و «واقع‌گرایانه» از چندین کلان‌روایتِ اسطوره‌ای رایج در تاریخ اروپا ارایه دهد. فونتانا معتقد است هر کدام از این اسطوره‌ها، آینۀ کج‌نمایی بوده است که تصویرِ واقعیِ رویدادها را برای اروپائیان کج و معوج کرده است. فونتانا برای اسطوره‌زداییِ خود، پهنۀ وسیعی از زمان را به کار گرفته است. کتابِ او از «آینۀ بربریت» شروع می‌کند که اولین تصویر از اروپای برتر و متمدن را در یونان باستان بازتاب داده است: یونانیان در مقابل بربرها (۵-۲۵). فونتانا به مجموعه‌ای از تمایزهای موهومی می‌پردازد که به یونانیان در مقابل همسایگانشان نسبت داده شده است. او نشان می‌دهد برخلافِ این تصویر اسطوره‌ای، یونان باستان جامعه‌ای است با مشابهت‌های ساختاری بسیار اساسی با همسایگان خود. از میزانِ سواد بگیرید، تا ساختارِ حکومتی، فنون کشاورزی و صنعت‌گری، هنرها و عقاید و... . در واقع کمتر چیزی می‌توان یافت که خاصتاً دستاورد یونانیان باشد. در فصل‌های بعدی با همین روند، اجزای دیگری از بدنۀ هویت اروپایی موشکافی می‌شود: «آینۀ مسیحیت»، «آینۀ فئودالی»، «آینۀ شیطان»، «آینۀ روستایی» و...
فونتانا معتقد است اروپائیان قرن‌هاست که «برای توجیه برتری خود به تأمل دربارۀ معجزۀ تاریخ خود و دلایل آن، یعنی مزیت‌هایی که ممکن است علل این برتری را روشن کند پرداخته‌اند» (۱۸۵).
این ماجرا در هر دوره جواب‌های مخصوص به خود را داشته است، اولین پاسخ، که ذات‌گرایانه‌ترینِ آنها نیز هست، دلیلِ برتری اروپاییان را در «نژاد» می‌جوید. بعدها پاسخ‌ها ظرافت بیشتری پیدا می‌کند و در عقاید مذهبی یا تفاوت‌های روحی جستجو می‌شود: زهد مسیحی، باور به تغییر یا نبودِ استبداد دلیلِ پیروزی اروپا بر دیگر جوامع بوده است.
فونتانا معتقد است توجه به جزئیات تاریخی امروزه برای ما روشن کرده است که در هیچ‌یک از این موارد، تفاوتِ چشمگیری بینِ اروپا و دیگر مناطق جهان نبوده است. اروپا در هیچ دوره‌ای از تاریخِ خود یکدست مسیحی نبوده است و استبداد همان‌اندازه که در چین و جهانِ اسلام رایج بوده، در اروپا هم جریان داشته است.
اما در هر صورت، بالاخره اروپا طی این چند قرن اخیر، به تمدن برتر جهان تبدیل شده است. پس چطور باید این مسئله را تبیین کرد؟ فونتانا برای پاسخ به این سوال، به چیز‌هایی توجه می‌کند که مناسباتِ واقعیِ زندگی انسان‌ها را رقم می‌زده است. جزئیاتِ اقتصادی، روند تولید و فروش کالاها، بازرگانی و روابطِ اقتصادی میان ملت‌ها و از سوی دیگر برتری‌های نظامی، بسیج منابع، شرایطِ جنگی و امثالِ آن. گذشتۀ تحریف شده به ما نشان می‌دهد که در این زمینه‌ها نیز بیش از اینکه شاهدِ «انقلاب و چرخش‌های ناگهانی» در تاریخ باشیم، شاهدِ همکاری‌ها و پیمان‌ها و بده‌بستان‌ها برای رفعِ مسائل انضمامی میان انسان‌ها هستیم. او می‌نویسد: «بزرگترین ساختمانی که بشر ساخته و تنها چیزی که بر ناظری که بر کرۀ ماه ایستاده پیداست، دیوار بزرگ چین است، ولی می‌دانیم که این تنها بخشی از نظامی بود که عنصر اساسی آن توافق با مهاجرانی بود که در آن سوی دیوار سکنی گزیده بودند. یکی از درس‌های معدود تاریخ، که ظاهراً از اعتبار جهانی برخوردار است، این است که هیچ دیواری نمی‌تواند تا ابد از جمعی در برابر تهدیدِ مهاجمان دفاع کند» (۱۹۳-۱۹۴).

نویسنده: محمد ملا عباسی

محمدحسن محب
۱۴:۳۴۰۶
مرداد

1-در خور پیکارند
2-آرمان‌جویانه‌اند
3-دشمن‌کوب و دشمن‌تراشند
4-چنان طالب وضوحند که سر از قشریت در می‌آورند
5-حاجت به‌طبقه رسمی مفسران را القا و افاده می‌کنند
6-خواستار یکنواخت‌اندیشی‌اند
7-نسبت به‌تنوع و کثرت آرا بی‌تحمل‌اند
8-مدعی کمال و جامعیت و استغنای از دیگران‌اند
9-بیش از آن‌که حقیقت‌جو باشند حرکت‌پسندند
10-بی‌اعتنا به‌عقل ومریدپرور وارادت‌طلب وگاه تحمیل‌گر ونفرت‌فروشند
در این (10) معنا مارکسیسم و فاشیزم یک ایدئولوژی‌اند

(به‌نقل از: عبدالکریم سروش؛ مقاله فربه‌تر از ایدئولوژی)

محمدحسن محب
۱۶:۱۷۰۵
مرداد

 سالها است که طرفداران پهلوی به چکمه های رضاشاهی فخر می کنند و مخالفان پهلوی نیز خواسته وونا خواسته  از این چکمه ها ناله و فغان می نمایند. اما رضاشاه چه به عنوان رضاخان میرپنج قبل کودتای سوم اسفند و چه به عنوان رضاخان سردارسپه و چه رضاشاه در هیچ جنگی به عنوان فرمانده نظامی پیروز نشده است. او در دوران قبل از کودتا شهرتی که دارد یا رضاماکسیم دوران جنگ تبریز است که جزو نیروهای عین الدوله بود و در حصر تبریز از ستارخان شکست خورد  یا رضاخان میرپنج که جزو قشون قزاق استاروسلسکی از جنگلی ها شکست خورد. بعد کودتا هم در سرکوب پسیان و میرزا کوچک خان و سمیتقو فرماندهی نظامی نبردها با رضاخان سردارسپه نبود .او در تهران و در وزارت جنگ بود و مدیریت عالی را به عهده داشت ولی هرگز خود به میدان جنگ نرفت تنها مشارکت مستقیم وی در عملیات نظامی لشگر کشی به خوزستان برای سرکوب شیخ خزعل بود که شیخ بدون جنگ تسلیم شد. رضاشاه بعد رسیدن به سلطنت نیز که در جنگی شرکت نکرد حاصل عملکردش تسلیم آرارات و قره سو به ترکیه و هزارکیلومتر مربع در مرز افغانستان و.... بود .

اگر ایراد و خطایی در متن من هست دوستان با کمال قوت و بی رحمی این مطلب را نقد کنند.

... در مباحث روانشناختی مبحثی است .که از جدایی تاثیر effect از خلق و خوی mood حکایت می کند.فی المثل اگر از مرگ یک تن [سرباز]خانواده او بشدت متأثر شوند،که این امر  حاصل عدم این جدایی است.اما فرمانده او در جبهه از مرگ آن سرباز چندان متأثر نمی شود،چون effect و mood او کاملاً از هم منفک شده اند.چنین امری در جنگ های بزرگ توسط فرماندهان نظامی و ژنرال ها امری عادی است.دیکتاتورها هم اینگونه اند.یعنی جان افراد برای آنها ارزشی ندارد.متأسفانه رضاشاه در تمامی دوران حضور سیاسی خود براحتی مثل آب خوردن فرمان قتل صادر می کرد.نمی دانم چرا از سوی پژوهشگران ماجرای قتل عام پرسنل پادگان سلماس در دوم تیرماه ۱۳۰۵ انعکاسی نیافته است.دستور کشتار با شقاوت دهها نظامی به جهت تمرد از فرمان،که اصل قضیه تمرد به سبب نسیه نفروختن چند سیر شکر به یک سرباز بود.در مورد حضور نظامی رضاخان بارهای بار مرحوم استاد محیط طباطبایی به نقل از سپهبد نقدی تعریف میکرد.که در جریان به توپ بستن مجلس رضاخان با درجه وکیل باشی یا معین نایبی بالاسر یکی از توپ ها بوده است.طرفه آنکه آن سو نیز عبدالحسین خان سردار معززالملک بجنوردی[تیمورتاش] فرماندهی دسته ای از ملیشیا مدافع مجلس را برعهده داشت.که دو دهه بعد با همدستی هم به زعم خویش پایه های ایران نوین را چیدند.

محمدحسن محب
۲۱:۵۳۰۴
مرداد

در هر صنف و حرفه ای معمولاً جهت جلب رضایت مشتری و اعطای اطمینان خاطر به او، عده ای از صاحبان مشاغل با سوء استفاده از سادگی و اعتقاد مشتریان خویش، مستمسک به ترفندهایی می شوند تا بتوانند کالاهای خود را به قیمتهای هرچه گزاف تر به آنان عرضه کنند. یکی از شیوه های پیچده و ماهرانه، سوگندهایی است که ظاهری آراسته و باطنی بی محتوا دارد، ولی مشتری به دلیل صداقت باطنی خویش فریفته آن سوگندها شده و به معامله تن درمی دهد.


از جمله قسمهای دروغ دوره قاجار به ویژه در شهر کرمانشاه آن بوده که فروشنده به مشتری خود می گوید به «طلاپوش قسم» و با گفتن این قسم اولین چیزی که در ذهن مشتری تداعی می شود مقبره حضرت رضا(ع) است وفوراً سوگند وی را باور می کند؛ ولی غافل از اینکه منظور فروشنده زنانی است که زیورآلات و طلا زیادی می پوشند. برخی دیگر از فروشنده ها نیز دستمال سبزرنگی به سر می بستند، به مانند عمامه.  درمواقع لزوم و ضروری به مشتری می گفتند: به ین عمامه قسم. مشتری نیزسوگند وی را باور می کرد.


منبع: شهلا جواهری ، برخی جنبه های مردمشناختی و فرهنگ شناسی بازر سنتی شهرکرمانشاه، مجمعه مقالات مرم شناسی و فرهنگ عامه بنیاد ایران شناسی، 1381، ص 494

محمدحسن محب