آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۲۰:۳۰۲۳
آذر
چگونگی شهادت امام حسین (ع) در ظهر عاشورا

شب عاشورای سال89است ،تازه ازمجلس روضه ای(بقول اهالی این دیار:مأتم) نه چندان دلچسب؛که در مسجد امام حسین(ع)دبی برگزارشده بود،برگشته ام.

امروزبرای اوّلین باردرطول بیست سال معلّمی مدرسه وکلاس دایربودازاوّل صبح دلم راغمی عجیب گرفته بودحس غمی همراه با بوی غربت.آخرعادت کرده بودیم تاسوعا،توی شهری یکپارچه عزا و روضه ودسته های سینه زن وزنجیرزن باشیم وگوشمان پرمی شدازصدای طبل وسنج وشیپوروفریادهای یاحسین(ع)ویاابوالفضل و...؛ دردغربت وغم این ایام درونم را دوچندان می فشرد، چه می‌توانستم کرد؟ بهانه ای می خواستم برای گریه ؛آنهم چه گریه ای! آخرگریه دوای هر دردی است.

راستش را بخواهید؛اینجا بهتر می توانم ؛ تنهایی وغریبی سیدالشهدا(ع) رادر آخرین دقایق قبل از شهادت مجسم کنم.مظلومیت اباعبدالله الحسین(ع) در روز طف برایم بیشترحس می شد وطبیعی بودکه دانه های اشک برگونه هایم غلطان شود.بخصوص با مطالعۀ این متن؛که بطور تصادفی دروبگردی پیدا کردم.این متن را تقدیم دلهای پرسوز شماعزیزان در وطن میکنم ؛مارا از دعای خیر فراموش نکنید.

این گزارش کوتاه،نوشتۀ رسول جعفریان در باره شهادت امام حسین (ع) به نقل ازچند منبع کهن تاریخی است.بهمین لحاظ برایم جالب بود به این امید که مقبول طبع سخت پسند شما باشد.

مروری بر جزئیات اخبار مربوط به شهادت امام حسین (ع)

"زمانى که تمامى یاران و اهل بیت امام حسین‏ (ع) به شهادت رسیدند، دشمن قصد کشتن آن حضرت را کرد. تا این لحظه، کسى جرأت نزدیک شدن به امام را نداشت؛ چرا که به هر روى، بسیارى از کوفیان مایل نبودند قاتل آن حضرت شناخته شوند.

چند گزارش را در این باره نقل می کنیم:
ابن سعد می گوید: در این لحظه امام عطشان بود و درخواست آب کرد. مردى نزد امام آمد و آب به او داد. در همان حال حُصَین بن نُمَیر تیرى رها کرد که به دهان آن حضرت اصابت کرد و خون جارى شد. آن حضرت با دست خون‏ها را پاک مى‏کرد و در همان حال خدا را ستایش مى‏کرد. (ویحمدالله). آن گاه به سوى فرات به راه افتاد. مردى از طایفه ابان بن دارم گفت: نگذارید به آب دسترسى پیدا کند. گروهى میان ایشان و آب ایستادند، در حالى که امام در برابرشان ایستاده بود و در باره آن مرد فرمود: اللهم أظْمِئه. خدایا او را از تشنگى بمیران. آن مرد ابانى، تیرى به سوى امام رها کرد که به دهان حضرت خورده، خون آلود شد. آن مرد اندکى بعد، فریاد زد که تشنه است و هرچه آب مى‏خورد باز احساس تشنگى مى‏کرد تا آنکه مرد.(طبری:ج 5 / ص 450).
بلاذرى همین نقل را در باره تیر زدن به دهان مبارک امام آورده و می افزاید: امام حسین‏ (ع) سر بر آسمان برداشت و فرمود: الّلهم إنّى أشکو إلیک ما یفعل بى.[خدایا ازکردۀ اینان با من،پیش توشکایت دارم](انساب الأشراف:ج 3 /ص201).
ابن سعد مى‏افزاید: زمانى که یاران و اهل بیت حسین(ع)  کشته شدند، هیچ کس به سراغ او نمى‏آمد مگر آن که باز مى‏گشت تا آن که پیاده نظام اطرافش را گرفتند.در آن لحظه شجاع‏تر از وى کس نبود و حسین بن على (ع) چون یک جنگجوى شجاع با آنان مى‏جنگید، [او در حالی که عمامه مشکی بر سر داشت و موهای خود را نیز رنگ سیاه زده بود، چون یک جنگجوی شجاع می جنگید: ترجمة الامام الحسین:‌ص 73] بر هر طرف یورش مى‏برد، و افراد مانند بزى از برابر شیر مى‏گریختند.ابن سعد در ادامه آن گزارش مى‏نویسد: ساعاتى از روز گذشت و مردم در حال نبرد با حسین بن على(ع)  بودند؛ اما کسى براى کشتن وى اقدام نمى‏کرد. (دینورى می نویسد: در این وقت امام حسین‏ (ع) نشسته بود و اگر مى‏خواستند مى‏توانستند، او را بکشند جز این که هر قبیله‏اى بر آن بود تا مسؤولیت آن را به عهده دیگرى بیندازد وکراهت داشت تا بر این کار اقدام کند: اخبار الطوال:ص 258) در این وقت شمر فریاد زد: مادرتان در عزایتان بگرید، منتظر چه هستید، او را بکشید! اولین کسى که به امام حسین‏(ع) نزدیک شد زُرْعة بن شریک تمیمى بود که ضربتى بر کتف چپ امام زد و پس از آن ضربه دیگرى بر گردن آن حضرت زد و نقش بر زمینش کرد. آن گاه سنان بن انس نخعى پیش آمد و ضربه‏اى بر استخوان سینه آن حضرت زد؛ سپس نیزه‏اش را در سینه امام حسین‏ (ع) فرو کرد. در این وقت بود که امام روى زمین افتاد. سنان از اسب پیاده شد تا سر امام حسین ‏(ع) را جدا کند، در حالى که خولى بن یزید اصبحى هم همراهش بود. وى سر را جدا کرد و آن را نزد عبیدالله بن زیاد آورد.(ترجمة الامام الحسین:ص 75).وى در جاى دیگرى مى‏نویسد که سنان بن انس نخعى امام حسین‏ (ع) را کشت و خولى بن یزید سر آن حضرت را جدا کرد.(همان،ص 75، انساب الاشراف:ج 3/ص218)
شیخ مفید می نویسد: زُرْعة بن شریک به کتف چپ امام ضربتى زد و پس ازآن ضربتى بر گردن آن حضرت نواخت، سنان بن انس نیزه‏اى بر آن حضرت زد که آن حضرت به زمین افتاد. آن گاه خولى رفت تا سر آن حضرت را جدا کند که دستش لرزید. شمر خود از اسب فرود آمد، سر امام را جدا کرد و به دست خولى داد تا به عمر بن سعد برساند.(ارشاد: ج2/ص112)

ابن سعد می افزاید: زخم‏هاى بدن امام حسین(ع) را که شمارش کردند، سی و سه مورد بود، در حالى که بر لباس ایشان بیش از صد مورد پارگى در اثر تیر و ضربت شمشیر وجود داشت. و باز همو مى‏نویسد: وقتى امام حسین‏علیه السلام به شهادت رسید، شمشیر او را قلانس نَهشلى و شمشیر دیگرش را جمیع بن خَلْق اودى برد. لباس (سِروال [ شلوار ] و قطیفه) آن حضرت را بحر بن کعب تمیمى، و قیس بن اشعث بن قیس کندى برداشتند که بعدها به این قیس، قیسِ قطیفه مى‏گفتند! نعلین امام را اسود بن خالد اودى، عمامه ایشان را جابر بن یزید، و برنُس آن حضرت را مالک بن بشیر کندى، برداشتند. بلاذرى خبر کشته شدن امام حسین ‏علیه السلام را چنین مى‏نویسد: وقتى اجازه استفاده از آب فرات را به امام نداده و تیر به دهان مبارکشان زدند، (و در خبر دینورى باز تیرى به گردن ایشان زدند که امام آن را بیرون کشید)(اخبار الطوال:ص 258) شمر همراه ده نفر از کوفیان به سوى محل استقرار خیمه و خرگاه امام آمد. امام بدان سوى رفت، اما آنان میان وى و خیمه‏گاه فاصله انداختند. امام فرمود: إن لم یکن لکم دینٌ فکونوا فى أمر دنیاکم احرارا. اگر دین ندارید، در دنیاى خویش آزاد مرد باشید؛ و مانع از تعرّض لئیمان و سفیهان خود به اهل و خاندان من شوید. شمر گفت: اى پسرفاطمه! این سخنترا مى‏پذیرم. آن گاه با پیاده نظام بر امام‏حسین‏ (ع) حمله کرد که در میان آنان ابوالجنوب عبدالرحمن بن زیاد جُعفى، خولى بن یزید اصبحى، قشعم بن عمرو جعفى - کسى که از على‏ (ع) کناره گرفته بود - صالح بن وهب یَزَنى، و سنان بن اَنَس نخعى بودند. شمر آنان را تحریض بر کشتن امام حسین‏ (ع) مى‏کرد. ابتدا از ابوالجنوب خواست تا حمله برد.او گفت:چرا خودت نمى‏روى؟شمر خشمگین گفت

 :به من چنین مى‏گویى؟ ابوالجنوب گفت: مى‏خواهم نوک نیزه‏ام را در چشم تو فرو کنم. شمر از برابر او کنار رفت، چرا که ابوالجنوب مردى شجاع بود. آن گاه شمر همراه پنجاه نفر از پیاده نظام بر امام یورش برد. حسین(ع)  از هر طرف به سوى آنان مى‏تاخت و جمعیت آنان را می ‏شکافت تا آن که او را محاصره کردند. باز با آنان مى‏جنگید تا آنان را از خود دور کرد. در این وقت، بحر [یا: أبجر] بن کعب بن عبیدالله بر امام حمله برد. وقتى با شمشیر بالاى سر امام رسید، بچه‏اى[عبدالله بن حسن]از بچه‏هاىِی که همراه امام حسین‏(ع) بودند نزدیک آمد که امام حسین‏ (ع) او را در بغل گرفت. این بچه به بحر گفت: اى فرزند خبیثه!عموى مرامى‏کشى

؟ آن مرد ملعون شمشیر خود را فرود آورد و بچه که دستش را بالا گرفته بود، دستش قطع شده به پوستى آویزان شد. امام حسین‏ (ع) همچنان به این سوى آن سوى مى‏تاخت، در حالى که لباسى پوستین به تن داشت و عمامه‏اى بر سر. مردم نیز که اورا شجاع مى‏یافتند، مانند بزى از برابر [ گرگ ] شیر مى‏گریختند. مدتى بدینسان گذشت و هر مردى که براى کشتن حسین (ع) به او روى مى‏آورد،از کشتن آن حضرت صرف نظر مى‏کرد؛ چرا که نمى‏خواست قتل او را بر عهده گیرد. در این وقت مردى که او را مالک بن بشیر کندى مى‏گفتند - و فردى جسور بوده و اقدام بر این امر برایش مهم نبود - نزد امام آمد و شمشیرى بر سر آن حضرت زد، به طورى که برُنسى که بر سر امام بود، نیمه شد، شمشیر به سر رسید و خون جارى گردید؛ در آن حال بُرنس حضرت خون‏آلود شد. امام بُرنس را کنارى انداخت و کلاهخودى بر سر گذاشت و در حق آن مرد نفرین کرد. (لا أکلتَ و لا شربتَ و حَشَرَک الله مع الظالمین[نخوری ونیاشامی تاخداتوراباستمگران محشور کند]). مرد کِندى، بُرنس را برداشت و گویندکه تا آخر عمر فقیر ماند و دستش شل بود.در این وقت زینب‏(س)خطاب به عمرسعد گفت: اى عمر! ابوعبدالله کشته می شود و تو نگاه مى‏کنى؟ عمر سعد به گریه افتاد و رویش را برگرداند.
شمر در میان مردم فریاد زد: شما را چه شده است که بى‏تفاوت در برابر این مرد ایستاده‏اید؟ منتظر چه هستید؟ مادرتان در عزایتان بگرید، او را بکشید. آن گاه همه حاضران از اطراف یورش بردند و زرعة بن شریک تمیمى ضربتى بر بازوى چپ امام زد و ضربه‏اى دیگر بر گردن آن حضرت.آنگاه از اطراف امام دور شدند، در حالى که امام حسین ‏(ع) با صورت روى زمین افتاده بود. در این وقت، سنان بن انس بن عمرو نخعى آمد و نیزه‏اى بر آن حضرت زد. آنگاه سنان به خولى بن یزید گفت: سرش را جدا کن. خولى خواست چنین کند، احساس ضعف کرده، دستش لرزید. سنان به او گفت: خدا بازوانت را بشکند. خودش از اسب پایین آمد و سر امام حسین‏ (ع) را جدا کرد. (دینورى مى‏نویسد: خولى رفت تا سر را جدا کند، دستش لرزید، برخاست. آنگاه برادرش شبل بن یزید آمد و سرامام حسین‏(ع) را جدا کرده به برادرش خولى داد.)(اخبار الطوال:ص 258) حسین(ع)  پیش از آن چندان شمشیر و نیزه خورده بود که جاى 33 طعنۀ نیزه و 34 ضربت شمشیر بر بدنش بود. برخى گویند که خولى با اجازه سنان سر امام حسین‏(ع) را جدا کرد.(انساب:ج 3/صص202 - 204)
روایت ابن اعثم از شهادت امام حسین‏ (ع) قدرى متفاوت با دیگران بوده و مطالبى در آن است که در مآخذ کهن دیگر نیامده است. امام پس از شهادت یاران و اهل بیت، عازم میدان مى‏شود.رجزى ‏خواند و به معرفی خود و خاندانش پرداخت:

( أنا بن علىّ الخیر من آل هاشم‏ / کفانى بهذا مفخر حین أفخر / و جدّى رسول اللّه أکرم من مشى‏ / و نحن سراج اللّه فى الخلق أزهر / و فاطمة أُمّى سلالة أحمد / و عمّى یدعى ذا الجناحَیْن جعفر / و فینا کتاب اللّه أنزل صادقا / وفینا الهُدى و الوحى و الخیر یذکر / و نحنُ أمان الأرض للناس کلّهم‏ / نصول بهذا فى الأنام و نفخر / و نحن وُلاة الحوض نسقى ولاتنا / بکأس رسول اللّه ما لیس ینکر / و شیعتنا فى النّاس أکرم شیعة / و مبغضنا یوم القیامة یخسر) تعابیرى که در این رجز آمده، گرچه مى‏تواند مربوط به آن زمان باشد، امااین احتمال هم وجود دارد که بعدها سروده شده باشد و در واقع زبان حال باشد.
ابن اعثم مى‏افزاید: امام حسین‏ (ع) مبارز طلبید. هر کسى که از چهره‏هاى سرشناس آمد، کشته شد. تا آن که شمر با قبیله بزرگى - قبیلۀ عظیمه - آمد. (این همان آمدن شمر همراه عده‏اى از پیاده نظام است که در منابع دیگر آمده است) امام با آنان جنگید تا این که میان او و خیمه‏گاهش فاصله انداختند. امام حسین‏(ع) به دشمن گفت: یا شیعة آل ابى‏سفیان! إن لم‏یکن لکم‏ دین و کنتم لاتَخافون المعاد فکونوا أحرارًا فى دنیاکم[ای پیروان آل ابى‏سفیان!اگرشمارا دینی نیست وازروزرستاخیز
نمی هراسید؛پس دردنیایتان آزاده باشید] در خواست امام این بود که سپاه دشمن متعرض زنان و کودکان نشوند. شمر پذیرفت. بار دیگر بر امام حسین‏(ع) حمله مى‏کردند و او مى‏جنگید. چند بار درخواست آب کرد؛ یک بار هم به سمت فرات رفت که مانع شدند. آن‏گاه ابوالجنوب جُعْفى تیرى به صورت امام زد که خون بر صورت و محاسن آن حضرت جارى گشت. آن حضرت سر به آسمان بلند کرده ونفرین کرد. آنگاه مانند شیرى خشمگین بر دشمن یورش برد و به هر کس مى‏رسید او را با شمشیر به روى زمین مى‏انداخت. تیرها بود که از هر طرف به سمت امام روان بود و به سینه او مى‏خورد. امام در همان حال سخن از روزى به میان مى‏آورد که خداوند انتقام او را از آنان بگیرد؛ آن گونه که میان خود آنان اختلاف افتاده، خون‏ها ریخته شود و عذاب الهى بر آنان فرود آید. شمر به یارانش می گفت: منتظر چه هستید؛ تیرها او را از نفس انداخته است. بر او یورش برید، مادرهایتان به عزایتان بنشیند. در این وقت از هر سوى حمله کردند به طورى که ضربات شمشیر او را از پاى درآورد. در این وقت زُرْعة بن شریک تمیمى ضربتى بر دست چپ آن حضرت زد. عمرو بن طلحه جعفى هم ضربت سختى - ضربة منکرة - بر گردن آن حضرت نواخت. سنان بن انس نیز تیرى به گردن آن حضرت زد و صالح بن وهب یَزَنى هم ضربتى بر پایین کمر آن حضرت فرود آورد. حضرت از اسب به زمین افتاد و روى زمین نشست. تیر را از گردنش درآورد و هرچه دستش پر از خون مى‏شد آن را به صورت و محاسن مى‏مالید و مى‏فرمود: هکذا حتى ألقى ربّى بِدَمى مغصوبا على حقّى.[اینگونه باخونم به دیدارپروردگارم خواهم رفت درحالیکه این ستمکاری حقم نبود] عمر بن سعد نزدیک آمد و به یارانش گفت: بروید و سرش را جدا کنید. نصر بن خرشبة الضبابى با پاى خود به امام زد، به طورى که آن حضرت از پشت روى زمین افتاد. نصر آمد و محاسن حضرت را گرفت. حضرت فرمود: تو همان سگى هستى که من به خواب دیدم. آن مرد که خشمگین شده بود با شمشیر بر گلوى حسین(ع) مى‏زد و رجز مى‏خواند. عمر بن سعد خشمگین شد و به مردى گفت: از اسب فرود آى و سرش را جدا کن. در این وقت خولى بن یزید اصبحى آمد و سر حضرت را جدا کرد.اسود بن حنظله شمشیرحضرترا برداشت؛ جعفر بن وبر حضرمى لباس حضرت را گرفت. یحیى بن عمرو حرمى شلوار حضرت را برد. جابر بن زید ازدى عمامۀ آن حضرت برداشت و مالک بن بشر کندى زره را گرفت. در این وقت ابرى تاریک همه جا را گرفت و باد سرخى وزیدن آغاز کرد که در آن چشم چشم را نمى‏دید؛ به طورى که کوفیان تصور کردند عذاب نازل شده است. اندکى گذشت تا هوا آرام گرفت. اسب امام حسین‏‏(ع) که از دست کوفیان گریخته بود، این بار آمد، سرش را در خون امام حسین‏ ‏(ع) گذاشت و به سمت خمیه‏گاه برگشت و شیهه مى‏کشید. وقتى خواهران حسین‏(ع)  و دختران و اهل بیت نگاهشان به اسب افتاد که بدون صاحب آمده، شیون و فریادشان به آسمان رفت. دشمن آمد تا آن که خیمه ها را محاصره کرد. شمر گفت تا زیور و زینت زنان را از آنان بگیرند.آنان داخل خیمه شده هرچه بود بردند.حتى با پاره کردن گوش‏هاى  ام‏ کلثوم، گوشواره‏هاى او را برداشتند. آنگاه دشمن از خیمه‏گاه خارج شد و آن را آتش زد.(الفتوح:صص 213 - 220)
از حُمید بن مسلم ازدى نقل شده است که من شاهد بودم که وسائل زنان را چگونه غارت مى‏کردند ... بعد عمر سعد فریاد زد:کسى به زنان و کودکان آسیب نرساند و هر کسى چیزى از آنان گرفته پس دهد؛ اما هیچ کس چیزى پس نداد.عمر سعد عده‏اى از سپاهش را بعنوان مراقب اطراف خیمه ها گذاشت تا کسى آسیب به آنان نرساند.(ارشاد:ج 2/صص112 - 113) بلاذرى می نویسد: پس از شهادت امام حسین‏‏(ع) ، هر آنچه بر تن حسین‏(ع)  بود، غارت کردند. قیس بن اشعث بن قیس کندى قطیفه امام را برداشت که اورا قیسِ قطیفه نامیدند. نعلین او را اسود نامى از بنى‏اود برداشت؛ شمشیرش را مردى از بنى نهشل بن دارم برد. آنگاه آنچه از لباس و حلّه و شتر در خیمه‏ گاه بود غارت کردند. بیشتر لباس‏ها و حلّه را رحیل [!] بن زهیر جعفى و جریر بن مسعود حضرمى و اسید بن مالک حضرمى،بردند. ابوالجنوب جعفى هم شترى را برده، بعدها از آن آب کشى مى‏کرد و نامش را حسین گذاشته بود! در این وقت، ملحفه‏هاى زنان را از سر آنان کشیدند که عمر بن سعد مانع آنان شد. (ابن سعد مى‏نویسد: مردى عراقى در حالى که گریه مى‏کرد لباس فاطمه دختر امام حسین‏‏(ع) را از او مى‏گرفت. فاطمه به او گفت: چرا گریه مى‏کنى؟ گفت: لباس دختر پیامبرصلى الله علیه وآله را از او بگیرم، اما گریه نکنم! فاطمه گفت: خوب رها کن! گفت: مى‏ترسم شخصى دیگرى آن را بگیرد!)(ترجمة الامام الحسین:ص‌78) (به نقل ازشیخ مفید، أبجر بن کعب نیز که از جمله کسانى بود که ضربات شمشیر بر امام حسین‏(ع) زد، پس از شهادت امام حسین‏‏(ع) بخشى از لباس حضرت را برد.)(ارشاد:ج 2/ص111) آنگاه عمر سعد از یارانش خواست تا براى پایمال کردن جسد امام حسین‏ ‏(ع) با اسب آماده شوند. دوازده نفر براى این کار آماده شده، چندان اسب تاختند که بدن امام حسین‏ ‏(ع) را خورد کردند.(طبری:ج 5/صص454 - 455)
بلاذری گوید: برخى از پیران ما از اهل کوفه بر تلّى نشسته بودند، گریه مى‏کردند و گفتند: خدایا نصرتت را بر حسین ‏(ع) فرود آر. من به آنان گفتم: یا أعداء الله! ألا تنزلون فتنصرونه؟ اى دشمنان خدا! آیا از این تپه پایین نمى‏روید و یاریش کنید؟ (انساب الاشراف: 3/225)


,,,,,,
+
محمدحسن محب
۲۰:۳۰۱۵
آذر
مطلب تاریخی جالب

ذوالفقار

برخی به خطا تصور میکنند که «ذوالفقار»؛ یعنی، شمشیری که دو تیغه دارد و بر همین اساس، در نقاشیها و حتی فیلم‏ها، آن را دو تیغه نشان میدهند! «ذوالفقار»؛ یعنی چیزی که دارای مهره‏ها و شیارها و حفره‏ها است. «فقار» جمع فَقره (مهره‏های کمر) و «فُقره» (شیارها و حفره‏ها) است. شمشیر «مُفقَّر» یعنی، شمشیری که شیارهای باریک و با عمقی اندک یا حفره‏هایی در وسط تیغه دارد. شیارها ازوسط تیغه، به سمت بیرون کشیده شده است. به شمشیر امام علی(ع) ذوالفقار میگفتند؛ چون روی تیغه‏ی آن حفره‏هایی (گودیهایی) کوچک و زیبایی، جهت تزیین داشت.1هم چنین گفته‏اند روی تیغه‏ی آن ( از کنار دسته تا نوک ) شیاری بلند و باریک داشت که شیارهایی باریک از آن شیار بلند، به طرف نوک شمشیر در دو طرف ایجاد شده بود2. بنابراین فقار؛ یعنی، بریدگیها، شیارها و گودیها و مهره‏های کمر، این معنا،هیچ شباهتی به دو تیغه بودن، ندارد. تنها ابن شهر آشوب گفته است و«کان ذوالفقار ذا شعبتین» ذوالفقار دو تیغه داشت[که به نظر میآید برداشت شخصی او، از معنای «ذوالفقار» است]3. در روایتی منسوب به امام صادق(ع) آمده است که: «ذوالفقار بدین جهت این نام گرفت که در وسط تیغه در طول آن، شیاری بود که آن را به مهره‏های کمر تشبیه کرده بودند»4. هم چنین ازآن حضرت نقل شده است: «بدان علّت به شمشیر حضرت علی(ع)، ذوالفقار میگفتند که آن را بر هر کس میزد، دردنیا از زندگی و در آخرت از بهشت محروم میشد»5شیخ صدوق گوید: ذوالفقار شمشیری بود که پیامبر(ص) [درغزوه ی احد]به امام علی(ع) داد و بدین جهت این نام گرفت که در پشت آن مهره‏هایی چون مهره‏های کمر انسان بود، یا بدین جهت که کمر کافران را قطع میکرد.

ذوالفقار از آن چه کسی بود؟ و چگونه به امام علی(ع) رسید؟

در غزوه ی بدر[2هـ] عاص بن منبه و پدر و عمش(که از سران شرک بودند) کشته شدند. امام علی(ع) ،عاص بن منبه را کشت و شمشیر او (ذوالفقار) را به پیامبر(ص) داد. سال بعد[3هـ]در غزوه ی احد، وقتی از شدت جنگ ، شمشیر آن حضرت شکست و از پیامبر(ص) شمشیر خواست، آن حضرت ذوالفقار را در گرماگرم غزوه ی احد به امام علی(ع) داد و او شجاعانه از پیامبر دفاع کرد و دشمن را عقب راند. در این هنگام ندایی شنیده شد که میگفت: لا فتی الا علیّ لا سیف الاّ ذوالفقار . پیامبر(ص) فرمود: این صدای جبرئیل است6.مورّخان در میان گزارش‏های مختلف درباره‏ی ذوالفقار، روی گزارش اخیر تأکید کرده‏اند. به نظر میرسد این گزارش معقول‏تر و منطقی تر است7.

ذوالفقار سرانجام چه شد؟

بنابر منابع شیعه، «ذوالفقار»، بعد از پیامبر(ص) به امام علی (ع) رسید و از آن حضرت به امام حسن(ع) و سپس به امام حسین(ع) تا آخر امامان و اکنون ذوالفقار نزد حضرت مهدی(عج) است. شیعیان، امام را به چند نشانه می شناختند که از آن جمله ذوالفقار بود. آن را نزد هر کس مییافتند که با نشانه‏های دیگر همراه بود، او را به امامت می پذیرفتند. از امام صادق (ع) و امام رضا(ع) روایاتی نقل است که سلاح (ذوالفقار وزره)، از جمله نشانه‏های امامت است و در زمان ایشان نزد آنان بود8.

منابع:

1-   لسان العرب، ج 10، ص 300؛ تاج العروس، ج 7، صص 356 ـ 357. ماده‏ی فقر؛ ربیع الأبرار، زمخشری، ج3، ص 315

2-   علل الشرایع، ج 1، ص 160؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 340

3-   ر.ک: مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص290

4-   علل الشرایع، ج 1، ص 160؛ مناقب، ج 3، ص 340

5-   مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 339

6-   سیره‏ی ابن هشام، غزوه‏ی احد، ج 30، ص106؛ تاریخ طبری، ج 3، صص 177؛ 1846؛ علل الشرایع، جزء 1، ص 7؛ شرح الأخبار، ج 2، ص 381 و...

7-   نیز نگاه کنید به: مناقب سلیمان کوفی، ص 495؛ شرح نهج‏البلاغة ابن ابی الحدید، ج 7، ص 219؛ تاریخ ابن الوردی، ج 1،ص 132؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 184 و تاریخ یعقوبی زندگی امام علی(ع) و...

8-   من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 418 ـ 419؛ خصال صدوق، جزء 2، ص 8 ـ 527؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص312؛ الثاقب فی المناقب، صص 416 ـ 420؛  احمد بن محمد بن حنبل،کتاب العلل و معرفة الرجال، صص 73 ـ 74

برگرفته از:وبلاگ « کشکول خلجی» 


,,,,,,
+
محمدحسن محب
۲۰:۳۰۳۰
شهریور
رضاشاه در تبعید

رضاشاه در تبعید

25 شهریور1320ش رضاشاه پهلوی[توسط انگلیسیها] به کناره‌گیری از سلطنت وادار شد و به جای او فرزندش محمّدرضا پهلویدر26شهریورپس از ادای سوگند پادشاهی درمجلس شورای ملّیبر تخت سلطنت نشست.سپس رضاشاه مجبور به ترک تهران و عزیمت به سوی اصفهان شد،زیرا اگر در تهران می ماند احتمالاً توسط نیروهای ارتش سرخ شوروی به تلافی اعدام عدّه ای از کمونیستهای ایرانی(گروه دکتر ارّانی معروف به 53 نفر) اسیریا ... می شد.

 پس از آن از طریق یزد و کرمان وارد بندر عباس شد و روز پنجم مهرماه با کشتی محقر پستی به نام ” بندرا“ به اتفاق خانواده، عدّه‌ای خدمه و منشی مخصوص خود، علی ایزدی خاک ایران را ترک کرد. روز دهم مهر ماه به ساحل بمبئی نزدیک شد ولی به دستور دولت انگلستان به جای توقف در بمبئی با کشتی دیگری به نام ” برمه “ عازم موریس شد، پس از ده روز دریاپیمایی کشتی در بندر ” لویی“ لنگر انداخت، سپس رضاشاه به اتفاق همراهان با چندین دستگاه اتومبیل به محلی که برای آنان درنظر گرفته شده بود به ” مُکا “ انتقال یافت . آب و هوای گرم و شرجی موریس روز به روز رضاخان را ناراحت و بیمارتر می‌کرد، رضاخان درخواست سفر به امریکای جنوبی و سپس به کانادا را نمود ولی انگلیسیها از خیال فرستادن او به کانادا منصرف شده و تنها موافقت کردند به آفریقای جنوبی و بندر دوربان یا ژوهانسبورگ سفر کند. پس از مدتی اقامت در دوربان عازم ژوهانسبورگ شدند. رضاخان پادشاه مستعفی، در ژوهانسبورگ آخرین ماههای زندگی خود را با اندوه و تلخکامی سپری کرد و با بیماری قلبی که عارض او شده بود بالأخره در4 مرداد ماه 1323 درگذشت. تصمیم گرفته شد جنازه وی مومیایی شود و به جای ایران به مصر انتقال یابد. بدین ترتیب جنازه وی مدتی در خاک مصر به صورت امانت نگهداری شد و در اردیبهشت 1329 به تهران انتقال یافت و در مقبره‌ای که در جوار حضرت عبدالعظیم(ع) شهرری احداث گردیده بود دفن شد.پس از انقلاب شیخ صادق خلخالی به همراه عدّه ای این مقبره را ویران کردوسپس در زمان تولیتداری حرم حضرت عبدالعظیم(ع)،دستور ساخت سرویسهای بهداشتی حرم را در مکان آن داد.[تکمله:و به جای آن حوزه علمیه ای در آن مکان بنا گردید.وبلاگ تورجان]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع و مآخذ :
1. خسرو معتضد، رضاشاه سقوط و پس از سقوط، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1376.

2. نجفقلی پسیان، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ (رضاخان)، تهران، نشر ثالث، 1377.

3. باقر عاقلی، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، تهران، نشر گفتار، 1380. ج 1.

4.ظهوروسقوط سلطنت پهلوی(خاطرات ارتشبد فردوست) ویراستۀ:عبدالله شهبازی،تهران، انتشارات اطلاعات، 1386،ج 


محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۹
شهریور
نکتۀ تاریخی

نادر شاه  افشار سواد نداشت؛زمانی دستور داده  بود مرقد حضرت امیر المؤمنین علی(ع) را بازسازی کنند. چون ساخت گنبد زرین بنا به پایان رسید، خواستند بر آن جمله ای بنویسند؛ به میرزامهدی خان، مشاور  شاه، گفتند: چه بنویسیم؟  گفت: بگذارید از  شاه  بپرسم! چون پرسید، نادر  فی البداهه   گفت:  بنویسید " یدالله فوق ایدیهم ". میرزا  مهدی   بسیار  در شگفت  شد؛زیرا هرگز انتظار شنیدن  چنین جمله ای را از نادر نداشت!  به خواص  گفت: ا ین الهامی بود که لحظه ای بر ذهن شاه گذشت!  خواص دلیل خواستند؛ میرزا گفت: آن جمله را از شاه بازپرسید!(دوباره)

 یکی گفت: ای شاهنشاه! آن جمله که  فرمودید چه  بود؟  نادر  تأملی کرد و  گفت:فراموش کردم! همان را که گفتم و شنیدید، بنویسید.

منبع: تتمیم تاریخ نگارستان،قسمت"من العجائب " ص ۴۱۲ با اندکی تصرف

جنگ جهانی دوم یکی از بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین جنگ‌های تاریخ جهان بود

آلمان هیتلری در۱سپتامبر۱۹۳۹/10شهریور1318 به لهستان حمله کرد، این تاریخ متداول آغاز جنگ جهانی دوم در غرب است. منابع دیگر حملۀ ژاپن به چین را در۷ ژوئیه،۱۹۳۷،آغاز جنگ می‌دانند وهمچنین حملۀ ژاپن به منچوری را در۱۹۳۱را نیز در این میان ذکر کرده‌اند.

بعضی از اصلیترین دلایل آغاز جنگ جهانی دوم عبارتندازبحران اقتصادی و تورم و رکود اقتصادی پس ازآن،گرفتن غرامت جنگی از جمهوری وایمارآلمان (بجای آلمان قیصری پس از جنگ جهانی اوّل تشکیل شد)و نیاز ژاپن به مواد اوّلیه بود که باعث ظهورورواج اندیشۀ فاشیسم (ایتالیا)وملّی گرایی،ظهوراندیشۀ دیکتاتوری و محدود کردن فکر و اندیشه شد.

جنگ جهانی اوّل به پایان رسید، اما نظام سرمایه‌داری اروپا جنگ دیگری را آبستن بود. سرمایه‌داری اروپا از بازارهای پس از جنگ فربه شده بود. تنها چند ماه پس از جنگ جهانی اوّل بود که شوراهای انقلابی کارگری(کمونیستی) بویژه در آلمان پدید آمده و شدیداًسرمایه‌سالاران وقشرغنی جامعه را نگران کرده بودند. به همین خاطر سرمایه‌سالاران آلمانی شروع به مسلح کردن میلشیای ارتجاعی(شبه نظامیان)کرد تا «خطر» انقلاب کمونیستی را برطرف کرده و ازافزایش نفوذ شوروی کمونیستی(روسیه) را ازحمایت کارگران کمونیست اروپا محروم نماید. شوراهای انقلابی کارگری درهم‌کوبیده شدند و بحران اقتصادی بر جای ماند تا این که در سال ۱۹۲۹ میزان بیکاری به درجه‌ای بی‌سابقه رسید. اشتهای استعماری قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری و رقابت‌هایشان باهم در این زمان به شدت تقویت شده بودند. دو اتفاق مهم آتش اوّلیه جنگ جهانی دوم را برافروخت، حمله ژاپن به چین (ژوئیه ۱۹۳۷)و اشغال لهستان توسط آلمان (سپتامبر ۱۹۳۹)کشورهای درگیر جنگ جهانی دوم دو گروه بودند که به نام متفقین(انگلیس،فرانسه،آمریکاودرسال سوم جنگ شوروی به آنها پیوست)ومتحدین(یا دول محور:آلمان،ژاپن،ایتالیا) شناخته می‌شوند.

محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۸
شهریور
سفرنامه

چند حکایت از حیرت نامه

ایلچی،میرزا ابوالحسن خان- حیرت نامه- به کوشش:حسن مرسلوند،تهران،انتشارات مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ اول،1364

 حیرت نامه عنوان کتابی است که میرزا ابوالحسن خان ایلچی در شرح سفر خود به انگلستان با منصب سفیر ایران در دورۀ فتحعلیشاه قاجارنوشته است.

علت نامگذاری کتاب

نظر به اینکه غرایب بسیار و بدایع بیشمار ملاحظه و در این دفتر ثبت افتاده بود.البته سامعین و مطالعه کنندگان این اوراق را تعجب و تحیری بی اندازه دست می داد.لهذا این رساله را حیرت نامۀ سفرا موسوم گردانید. (مقدمۀ کتاب)

 تلگراف

[به من گفتند] روزی که هوا صاف باشد خبر ورود کشتی از هر بندری به پلیموت و از آنجا تا به دارالخلافۀ لندن در 25 دقیقه می رسد. من از این سخن متحیر شده گفتم سخن اغراق و دروغ در فرنگ کسی نشنیده است چگونه می تواند شد که 300مایل مسافت بعیدی را که می گویند، در اندک زمانی خبر به دارالخلافة لندن خواهد رسید.( ص 119)

   تجارت زنان فرنگ

قضا را در آن لنگرگاه کشتیهای بزرگ و کوچک که تمامی لنگرافکنده بودند و زنان ایشان هر یک به سامان دکانی فروچیده ازهر نوع جنسی می فروختند ودرمعامله کردن صحبت های شیرین از نسوان فرنگ استنباط نمودم که خالی ازحیرت نبود.(ص 120)

 آگاهی انگلیسیها از حال فضلاء ومشایخ ایران

صبح میهماندار باتفاق لرد بشمنث که در ملک هند به شرخان شورمشهور است و مدتی کلنل(سرهنگ) ژنرال لفتنن هندوستان وفرمانفرمای آن دیاربودوازتواریخ استحضارکامل داردوبزبان فارسی مربوط وارد شده،چون درصحبت گشوده شد از آگاهی مشارالیه به حال فضلاء ومشایخ ایران حیرت کردم. (ص 133)

اسکناس

غریب تر آنکه یک کاغذ نازکی را چاپ کرده از یک تومان تا هزار تومان و آن چاپ را نوت می گویند و اعتبار نوت بیش از زررایج است و صبح تا شام محرران که دویست نفر البته میباشند به چاپ کردن آن مشغولند و آن کاغذ چاپ شده علامتی دارد که تقلب در ساختن آن کمال اشکال دارد.بلکه شبه آن،مانند ذات خالق بیچون و چند محال است و آن کاغذ بهتر از زر رایج مرغوب سلیقة تجار آن دیار است.(ص149)

اختلاط زن و مرد در مجالس

ازآنجا که من در مجلس حیران بودم. میسس پرسول گفت:چنان می فهمم که از اکل نمودن(منظورشراب خوردن) مرد و زن به جمعیت، ترا حیرت دست داده خود انصاف ده که شیوۀ ما بهتر است یا شیوۀ شما که زنان را مستور دارید؟ من در جواب گفتم: طریقۀ شما بهتراست. ازرهگذراینکه زن مستوره(باحجاب)چشم بسته و همچو مرغی که در قفس حبس شود میباشد وچون رهایی یابد قوّت پرواز به طرف گـُلشن ندارد. و زن پر گشوده به مصداق اینکه:مرغان گـُلشن دیده اند سیر گلستان کرده اند.  بهر کمالی آراسته گردند و چون من سیاحت بسیار کرده ام مانند شما زنی به این همه کمالات معنوی و صوری و آراستگی ندیدم.(ص162و163)

دوئل

در مقابل ما دو نفر مکابره ( بزرگ فروشی=متفاخر) با هم مشت برآورده به یکدیگر زدند و یکی دست در جیب کرده رقعه ( نامه ) درآورد. و دیگری به دستوررقعه ای برآورده به یکدیگر دادند. من از این معامله حیرت کرده، از سر گوراوزلی حقیقت این مطلب را تحقیق کردم. و سبب بی حرمتی را نسبت به یکدیگر پرسیدم. گفت: خصومت آن دو نفر به آن رقعه جات به جنگ طپانچه رسید.چنانکه اگر توانایی، ناتوانی را در این جا بزند. یا سخن سردی به وی گوید. اگر چه شاهزاده و بینوای رعیت باشد و قبل از این معامله روی داده چون پر زور کم زوری را زد،یا سقط (فحش وناسزا)گفت به همان رقعه ها وعده گاه ایشان به فاصله مشخص شود. ده قدم یا بیست یا کمتر با هم به آن موضع روند و دو نفر از خویشان جانبین در صحرای(میدان) جنگ طپانچه حاضر شوند. و آن خصمان طپانچه ها به یک بار خالی کنند. بسا باشد که هر دو از پا درآیند و شاید که خطا آید. خصمان تا ده بار می توانند دعوی را از سر گیرند. و هیچ یک سر نپیچند. و اگر یکی از جنگ سر پیچد، از نامردان محسوب گردد و او را در هیچ مجلسی راه ندهند و از درجة اعتبار افتد. باید خصمان از هم راضی گردند تا خصومت رفع شود. و در این قتل هیچ جرح و مؤاخذه نیست.(ص 202)

ساختمان های انگلستان

در مملکت انگلستان حُسن بسیار است و خانه های ایشان از سنگ ساخته شده و بر روی آن عمارات نیز عماراتی عالی منقش ساخته اند که عقل در آن حیران است.(ص 230)

شورش در شهر  

اتفاقاً در آن شب دو چندان شمع و چراغ بر در هر خانه و گوشه هر کاشانه ای روشن بود و از بسیاری گاری در آن کوچه راه مسدود شده، از حقیقت آن غوغا پرسیدم. گفتند: شخصی به نام سر فرانسس بروت از حکم شاه یاغی و سرپیچ شده و او از وکلاء شهر لندن است و وزراء و شاه را ناسزا گفته و اخلال در امر پارلمان و دولت کرده می گوید شاه و داستان اخراجات(مالیات خراج)ضرورنیست و مخالفت با رأی کوثل(مجلس شورا) نموده....و رعایایی که دوستداراویند مانع از گرفتن او شده اند. این زیادتی روشن[ائی] از برای گرفتن اوست و هر که شمع بیفروزد، دوستان یاغی خانه او را به سنگ ویران کنند که چرا چراغ افروخته، تا معلوم شود که کیست میخواهد آن یاغی را از خانه اش بیرون برد.... چون صبح دمید معلوم شد که اکثر از خانه های وزراء و کوثلیان(نمایندگان شورا) از سنگ باران عوام ویران شده، حتی خانۀ وزیراعظم ولردوثملن را که یکی از کوثلیان است بسیار زده بودند.... من پرسیدم که چرا غوغا فرو نمی نشیند؟ گفتند هنوز مشاورت اهل کوثل به انتها نرسیده که به اذن آنها این مقصر را از خانه بیرون آورده، به سیاستگاه شاه بریم. از این معنی حیرتم به حیرت افزود که در این ازدحام و فتور که اگر در شهری از ایران واقع شده بود از شب دوشنبه تا بحال 10هزار تن بیشترک به معرض قتل و هلاک برآمده بودند.غریب تر آنکه هنوز کوثلیان از حکم مقصر فارغ نشده اند. مطلب از ایراد این گزارشات آشکار کردن خیرخواهی و بی آزاری و آزادی مردم این شهر است، که تا گناه بر گناهکار ثابت نشود به معرض مؤاخذه درنیاورند؛ که ترسند مبادا بیگناهی را آزار رسانیده باشند. (ص 254 تا 256)


,,,,
+
محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۸
شهریور
نقد وشناسایی منابع

در بارۀ کتاب «رستم‌التواریخ» مؤلف رستم‌الحکما

رستم‌التواریخ کتابی است معروف در تاریخ صفویه و زندیه از نویسنده‌ای ناشناخته و مجهول‌الهویه که به دلیل داستان‌های «پورنو» و مطالب مستهجن آن، بویژه دربارۀ شاه سلطان حسین صفوی و حرمسرای او، شهرت فراوان یافته[ومهمترین دلیل شهرت نیزمی باشد] و به عنوان سند تاریخی مورد استناد برخی نویسندگان قرار گرفته است.1این کتاب سرشار از جعلیات فتنه‌انگیز است با الفاظ به‌غایت رکیک. برای مثال، دربارۀعلت حملۀ محمود غلزایی به ایران، و فجایعی که در اصفهان رخ داد، چنین القاء می‌کند که گویا واکنش به فجایعی مشابه بوده از سوی قشون قزلباش در قندهار و کابل و هرات بر اهل تسنن.

«پس خسرو خان و گرگین خان و اتباع و عمله‌جاتش شروع نمودند به ایذا و آزار نمودن اهل سنت به مرتبه‌ای که از حد تحریر و تقریر بیرون است. یعنی زنان و دختران و پسران را به جور و تعدی می‌.ادند و اموال‌شان را به زور و شلتاق می‌بردند و به جور و جفا خون‌شان را می‌ریختند بناحق، و پروا نمی کردند. و کار چنان بر سنیان تنگ شد که از آیه إن مع العسر یسراً مأیوس و با یأس و ناکامی و ناامیدی و حسرت مأنوس شده و هر یک از ایشان رب إنی مغلوبٌ فانتصر می‌خواندند.2

«رستم‌الحکما»، نویسنده مجهول‌الهویه، که کینه‌توزی و خباثت حیرت‌انگیز در بند بند کتابش نمایان است، پیش از آن تأکید می‌کند که خسرو خان گرجی، والی تفلیس، و پسرش گرگین خان، «از مریدان علامة‌الزمانی حضرت فضایل‌مآبی صاحب کشف و کرامات و فضل و مقامات، آخوند ملا محمدباقر شیخ‌الاسلام شهیر به مجلسی» بودند و «به استصواب علما و فضلا و فقها» این دو را به حکومت کابل و قندهار و هرات گماردند.3

از این رذیلانه‌تر نمی توان تهاجم محمود غلزایی4به اصفهان و جنایات او را توجیه کرد و کانون‌هایی را استتار نمود که عامل مدهش‌ترین و تراژیک ‌ترین حادثۀ تاریخ ایران در آغاز سدۀ 18 م بودند.کسانی که رستم التواریخ را قابل استناد شمرده‌اند، صرفنظر از عدم تأمل در نادرستی‌ها و بدطینتی‌های مندرج در آن، توجه نکرده‌اند که کتاب فوق بخشی از تاریخنگاری مغرضانه و هجوآمیزی است که در دوران قاجاریه برای از میان بردن اعتبار صفویه و زندیه پدید آوردند.5

تأمل در رستم‌التواریخ نشان می‌دهد که این کتاب را پس از دعوی میرزا علی‌محمّد شیرازی (باب) نوشته‌اند یعنی در اواخر سلطنت محمّد شاه قاجار و پیش از فوت او در سال 1264ق/ 1848م.

در اوائل کتاب چنین آمده است:

«انشاءالله در سال1251در ایران یکی از اولاد فتحعلیشاه به نیابت آن جناب بر تخت پادشاهی خواهد نشست و به عدل و انصاف سلوک خواهد نمود و در سال 1262 به سبب غلبۀ کفر بر اسلام آن جناب از ارض غری*ظهور خواهد نمود و کفر و شرک را مغلوب و ظلم را فانی و ضلالت را معدوم و عالم را مسخر خواهد نمود و او را وزیر کهنه سالی ازاهالی فارس خواهد بود که مجموعۀ جمیع کمالات و فضایل و آداب و علوم و فنون و لموم و حکمت و معرفت و امانت و دیانت و صلاح و سداد و تقوی و اسوۀ حسنه خواهد بود بلکه از ارسطو و آصف بن برخیا افضل خواهد بود.»6

رستم‌التواریخ چنین به پایان می‌رسد:

«این کتاب مستطاب یازده سال پیش از ظهور حضرت خلیفه‌الله صاحب‌الامر به‌دست رستم‌الحکما غلام آن جناب نوشته شد و همان سلطان صاحبقرانی که عرب هاشمی نسب و سفاک روس و اهل انکار است و در سال 1262 از جانب ارض غری بیرون می‌آید و عالمگیر است. بی شک و شبهه صاحب‌الزمان همان است...» تاریخ ذیل این نوشته وسط شهر محرم‌الحرام سنۀ 1215 است.7

«رستم‌الحکما» پیش‌بینی عجیبی می‌کند و آن مرگ فتحعلی‌شاه در سال 1250 ق. است. محمّد شاه در همین سال به سلطنت رسید و مابقی سال 1250 به دفع شورش علی خان ظل‌السلطان در تهران و حسینعلی میرزا فرمانفرما در فارس و غیره گذشت و در واقع سال 1251 نخستین سال سلطنت اوست. نویسندۀ رستم‌التواریخ محمّد شاه را در مقام نایب امام زمان جای داده وبه او بشارت ظهور مهدی را در سال 1260 یا 1262 داده است. به این ترتیب، با پیشگوئیهای خود زمینه را برای پذیرش دعوت علی‌محمّد شیرازی در شاه جوان و برخی از درباریان و رجال قجر فراهم ساخته است. به عبارت دیگر، نویسنده یا نویسندگان کتاب، با انتساب متن رستم‌التواریخ به حدود چهل و پنج سال پیش از زمان واقعی تألیف، به محرم 1215 ق./ مه 1800 م.، کوشیده‌اند تا بر پادشاه صوفی مسلک و خرافی قاجار تأثیر گذارند و او را به باب، که دعوت خود را از 5 جمادی‌الاوّل 1260 ق./ 23 مه 1844 م. آغاز کرد، خوش‌بین کنند.

در جملات فوق، هوّیت نویسندگان کتاب نیز روشن شده. «وزیر کهنه‌سال و همه فن حریف» امام زمان، که «افضل از ارسطو و آصف بن برخیا» است و «از اهالی فارس»، اشاره به ابوالحسن خان ایلچی شیرازی[وی بامأموریت سفارتازسویفتحعلی شاه که پس از بهم خوردن روابط ایران و فرانسه و اخراج ژنرال گاردان از ایران، در سال 1224ق به همراه مستر موریه به انگلستان اعزام شد(گویند موریه کتاب داستانی حاج بابای اصفهانی را باخردشدن دررفتارهای همین ایلچی نوشته است)و در سال بعد به همراه سر گور اوزلی(سفیر انگلیس)به ایران بازگشتواوّلین شخصی است که توسط انگلیسیها فراماسون شد وکتابی بنامحیرت نامهدر شرح سفر خود به انگلستان نوشته است که برای آشنایی با فضای فکری او در نوشتۀ بعدی مطالبی راازاین کتاب خواهیم آورد]، خواهرزاده و داماد حاج ابراهیم کلانتر(صدراعظم مقتول فتحعلی شاه) است که با صعود حاج میرزا آقاسی[پس ازقتلمیرزاابوالقاسم قائم‌مقام فراهانیتوسط محمّد شاه قاجار]به وزارت خارجه رسید و اینک در آرزوی صدارت.او اندکی بعد (1262 ق.) فوت کرد و این آرزو را به گور برد. و می‌دانیم که بعدها، در ربیع‌الاوّل 1300 ق.، میرزا ابراهیم خان، پسر میرزا ابوالحسن خان ایلچی شیرازی، به همراه گروهی بابی دستگیر شد و به دلیل ارتباط با مانکجی هاتریا و بابی‌ها مورد استنطاق قرار گرفت.

بنابراین، رستم‌التواریخ را در حوالی سالهای 1260-1261 ق، پس از دعوت میرزاعلی محمّد شیرازی[باب]، نگاشته‌اند و نویسنده یا نویسندگان کارکنان بابی دستگاه قوام‌الملک و نصیرالملک و صاحبدیوان و میرزا ابوالحسن خان ایلچی شیرازی، یعنی خاندان حاج ابراهیم خان اعتمادالدوله، بوده‌اند.

در چاپ دوّم ‌رستم‌التواریخ (انتشارات امیرکبیر، 1352) دو صفحه‌ای که مطالب فوق در آن درج شده (صفحات 32 و 476) را پس از چاپ بریده و آن را سانسور کرده‌اند. محل بریدن دو صفحه و چسبانیدن صفحه جدید در صحافی در چاپ دوّم کتاب مشخص است. به‌عبارت دیگر مصحح کتاب (محمّد مشیری) پس از چاپ شدن اوراق چاپ دوّم، به رد پای آشکار فوق، که جعلی بودن کتاب و هدف از تألیف آنرا ثابت می‌کند، متوجه کرده‌اند و وی در مرحلۀ صحافی به سانسوردو صفحۀ پیشگفته دست زده است.

هم نویسندگان کتاب در سالهای اوّلیه پیدایش بابی‌گری وهم ناشران آن در دوران پهلوی،هردو،به خاندان قوام‌الملک شیرازی مربوطند.

رستم‌التواریخ را نخستین بار سلطانعلی سلطانی شیخ‌الاسلامی، با درج بخشی از مطالب آن به‌صورت پاورقی، در روزنامه پیک ایران، چاپ تهران،معرفی کرد.9سلطانعلی سلطانی (1282-1352 ش.)، پسر آقا میرزا محمّد شیخ‌الاسلام،مالک مقتدربهبهان ونمایندۀ ابراهیم خان قوام‌

الملک شیرازی در آن منطقه و نمایندۀ مجلس شورای ملّی دردوران دیکتاتوری رضا شاه (از دوره نهم تا دوره هیجدهم) بود. او در دورۀ

نوزدهم جای خود را به پسر ارشدش(سلطان محمّد سلطانی)داد که اندکی بعددر37 سالگی درگذشت.به‌ نوشتۀ سید مصطفی تقوی، مردم کهگیلویه و بویراحمد در انتخابات از مخالفان سلطانی‌ها بودند که به‌عنوان نامزدهای دربارشناخته می‌شدند.10سلطانی بهبهانی اهل کتاب و مطالعه نیز بود و می‌گویند لقب «آریامهر» را او برای محمّد رضاشاه ابداع کرد.11تألیفاتی نیز دارد.پسرش، دکترعلیرضا شیخ‌الاسلامیاستاد زبان فارسی در دانشگاه آکسفورد، بخشی از کتابخانه او را، مشتمل بر 528 مجموعۀ خطی، به مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی اهدا کرد...وی مسئول بورسیۀ سودآور در آکسفورد است.

*-[منظور از ارض غری نجف است چون علی محمّد شیرازی(باب)مدتی درعتبات مشغول تحصیل طلبگی وشاگرد ملا کاظم رشتی(که خودرا جانشین شیخ احمد أحسائی پیشوای شیخیه می دانست) بوده است.]

1.  برای نمونه بنگرید به: سید جواد طباطبایی، دیباچه‌ای بر نظریۀ انحطاط ایران، تهران: نشر نگاه معاصر، چاپ دوّم، 1381، صص 403، 413-418، 431؛ سید جواد طباطبایی، نظریۀ حکومت قانون در ایران، تبریز: انتشارات ستوده، 1386، ص 648.

2.  «محمّد هاشم رستم‌الحکما»، رستم‌التواریخ، به‌اهتمام محمّد مشیری، تهران: امیرکبیر، چاپ اوّل، 1348، صص 115-116.

3.  همان مأخذ، ص 115.

4.  تعبیر «محمود غلزایی» را تعمداً به کار می‌برم در مقابل «محمود افغان» که در تاریخنگاری ایران رواج داده‌اند. تهاجم محمود را نمی‌توان تهاجم افاغنه دانست. این تهاجم و فجایع پس از آن کار یک کانون معین بود و ربطی به افغان‌ها نداشت. در"زرسالاران" در این باره سخن گفته و نقش کانون‌های استعماری را در تهاجم مشترک روسیه (پطر کبیر)ومحمود غلزایی و ابراهیم پاشا نوشهرلی(صدراعظم عثمانی)به ایران (1722- 1723) و سقوط دولت صفوی بیان کرده‌ام. [زرسالاران، ج 5، صص 175-196] در آینده نیز در این باره به تفصیل خواهم نوشت و مستندات بیش‌تر عرضه خواهم نمود.

5. زرسالاران، ج 5، صص 175-196.

6.  برای آشنایی با میزان محبوبیت زندیه در آن زمان به نمونه زیر توجه شود: در زمان سفر هارفورد جونز به ایران (1807-1811) مردم جنوب ایران «عموماً معتقد بودند» که یکی از شاهزادگان زند در بمبئی زندگی می‌کند و به‌همراه هیئت انگلیسی وارد ایران می‌شود. لذا، مردم می‌خواستند خود را در ردیف دوستان او قرار دهند.

Sir Harford Brydges-Jones, An Account of the Transactions of His Majesty’s Mission to the Court of Persia in the Years1807-11, London: James Bohn,1834, pp.29-30.

7.  رستم‌التواریخ، چاپ اوّل، ص 32.

8.  همان مأخذ، ص 476.

9.  رستم‌التواریخ، چاپ دوّم، ص 7.

10.  سید مصطفی تقوی مقدم، تاریخ سیاسی کهگیلویه، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1377، صص 527-529.

11.  گفتگو با یکی از خویشان خانواده سلطانی شیخ‌الاسلامی بهبهانی.

منبع:http://www.shahbazi.org/pages/Rustam_Al_Tavarikh_Babism.htm 

البته با مقداری حشو وحذف که قابل درج درتارنما شود.


,,,,
+
محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۷
شهریور
«تاریخ» چیست؟

«تاریخ» چیست؟  دکتر جمشید آزادگان استاد بازنشسته دانشگاه بهشتی در مصاحبه با علی اشرف فتحی[وبلاگ تورجان]

فتحی: نظرتان درباره تعریف «تاریخ» چیست؟ آیا آن را علم می دانید؟

تاریخ همان پدیده های گذشته و شناخت علمی آنهاست. پس تاریخ یک علم است. علم یک تحقیق منظم با روش هایی معین در پی کشف قوانین حاکم بر هستی برای استفاده از آنهاست. پس تاریخ هم با این تعریف، یک علم است.

فتحی: عده ای معتقدند که چون پدیده های تاریخی تکرارناپذیرند پس نمی توان به یک شناخت علمی از آنها رسید و در نتیجه نمی توان گفت که تاریخ یک علم است.

هیچ پدیده ای قابل تکرار نیست. حتی پدیده های طبیعی هم عینا تکرار نمی شوند. بنابراین نمی توان چنین اشکالی به علم بودن تاریخ وارد کرد. هیچ دویی یک نیست (no two are alike) حتی تجربه نیوتن هم تکرار ناپذیر است. بلکه این قوانین حاکم بر پدیده هاست که ثابت هستند و نقاط مشترک دارند. پدیده های تاریخی نیز اینگونه است. پدیده های تاریخی یک سیر رو به تکامل دارند و هیچ چیز نمی تواند در برابر این روند بایستد و آن را متوقف کند. شاید بتواند موانعی ایجاد کند ولی تاریخ مسیرش را ادامه می دهد و قوانین تاریخی بر همه تحمیل می شود. تاریخ مثل یک بولدزر است و با کسی قوم و خویشی ندارد و راه خود را می رود. تاریخ یک فالِ گرفته و یا یک سناریوی از پیش نوشته شده نیست. ما باید آگاهانه این راه را برویم. زیرا:

چون که ما با شوق و آگاهی رویم          راه تاریخی خود کوته کنیم

فتحِی: پس چرامی بینیم گهگاه جلوی این آگاهی گرفته می شود؟

این به علت سیاست حاکمانی است که بر اهل قلم حاکم بوده اند و مانع آگاهی مردم نسبت به تاریخ شده اند. شاه بیت علوم انسانی تاریخ است و باید به اوج برود. اما اوج گیری علوم انسانی همانند اوج گیری سایر علوم دارای منافع مادی چندانی نیست. به همین دلیل به آن بی مهری می شود. از سوی دیگر استادان برجسته ای نداشته ایم و آموزش ما از این جهت کمبود داشته است. سیستم آموزشی ما محقق پرور نیست و کسانی که به موفقیت هایی رسیده اند در اثر تلاش خودشان بوده است. آنها بودند که به دانشگاه ها آبرو دادند و نه برعکس.

فتحی: یادم هست یک بار در کلاس گفتید که انسانی تر از علم تاریخ در علوم انسانی نداریم.

بله چون  هر چیزی را که تصور کنید دارای تاریخ  است. همچنین رابطه تاریخ با انسان یک رابطه دو سویه است. از سویی تاریخ را انسان ها می سازند و از سوی دیگر هم تاریخ، انسان ساز است و این یک روند تکاملی است. البته به شرطی که دول جهانی بگذارند مردم از تاریخ سر درآورند. تاریخ راستین، تاریخ فرهنگ و تمدن است نه تاریخ خاندان ها و دودمان ها.

زمانی: وضعیت تاریخ در رسانه های مکتوب و صدا و سیما را چگونه ارزیابی می کنید؟

متأسفانه  ما نتوانسته ایم تاریخ را به مردم یاد بدهیم و رسانه ها از این  جهت کوتاهی کرده اند. به نظرم همه  دولت ها از این نظر مقصرند و باید بیش از این از استادان تاریخ  در رسانه ها استفاده شود. تاریخ  را حتی می شود به بی سوادها هم گفت  ولی اول باید به تحصیل کرده ها آموخت. بیشتر تحصیل کرده های ما مقلدند.

از محقق تا مقلد فرق هاست        این یکی داود و آن دیگر  صداست

منبع گفتار این سوزی بود            وان مقلد کهنه آموزی بود

زمانی: برنامه های تاریخی صدا و سیما را می بینید؟

نه فرصت نکرده ام ببینم. ولی فکر می کنم  تاریخ را باید به مردم کوچه  و بازار هم یاد داد و باید از انحصار علمای تاریخ بیرون بیاید. به خصوص آنکه در جامعه، حافظه اسطوره ای قوی تر از حافظه تاریخی است.

ای دوست قصه ای ز محبت  بگو که من         طفلم به طبع و طالب افسانه ام هنوز

چرا که ذهن  بشر دوستدار تخیل است ولی علم، خشک و خشن است و تلطیف آن کار هنرمند است و از همین رو باید علم را حتی الامکان از راه هنر یاد داد.

زمانی: چرا در کشورهای غربی جایگاه تاریخ بهتر از کشورهایی مثل ایران است؟

من وقتی با نگاه جامعه شناسانه به آن کشورها می نگرم روش های آموزشی آنها در علم  تاریخ را مثل سایر روش های آنها مترقی می دانم و شاید به این دلیل در علم تاریخ جایگاه بهتری دارند. البته همواره دست های پنهانی در همه جا بوده که بیداری مردم به زیان آن دست های پنهانی بوده است.

زمانی: برخی به دانشجویان تاریخ به گونه ای نگاه می کنند که گویا بی دین و بی خدا هستند. چرا این ذهنیت وجود دارد؟

اگر دین  و خدا با افزایش آگاهی هااز حقایق تاریخی سست می شود بهتر است سست شود! اتفاقا آگاهی درست از تاریخ، منجر به افزایش ایمان به خدا می شود و البته با دین آبا و اجدادی و عوامانه منافات دارد. کشف حقایق تاریخی منجر به کنار گذاشتن خرافات می شود.


,,,,,,
+
محمدحسن محب
۱۶:۲۳۲۷
شهریور


1ـــ خلفای  عباسی  هر یک  لقبی داشتند مانند المتوکل بالله یا الناصر لدین لله  و... می گویند روزی یکی از خلفای ستمکار عباسی به  ندیم خود  گفت: می خواهم  لقبی هم  چون اجدادم برایم بیابی. ندیم اندکی فکر کرد و گفت: خلیفه  به سلامت! لقبی  بهتر از نعوذ بالله برای شما نمی یابم!!!


۲ـــ گویند شخص کوتاه قامتی از دست ستمگری به انوشیروان شکایت کرد. شاه گفت: گمان نمی کنم که راست  بگویی! زیرا آدم های کوتاه قامت معمولا" خود حیله گر و  ستمگرند! مردشاکی گردن کج کرد و گفت: قربانت گردم! آن که بر من ستم کرده ازمن کوتاه تر است!


۳ـــ روزی انوری، شاعر  معروف، از  بازار بلخ می گذشت.  تجمعی دید. پیش  رفت و سری در میان کرد.مردی را دید که بر بلندی رفته و قصاید او را به نام خود می خواند!  انوری فریاد کرد: ای مرد این قصاید  انوری است که می خوانی!  مرد با خون سردی گفت:  خوب!  چه اشکالی دارد؟ انوری خود من هستم!!! انوری  لبخند تلخی زد و  گفت:شعر دزد شنیده بودم! اما شاعردزد ندیده بودم!!!


۴ـــ مَحرم یکی از شاعران معاصر ناصرالدین شاه  بود. روزی به حضور وی رفت و  پس از ادای سلام واحترام گفت:

قبله ی عالم  به سلامت! جان  نثار یک مصرع شعر سروده ام، اما هر چه فکر می کنم نمی توانم  مصرع دوم آن را بگویم! شاه پرسید: آن مصرع  چیست؟ مَحرم گفت: دیوانه شود مَحرم ، در ماه مُحَرم...ناصرالدین شاه که خود طبع شعر داشت، فی البداهه گفت: در ماه صفر هم، ده ماه دگر هم...

محمدحسن محب
۱۶:۱۳۲۷
شهریور

وقتی مدرنیته گفته می شود بیشتر در ذهن ها این می آید آنطور که غربی ها زندگی می کنند.نه، منظور این نیست. مدرنیته یعنی آن نوع زندگی جدیدی که بشر امروز با آن زندگی می کند وهمۀ من وشما به نوعی مبتلا به آن هستیم ، مگه شما نمی رویدرأی بدهید؟ پارلمان یعنی چه؟ قانون اساسی یعنی چه؟ تمام اینها نوع زندگی جدید انسانی است ما به اینها تن داده ایم.مسلمانها که 200سال پیش مدرنیته و اینها را نداشتند؛اینها از زمان مشروطه درست شده است.این علوم جدیدی که دانشجویان با اون مشغول هستند،شهرها وخانه یا آپارتمانهایی که ما درآن بسر می بریم و...همه ازمحصولات مدرنیته است پس ما مدرن زندگی می کنیم.کسانی که با این مسائل سروکاردارند،مدرن زندگی می کنند،مدرن فکر می کنند.ماامروز وقتی در روزنامه ها مطالبی می نویسند این مسئله برامون مطرح می شود تا چه اندازه درسته دروغه، سانسورشده سانسورنشده، مسائل سیاسی راتحلیل می کنید،این شکل تحلیلها که شما در مسائل سیاسی می کنید همه امر مدرن است.200 سال پیش این بحث ها اصلاً نبوده.دموکراسی می خواهید.دموکراسی مسئلۀ مدرنی است.وقتی تلویزیون را نگاه می کنید.با دنیا درارتباط هستیدتمام اینها زندگیهای جدید است؛زندگیهای مدرن.بنابراین این طور نیست که وقتی می گویند مدرنیته یعنی اونیکه آمریکاواروپاواون انسانهای خیلی علیه ما علیه(به قول عدّه ای) اونها اون جور زندگی می کنندوماساحتمان ازاین چیزها خیلی منزه است،نه اینطوری نیست همان ساحتهای منزه هم الآن رأی توش آمده پارلمان آمده تفکیک قوا آمده،قانون اساسی توش آمده، من نمی دونم کسانی که می گویند با قانون اساسی می خواهیم زندگی بکنیم و به قانون اساسی هم مردم باید رأی بدهند وافتخار می کنند به اینکه دراین کشورهمه چیزبارأی مردم است،دراین حال به مدرنیته وغرب بدمی گویند،اینها چه می گویند چه کسی دچارپارادوکس(تضاد) است.

[نقل از سخنرانی محمّد مجتهد شبستری در دانشگاه صنعتی اصفهانبه مناسبت رحلت پیامبر(ص) در تاریخ : 4/12/1387]

محمدحسن محب
۱۹:۳۰۲۶
شهریور
چند طنز تاریخی

1ـــ خلفای  عباسی  هر یک  لقبی داشتند مانند المتوکل بالله یا الناصر لدین لله  و... می گویند روزی یکی از خلفای ستمکار عباسی به  ندیم خود  گفت: می خواهم  لقبی هم  چون اجدادم برایم بیابی. ندیم اندکی فکر کرد و گفت: خلیفه  به سلامت! لقبی  بهتر از نعوذ بالله برای شما نمی یابم!!!

۲ـــ گویند شخص کوتاه قامتی از دست ستمگری به انوشیروان شکایت کرد. شاه گفت: گمان نمی کنم که راست  بگویی! زیرا آدم های کوتاه قامت معمولا" خود حیله گر و  ستمگرند! مردشاکی گردن کج کرد و گفت: قربانت گردم! آن که بر من ستم کرده ازمن کوتاه تر است!

۳ـــ روزی انوری، شاعر  معروف، از  بازار بلخ می گذشت.  تجمعی دید. پیش  رفت و سری در میان کرد.مردی را دید که بر بلندی رفته و قصاید او را به نام خود می خواند!  انوری فریاد کرد: ای مرد این قصاید  انوری است که می خوانی!  مرد با خون سردی گفت:  خوب!  چه اشکالی دارد؟ انوری خود من هستم!!! انوری  لبخند تلخی زد و  گفت:شعر دزد شنیده بودم! اما شاعردزد ندیده بودم!!!

۴ـــ مَحرم یکی از شاعران معاصر ناصرالدین شاه  بود. روزی به حضور وی رفت و  پس از ادای سلام واحترام گفت: قبله ی عالم  به سلامت! جان  نثار یک مصرع شعر سروده ام، اما هر چه فکر می کنم نمی توانم  مصرع دوم آن را بگویم! شاه پرسید: آن مصرع  چیست؟ مَحرم گفت: دیوانه شود مَحرم ، در ماه مُحَرم...ناصرالدین شاه که خود طبع شعر داشت، فی البداهه گفت: در ماه صفر هم، ده ماه دگر هم...

محمدحسن محب