آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۴:۲۰۰۴
اسفند
در روز کودتا، بیانیه‌ ای به امضاء رضا، فرمانده کل قوا با عنوان «حکم می کنم» بر دیوارهای شهر تهران نصب گردید

✍️✍️✍️عین السلطنه در جلد هشتم  یادداشتهای روزانه خود مینویسد وقتی که قزاق ها تهران را اشغال کردند، رضاخان حکمی صادر کرد که با "حکم میکنم" شروع میشد.

این حکم را قزاق‌ها بر در و دیوار شهر چسباندند. به فاصله کمی، رندان زیر کلمه حکم میکنم نوشتند " گوه میخوری ".

این موضوع آنچنان برخورنده بود که یکی دو روز بعد قزاق ها تمام اعلانات چسبانده شده را از در و دیوار شهر کندند...

منبع: «روزنامۀ خاطرات عین‌السلطنه: قهرمان میرزا سالور»، به کوشش: مسعود سالور و ایرج افشار، جلد8، چاپ اول، تهران، انتشارت اساطیر، 1374 ص6010

محمدحسن محب
۱۲:۰۴۰۳
اسفند

یان ریشار: در تاریخ ایران معاصر سه‌ تا چهار تقویم مختلف داریم. مثلا در دورۀ قاجار تقویم اسلامی قمری به‌کار می‌بردند که آن هم با تقویمی که در کشورهای سنی استفاده می‌شد یکی‌ دو روز گاهی اوقات اختلاف روزشماری داشته است. تقویم مغول بود با اسامی حیوانها و برای مسایل مالی استفاده می‌شود و از موقعی که فرنگی‌ها در ایران حضور بیشتری داشتند، در اسناد دولتی و در مطبوعات ایران روز به روز بیشتر از تقویم غربی‌ها استفاده می‌شد، از تقویم مسیحی. از ۱۳۰۴ به بعد، تقویمی که بطور رسمی ‎استفاده می‌شود تقویم جدید ایران بود که در هیچ کشور دیگری در ممالک اسلامی استفاده نمی‌شد. یعنی برای مورخ جوان ایرانی که می‌خواهد شروع بکند لااقل تقویم قمری، تقویم شمسی، تقویم میلادی، سه‌تا تقویم هست که باید با آن کار بکند. مثلا فکر می‌کنم اغلب جوانان ایرانی اگر بپرسید که مشروطه در چه سالی اتفاق افتاد، شاید نتوانند جواب سریع به شما بدهند. بخاطر اینکه باید فکر بکند که مثلا در چه تقویمی جواب بدهم. در سالهای اخیر سلطنت محمدرضاشاه باز یک تقویم جدیدی آوردند، گویا این سه‌تا کم بود، تقویم شاهنشاهی که البته بیش از دوسال دوام نیاورد، ولی باز گمراه‌کننده‌تر بود نسبت به این سه. و نتیجتاً آگاهی تاریخی ایرانیان را مغشوشتر میساخت.
آقای ریشار موضوعهای تحقیقی که الان مورد توجه محققان حوزه‌ی ایرانشناسی‌ است چه هستند؟
یان ریشار: بخاطر صدسالۀ مشروطه توجه مورخین متخصص ایران در ایران و خارج، این سالهای اخیر، به مشروطه بوده است، به نهضت مشروطیت، به تحولات سیاسی که در پی مشروطه در ایران بوجود آمده و به اهمیت قانونگذاری، قانون اساسی در ایران جدید، مفهوم دموکراسی و اینکه چگونه مذهب و دموکراسی باهم همزیستی می‌توانند داشته باشند، آیا می‌توانند همزیستی داشته باشند. امثال فضل‌اﷲ نوری مثلا نظریه‌ای مخالف این داشته، ولی همیشه در میان خود روحانیت افرادی پیدا شدهاند که اصلاحات سیاسی را مشروع و اسلامی میپنداشتند و طرفدار حقوق مردم و حتا حق نماینده فرستادن به مجلسی که قانونگذاری بکند. تمام اینها مورد بحث و بررسی بوده و الان چون موضوع هنوز در ایران کاملا خوابانده نشده است، الان مورخین با نگاه صدسال بعد این را مطالعه می‌کنند. چیزی که همیشه در ایران معاصر مطرح است رابطۀ دین و سیاست است. غیر از این مسایل ملی‌گرایی هم در ایران مطرح است، مسایلی که مربوط به استخراج نفت و استثمار ایران از لحاظ اقتصادی، امپریالیسم اروپایی در ایران، برخورد اروپاییان با ایرانی‌ها، سفرنامه‌هایی که ایرانی‌ها از سفرشان به اروپا، به فرنگ، نوشته‌اند. تمام اینها مورد بازرسی قرار می‌گیرد.
و برعکس، سفرنامه‌هایی که اروپاییان نوشته‌اند. آیا موضوعهایی که برای ایرانیان مطرح است کار تحقیقی خاورشناسان یا ایرانشناسان را بطور اخص تحت تأثیر قرار می‌دهد، یعنی تعیین می‌کند که شما هم بروید روی چه کار کنید؟
یان ریشار: نمی‌توانم بگویم که هیچ انعکاسی از علاقۀ همکاران دانشگاهی ایران روی کارمان احساس نمی‌کنیم، ولی ما برنامه‌های تحقیقی خودمان را داریم و موضوعهایی که ما علاقه داریم از خودمان است. یعنی گاهی اوقات ممکن است اختلاف پیدا کنیم با موضوعهایی که در ایران مورد مطالعه قرار میگیرد. در مورد مشروطیت، همینطور که گفتم، چون صدسالۀ مشروطیت را گرفته‌اند، این واضح بود که بعد از صدسال از هر طرف، از ایران و از غرب، می‌خواستیم تجدیدنظری در تاریخ‌نگاری این دوره بکنیم. وقتی در ایران، به مناسبت یادبود یا سالگرد مخصوصی کنفرانسی برگذار میشود، بالاجبار انعکاسی در برنامۀ تحقیقی ما دارد. بخصوص وقتی منابعی جدید منتشر میشود، یا بعد از تغییر رژیم سیاسی کتابهای جدیدی در یک موضوعی (مثلاً در مورد عهد قاجار بعد از انقلاب ۱۳۵۷) منتشر میشود، توجه ما هم به این طرف خواه ناخواه کشیده میشود.
هم اکنون تا چه حد ارتباط میان تاریخدانان غرب و ایران وجود دارد؟
یان ریشار: اولا نظر کلی تاریخ‌نگاران ایرانی در مورد کارهای مستشرقین منفی‌ست و این چیز جدیدی نیست. از نوشته‌های علامه قزوینی اگر شروع بکنیم، انتقاد شدیدی از کار مستشرقین در آن می‌خوانیم که اصلا من وقتی این را می‌خوانم، که خودم مستشرق هستم، احساس می‌کنم که هیچ گونه همکاری با چنین روحیۀ ملی‌گرا نمی‌توانیم داشته باشیم ـ مخصوصاً که قزوینی، خود در فرانسه و انگلستان با مستشرقین همکاری زیادی کرده بود - و در آثار فریدون آدمیت که قبلا عنوان کردم و خیلی از لحاظ علمی کار ایشان ارزش فوق‌العاده‌ای دارد، متاسفانه نظرهای خیلی منفی و انتقادهای شدید از کار غربی‌ها خوانده می‌شود که به نظر من بی‌انصافی کل است. یعنی اگر آدمیت واقعا آثار نیکی کدی خوانده باشد، نمی‌تواند آنچه راجع به نیکی کدی در پایان کتابش راجع به شورش علیه امتیاز رژی نوشته است، نمی‌تواند این را تکرار بکند. و متاسفانه برآورد مثبت و ارزشیابی منصفانه از آثار مورخین غربی در کارهای ایرانیان بندرت دیده می‌شود. اخیرا کتابی از خانم سیمین فصیحی منتشر شد، راجع به تاریخ‌نگاری در ایران، که باز از کار مستشرقین بطور کلی و از خانم آن لامبتون (Ann LAMBTON) بطور اخص انتقاد خیلی شدیدی می‌کند و آنهم با الفاظی مثل «جاسوس» و «آلت دست سفارت بریتانیا» و از این چیزها. و به نظر من این بی‌انصافی کل است و الان این سالهای اخیر نهضت جدیدی از طرف انتشارات ایران دیده شده و آن این است که از کارهایی که در غرب به زبانهای مختلف و بخصوص به زبان انگلیسی منتشر شده است ترجمه می‌کنند، ترجمه‌هایی اغلب غلط، ناقص و نارسا که باز چهرۀ منفی از کار غربیان منعکس میکنند. ولی بالاخره این ترجمههای ناقص نشان می‌دهد که در غرب کتابهایی منتشر می‌شود که حتا برای ایرانی‌ها ممکن است مفید یا جالب باشند و پدیدۀ جدیدی که این بیست‌¬ سی‌سال اخیر دیده شده این است که خیلی از دانشمندان ایرانی‌الاصل که در اروپا یا آمریکا زندگی می‌کنند، آثار با ارزشی به انگلیسی، فرانسوی و یا به آلمانی منتشر می‌کنند و این‌ها هم لحن ملی‌گرایی و ملی‌پرستی‌ای که در آثار ایرانیان ساکن ایران اغلب هست و هم از روشهای کار علمی و دانشگاهی که در غرب استفاده می‌شود در آن هم مشاهده می‌شود و شاید از آن طریق یک آشتی عجیبی میان دانشگاهها و دانشگاهیان غرب و دانشگاهیان ایران در زمینۀ تاریخ دیده بشود که امیدوارم در آینده فهم متقابل بیشتری داشته باشیم. یعنی هم امیدوارم که هم مورخین غربی بیشتر آثار همکاران ایرانی ساکن ایران را بخوانند، فارسی نه فقط برای اسناد استفاده بکنند، بلکه برای کارهایی که راجع به اسناد در ایران منتشر می‌شود استفاده بشود. و در ایران هم متقابلا در غرب منتشر می‌شود بیشتر مورد استفاده قرار بگیرد.
من اجازه دارم از شما یک سوال شخصی بکنم؟ این بدبینی که شما گفتید نسبت به مستشرقین غرب وجود دارد، احتمالا این بدبینی ناشی از این فکر است که می‌گویند مستشرقین سیاستهای دولت‌هایشان را دنبال می‌کنند...
یان ریشار: بله، کاملا.
شما شاید بتوانید برای ما توضیح بدهید، خود شما بعنوان کسی که سالهای زیادی از عمرتان را برای این کار گذاشته‌اید، چه علاقۀ شخصی‌ای داشته‌اید که به ایران بپردازید؟ چه چیزی شما را با ایران پیوند داده است؟
یان ریشار: البته تاریخ پیوند من با فرهنگ ایران برای شنوندگان دویچه‌وله اصلا جالب نیست و فقط چیزی که می‌توانم به شما بگویم این است که من اول به تاریخ ایران علاقه پیدا نکردم. من اول به شعر فارسی و به ادب فارسی علاقه پیدا کردم و به مطالعۀ عرفان و فلسفه در ایران. به مرور زمان و شاید به مناسبت اینکه در دورۀ انقلاب من در ایران بودم و تمام این اتفاقات را از داخل تجربه کردم، سعی کردم برای خودم جوابی بدهم، به سوالهای اصلی زمانی که در آن زندگی می‌کردم و آن اینکه چطور نهضت‌های مذهبی در ایران پیدا شده و چطور نسبت به گرایش تجدد و برخورد با فرهنگ غربی و اینها سازش کرده یا نکرده است. و من به مطالعۀ این پدیده پرداختم که برای من قبل از اینکه یک مطالعۀ دانشگاهی و علمی بشود، یک موضوع حیاتی بود. چون در آن زندگی کرده بودم و می‌خواستم بفهمم. و هنوز هم که هست جواب قطعی برای این مسئله پیدا نکردم و دنبال این قضیه هستم که چطور می‌شود که در ایرانی با این سابقۀ فرهنگی و تاریخی این خشونت و این افکار جدید اسلامی‌کردن حکومت پدید بیاید و تمام این تئوری‌های جدید حکومتی و سیاسی. من هنوز هم در مطالعۀ این موضوع گیر کرده‌ام و با اینکه مورخ حرفه‌ای نیستم، اما مطالعاتی دارم که اگر به درد معاصرین بخورد، خوشحال می‌شوم که منتشر بکنم. متاسفانه راه ایران بر روی من بسته شده و الان از دور مطالعه می‌کنم، بخصوص از روی اسنادی که در غرب قابل دسترسی هست و از روی کتابهایی که منتشر می‌شود و باز می‌توانم بگویم که بدون مراجعه به اصل اسناد در داخل ایران، باز کار خیلی زیاد هست و با اینکه ممنوع‌الورود به ایران شده‌ام، علاقۀ من به ایران و به فرهنگ ایران و حتا به شعر فارسی کم نشده است. خیلی ممنونم آقای پرفسور ریشار

محمدحسن محب
۱۱:۵۷۰۱
اسفند

در تاریخ معاصر ایران از ۵ فقره درگذشت به عنوان مشکوک و حتی «شهید» یاد شده اما به مرور کمتر شده است. این چهره‌ها عبارتند از: غلامرضا تختی (قهرمان کُشتی)، جلال آل احمد (نویسنده)، دکتر علی شریعتی (اسلام‌پژوه و استاد دانشگاه)، صمد بهرنگی (نویسنده کودکان) و آیت‌الله سیدمصطفی خمینی (فقیه و مجتهد و فرزند امام خمینی).

به گزارش ایسنا، مهرداد خدیر در عصر ایران نوشت: «مطابق اعلام حجت‌الاسلام محتشمی‌پور قرار است به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت مشکوک یا شهادت آیت‌الله سیدمصطفی خمینی دو همایش در تهران و نجف برگزار شود. یکی فردا ۲۸ مهر در نجف و دیگری اول آبان در محل اجلاس سران در تهران. علت انتخاب سیدعلی خمینی به عنوان ناطق پیش از دستور نماز جمعه این هفته تهران نیز همین مناسبت است؛ هر چند که نوه امام خود هیچ گاه عموی خود را  ندیده، زیرا بعد از انقلاب به دنیا آمده است.

اگر چه در ادبیات رسمی از آیت‌الله سیدمصطفی خمینی با لفظ «شهید» یاد می‌شود و در تهران خیابان و بیمارستانی به نام «شهید مصطفی خمینی» است اما پدر ایشان - امام خمینی (ره) - هیچگاه این لفظ را درباره آقامصطفی به کار نبردند و حتی گویا موافق برگزاری مراسم سالگرد هم نبودند و به همین خاطر اول بار در سال ۷۶ و به مناسبت «بیستمین سالگرد شهادت» مراسمی برگزار شد.

برخی معتقدند دلیل پرهیز امام از به کارگیری لفظ «شهید» به این خاطر نبود که معتقد به قتل و شهادت نبودند بلکه به سبب رابطه پدر و پسری و برای غلبه بر عواطف بود و به سبب شخصیت عرفانی و این که بین فرزند خود و دیگرا تفاوتی قایل نیستند، بود و نیز این که تنها ۴ ماه قبل از آن برای درگذشت مشکوک دکتر شریعتی در لندن هم تعبیر «فقد» را در نامه به دکتر یزدی به کار بردند.

در تاریخ معاصر ایران از ۵ فقره درگذشت به عنوان مشکوک و حتی «شهید» یاد شده اما به مرور کمتر شده است. این چهره‌ها عبارتند از: غلامرضا تختی (قهرمان کُشتی)، جلال آل احمد (نویسنده)، دکتر علی شریعتی (اسلام‌پژوه و استاد دانشگاه)، صمد بهرنگی (نویسنده کودکان) و آیت‌الله سیدمصطفی خمینی (فقیه و مجتهد و فرزند امام خمینی).

درباره جهان‌پهلوان تختی تقریبا می‌توان گفت فرضیه قتل رنگ باخته و احتمال خودکشی بالاتر است؛ هر چند که مسئولیت فشارهایی که او را به این نقطه رساند، قطعا متوجه حکومت بوده است. بابک تختی هم اصرار ندارد فرضیه قتل را پر رنگ کند و همین بحث مسئولیت را پیش می‌کشد.

در ماجرای درگذشت دکتر علی شریعتی نیز دیگر مانند سال‌های اول انقلاب تعبیر شهادت و شهید به کار نمی‌رود و احسان شریعتی هم مانند بابک تختی به دنبال اثبات فرضیه قتل و شهادت پدرش نیست و تنها می‌پرسد: چرا یک استاد دانشگاه را از شغل خود محروم کردند و خودش و پدرش را به زندان انداختند و بعد وادار به خانه‌نشینی کردند تا ناگزیر از مهاجرت شود؟ او هم مسئولیت مرگ در ۴۳ سالگی را متوجه حکومت می‌داند اما از تعبیر قتل استفاده نمی‌کند.
در ماجرای صمد بهرنگی نیز همراه او هنگام شنا در رود ارس بعد از انقلاب به ایران برگشت و گفت: صمد شنا نمی‌دانست و غرق شد و ادعای قتل توسط عامل ساواک یعنی من او را خفه کرده‌ام.

شمس آل احمد هم اصرار داشت مرگ برادرش را قتل و کار ساواک جلوه دهد و کار به رویارویی با خانم سیمین دانشور هم کشید. چون همسر جلال می‌گفت در اسالم (گیلان) بودیم و سرِ جلال روی دامن من بود که چشم از جهان بست و قتل در کار نبود. آنها که می‌گویند او به قتل رسیده، لابد منظورشان این است که من کُشته‌ام! با این حال شمس آل احمد دست‌بردار نبود و فرضیه قتل را کنار نگذاشت.

درباره آیت‌الله سیدمصطفی خمینی هم هیچ کس به اندازه حجت‌الاسلام محتشمی‌پور معتقد به «شهادت» ایشان نیست. جالب این که چند سال پیش همین آقای محتشمی‌پور در گفت‌وگو با مجله آسمان درگذشت مرحوم آیت‌الله خویی در نجف را هم غیر طبیعی اعلام کرد و گفت صدام در سال‌های آخر درصدد حذف ایشان بود و آیت‌الله خویی را به شهادت رساند.

اولین واکنش امام خمینی به درگذشت سیدمصطفی این بود: «از الطاف خفیه الهی بود.» اندک زمانی بعدتر که شعله‌های انقلاب درگرفت مشخص شد منظور امام چه بود.

روایت حجت‌الاسلام سید علی‌اکبر محتشمی پور اما از این قرار است: «چند ماه قبل از شهادت وقتی به عیادت آیت‌الله جزایری یکی از علمای نجف رفته بود، حدود ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب پسر مرحوم جزایری خدمت حاج آقا مصطفی می‌رسد و می‌گوید دو نفر ایرانی آمدند و می‌خواهند با شما ملاقات کنند.
ایشان فرمودند: بگویید بیایند بالا. آنها با حاج آقا مصطفی خمینی آرام صحبت می‌کنند و بعد از آن حاج آقا مصطفی برای دوستان نقل می‌کنند که آنها گفتند ما اعضای تیمی هستیم که ساواک این تیم را فرستاده است. این توضیح را بدهم که در ۱۳۵۵ که حکومت بعث عراق با شاه آشتی کرد و صدام با شاه در الجزایر ملاقات کرد، توافقی بین ایران و عراق امضاء شد که از آن به بعد کاروان‌های یک هفته‌ای برای زیارت کربلا توسط اوقاف زمان شاه تنظیم می‌شد و به کربلا می‌آمدند.
در میان این کاروان‌ها عوامل ساواک هم حضور داشتند که با استخبارات عراق هم همکاری بسیار نزدیکی داشتند. یک تیمی در قالب همین کاروان‌ها آمده بودند که برای تعقیب و چگونگی حضرت امام فعالیت می‌کردند که این دو نفر در این تیم بودند و به حاج آقا می‌گویند که رأی ساواک برگشته و قبلا می‌خواستند امام را ترور کنند اما بعدها گفتند که حاج آقا مصطفی را تعقیب و مراقبت کنید و الان برنامه ترور شما در دستور کار است.
علت آن هم این است که امام عمر خود را کردند اما خطر جدی برای رژیم شاه شما تشخیص داده شدید و الان ساواک معتقد است اگر امام اعلامیه می‌دهد و سخنرانی می‌کند این شما هستید که امام را تحریک می‌کنید و اگر شما ترور شوید با یک تیر دو نشان زده می‌شود یکی این که امام ساکت می‌شود و آخر عمرش است و دوم این که خطری را که برای آینده رژیم شاهنشاهی وجود دارد، شما تشخیص داده شدید. اما ما در این مدتی که از شما تعقیب و مراقبت می‌کردیم دیدیم که شما درس و بحث انجام می‌دهید و به عبادت و کربلا و نجف می‌روید پس ما منقلب شدیم که چرا دست ما به خون شما آلوده شود پس تصمیم گرفتیم مخفیانه شما را مطلع کنیم.

حاج آقا مصطفی خمینی گفتند آنها دنبال این مسأله نیستند. این کار هم با نظر ساواک انجام شده تا من را بترسانند تا مانع فعالیت‌های انقلابی و سیاسی من شوند. لذا حاج آقا مصطفی خمینی هیچ توجهی به این موضوع نکردند بعد که حادثه شهادت ایشان رخ داد و ایشان را به بیمارستان منتقل کردند، مشاهده شد که در سینه و پشت کمر ایشان لکه‌های بنفش رنگی است یکی از پزشکان ایرانی که از خارج آمده بود گفت اگر اجازه دهید کالبدشکافی انجام دهیم تا مشخص شود آن سمی که به او دادند چه نوع سمی است و قطعا این کار، کار ساواک است اما حضرت امام اجازه کالبدشکافی ندادند. اما برای پزشکان مسلم بود که ایشان به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است چرا که به مرز پنجاه سالگی نرسیده بودند و هیچ بیماری نداشتند اما یک‌مرتبه چراغ عمرشان خاموش شد.
پزشک ایرانی که از خارج آمده بود گفت: سرویس‌های امنیتی کشورهای خارج برای این که مخالفین خود را از بین ببرند و مشخص نشود که آنها این ترور را انجام دادند، از یک نوع سم‌هایی استفاده می‌کنند که در لیوان آب یا چای می‌ریزند؛ بدون این که رنگ و مزه آن عوض شود، در بدن تأثیر می‌گذارد اما این گونه نیست که فوری از بین برود یک هفته الی ده روز طول می‌کشد و کم‌کم اشتهایش کم می‌شود و مثل شمعی خاموش می‌شود. در زمان حیات هیچ اثری در بدن ندارد اما بعد از فوت علایمی در بدن او ظاهر می‌شود که مشخص می‌شود که فرد مسموم شده و سمی به او خورانده شده است.»

منبع:http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3689224

محمدحسن محب