آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۵ مطلب در دی ۱۴۰۱ ثبت شده است

۲۰:۲۱۱۷
دی

مرغ‌داری که جرقه انقلاب را زد!/ مقاله‌ای به دستور شاه و سفارش هویدا(وزیر دربار)

۴۵ سال پس از اشتباه مهلک شاه در انتشار مقاله توهین‌آمیز به امام خمینی در روزنامه اطلاعات ۱۷ دی ۱۳۵۶ با عنوان  «‌ایران و استعمار سرخ و سیاه» که جرقه انقلاب شد حالا کاملا مسجل شده نویسنده واقعی کیست؟.

   قبل‌تر هم زمزمه هایی بود ولی تردیدهایی وجود داشت اما اکنون با قاطعیت کامل می‌توان به کتاب پژوهشگر موثق مطبوعات - سید فرید قاسمی - استناد کرد که در کتاب «‌اخگر انفجار»‌ تایید می‌کند نویسنده مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه» خبرنگاری قدیمی به نام علی شعبانی[که مدتی فعال حزب مردم اسدالله علم] بوده اما نه ابتدا به ساکن که بر اساس سفارش و در زمان نگارش مقاله کار جدی مطبوعاتی انجام نمی‌داده و به مرغ‌داری مشغول و رییس انجمن مرغ‌داران تهران بوده است.

  شخص شاه به وزیر دربار (هویدا) دستور می‌دهد علیه آیت‌الله خمینی مقاله‌ای نوشته شود زیرا از اول آبان ۱۳۵۶ و پس از درگذشت سید مصطفی خمینی دوباره نام آیت‌الله بر سر زبان‌ها افتاده بود و شاه که در پی سفر جیمی کارتر و اقدام کم‌سابقه رییس جمهوری آمریکا در گذراندن شب سال نو در تهران اعتماد به نفس خود را باز یافته بود می‌خواست با توپ پر وارد میدان شود☝🏼☝🏼☝🏼. (‌این جملات از نویسنده همین متن است نه از کتاب آقای قاسمی. بخش هویت فرد - علی شعبانی  وحرفۀ او مرغداری مربوط به کتاب است).

                                    

  هویدا دفتر مطبوعاتی وزارت دربار را مامور این کار می‌کند. ریاست دفتر با فرهاد نیکوخواه بود ـ که برخی نیکخواه نوشته یا با نیکخواه دیگر اشتباه گرفته یا مرتبط دانسته‌اند👇🏾👇🏾👇🏾 و او سراغ علی شعبانی می‌رود تا بنویسد. ویرایش نهایی را نیز به روزنامه‌نگاری به نام مهدی برادران می‌سپارند که از مدیران ارشد رادیو بود و دستی بر قلم داشت.

  نکته قابل توجه این که علی شعبانی بعد از انقلاب هم در ایران بود و همچنان به کار مرغداری اشتغال داشت و اگرچه به برخی از دوستان و نزدیکان خود ماجرا را گفته بوداما یا باور نمی‌کردند یا عمومی نشده بود و داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهان‌گردی و سخن‌گوی دولت جمشید آموزگار هم تا او زنده بود (‌سال ۱۳۸۱) سخنی نگفت.

  برخی  فرهاد نیکوخواه را نیکخواه نوشته یا با نیکخواه دیگر اشتباه گرفته یا مرتبط دانسته‌اند

   بخشی از کتاب سید فرید قاسمی به توضیح این نکته هم اختصاص دارد که سردبیران کیهان و رستاخیز و آیندگان زیر بار نمی‌روند و در نهایت روزنامه اطلاعات را وادار می‌کنند و شرح آن را احمد احرار روزنامه‌نگار قدیمی -که به تازگی درگذشت- یک هفته بعد از پیروزی انقلاب در روزنامه اطلاعات ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ نوشت. احرار البته با انقلابیون کنار نیامد و مدتی کوتاه پس از پیروزی انقلاب  ایران را ترک کرد و مدت‌ها سردبیر کیهان لندن مصباح زاده بود اما هرگز آن روایت را تکذیب نکرد. تیتر مطلب احمد احرار این بود: احمد رشیدی مطلق شخص شاه بود!

                         
 چون شاه دستور داده بود این تیتر درست است اما از این نظر که به قلم علی شعبانی بود شاید هم نه. هوشنگ نهاوندی وزیر علوم دولت شریف‌امامی البته مدعی است ایده از هویدا بوده و اردشیر زاهدی هم این ادعا را تایید می‌کند و هر دو هدف هویدا را رقابت سیاسی با جمشید آموزگار نخست وزیر بعد از خود  و شاید پوست خربزه زیر پای او می‌دانند که بیشتر تکنوکرات بود تا سیاست‌مدار.

   داریوش همایون چنان که اشاره شد تا سال‌ها ساکت بود در حالی که خود او نویسنده مقاله معرفی شده بود و در واقع شاه با فرمان بازداشت او و هویدا می‌خواست مسوولیت را به گردن آن دو بیندازد و از گردن خود ساقط کند. هویدا به دست انقلابیون افتاد و تنها دو ماه بعد اعدام شد اما داریوش همایون که در آن چند ماه ریش گذاشته بود در روز ۲۲ بهمن مثل جوانان انقلابی فریاد‌الله اکبر سر داد و آرام از محوطه بازداشت گاهی که درهای آن باز شده بود گریخت و ماه‌ها مخفی بود تا از ایران رفت. با این حال چون می ‌دانست علی شعبانی در تهران به کسب و کار مشغول است رازداری کرد تا او درگذشت و بعد فاش کرد هر چند تاکید داشت به دستور مستقیم شاه بوده است.
enlightened روایت او در مصاحبه با حسین دهباشی برای مجموعه تاریخ شفاهی از این قرار است:                                   - هویدا یک دفتر مطبوعاتی داشت که از نخست‌وزیری برده بود به وزارت دربار و فرهاد نیکوخواه هم رئیس آن دفتر مطبوعاتی بود، کارهای مطبوعاتی هویدا را می‌کرد. [در وزارت دربار یک دفتری بود که قبلا در نخست‌وزیری بود، یکی از روزنامه‌نگاران قدیمی هم که قبلا معاون وزارت اطلاعات بود، او هم رئیس آن دفتر بود. یک عده روزنامه‌نگار هم با او تماس و ارتباط داشتند.] وقتی این دستور را به او داد که یک کسی را پیدا کنید و این مطلب را تهیه بکنید که شاه گفته است، او هم تلفن کرد یک روزنامه‌نویس قدیمی‌ای بود که آن وقت البته کار مرغداری می‌کرد و رئیس انجمن مرغداران بود: علی شعبانی چون او درگذشته است من دیگر برای اولین بار اسم او را آوردم این اواخر. نقش فرهاد نیکوخواه همین بود که آن شخص را تلفن کرد [و آورد] چون خود نیکوخواه اصلا مردی نیست و طبیعتش طوری نیست که وارد این کارها بشود، اصلا دوست ندارد این جور اقداماتی [بکند.] خیلی مرد ملایم به همراه مسالمت‌جوی اهل آشتی دادن [است] و اصلا وارد این کارها نمی‌شود ولی خب دستوری بود و باید یک نفر را پیدا می‌کردند و او هم پیدا کرد. علی شعبانی نوشت.

   علی شعبانی یک متن خیلی آبکی‌ایی [نوشت]، البته خب مقاله‌ای که چاپ شد بسیار مقاله آبکی‌ایی است ولی خب آن آبکی‌تر هم بوده گویا. می نویسد و می‌فرستند پیش شاه و شاه عصبانی می‌شود که این حرف‌ها چیست و تندترش بکنید. برمی‌گردد و می‌دهند به شعبانی و یک خورده تندترش می‌کنند. بعد پیش از اینکه به شاه بدهند چون این را آقای مهدی قاسمی در مجله «علم و جامعه» واشنگتن چند سال پیش نوشته است من نقل می‌کنم. او را هم دعوت می‌کنند و می‌گوید که من رفتم و شب دیروقتی بود در دفتر هویدا، نیکوخواه بود و شعبانی و هویدا و متنی را به من نشان دادند و گفتند که سابقه‌اش این است، چطور است؟ خب من هم نگاه کردم، من هم خوشم نیامد از آن. او [قاسمی] هم اصلا اهل این صحبت‌ها نبود. او که اصلا یک کلمه تا آن وقت از این چیزها ننوشته بود و بعد هم ننوشت. گفت برای اینکه رفع تکلیف بکنم – نوشته است [خودش] – گفتم خیلی خوب هست و آن را دادم به هویدا. هویدا رفت پای تلفن خواند برای شاه و آوردند و گفتند بسیار خب. فردا تلفن کرد هویدا به من در دفتر، فردای آن جلسه که من نمی‌دانستم.

 - من که آمدم به وزارت اطلاعات دیدم که از دربار مستقیما مقاله برای روزنامه‌ها می‌فرستند، گفتم به وزیر دربار که این صحیح نیست و یک هماهنگی و تمرکزی باید وجود داشته باشد. قرار شد مطالبی را که می‌خواهند بفرستند از طریق وزارت اطلاعات چاپ بشود که این [مقاله] را هم فرستادند. من آن روز در کنگره حزب رستاخیز، فردایش یا همان روز، خلاصه شرکت داشتم و رئیس کمیسیون اساسنامه بودم. قرار بود اساسنامه حزب را تغییر بدهیم و دوباره آموزگار بتواند دبیرکل بشود و خیلی گرفتار [بودم]. آنجا ایستاده بودم داشتم با یکی دو تا صحبت می‌کردم که علی غفاری، رئیس دفتر هویدا، آن هم اسمش علی بود، آمد و یک پاکت سفیدرنگ بزرگی را به من داد و رویش هم همان وقت نگاه نکردم، یک برچسب گرد با آرم شاهنشاهی بود. داد به من و گفت همانی است که آقای وزیر دربار گفتند. من دیدم که با حواس‌پرتی که دارم و گرفتاری‌های کنگره این [پاکت] را جا خواهم گذاشت و خیلی بد خواهد شد. این است که نگاه کردم، اتفاقا علی باستانی خبرنگار اطلاعات که دوست خیلی صمیمی من هم هست آنجا بود، دادم به او گفتم این را [بگیر]. بعد نگاه کردم دیدم این برچسب روی پاکت است، آن برچسب را کندم و یعنی مقاله را درآوردم، پاکت را برداشتم و خود مقاله را دادم به او.  

     - فردایش اتفاقا یک کمیسیونی داشتم، شهیدی در اطلاعات سردبیر کل بود؛ احمد شهیدی. تلفن کرد که آقا می‌دانی چه شده؟ این چه کاریست؟ [گفتم] چه شده؟ گفت آقا این مقاله حمله به [امام] خمینی است و خیلی بد است و این‌ها. گفتم من نمی‌دانم، نخواندمش ولی چه کارش کنیم، گفتند چاپ بشود. گفت آخر چرا ما؟ گفتم چیست مگر؟ گفت حمله کردند، اگر ما این را چاپ کنیم می‌ریزند دفتر و دستک ما را در قم آتش می‌زنند. گفتم خب بالاخره باید یک کسی این را چاپ کند. حالا دادیمش به شماها، شماها هم از همه روزنامه‌ها بیشتر برخوردار شدید [با خنده]. واقعا هم اطلاعات قوی بود. گفتیم به هر حال چه کار کنیم؟ باید چاپش کنیم. من تهیه‌اش نکرده‌ام که. عصبانی شد. ناراحت شد ولی واقعا هیچ کاریش نمی‌شد کرد. یک روزنامه باید چاپ می‌کرد.

 -  دستور شاه بود.  با نصیری می‌شد درافتاد ولی با شاه نمی‌شد درافتاد. یک ساعتی بعد آموزگار تلفن کرد که چیست موضوع؟ گفتم موضوع این است. گفتم فرهاد مسعودی به من تلفن کرده که یک چنین چیزی هست و گفتم موضوعی نیست و دستور دادند که این چاپ بشود اعلیحضرت. گفت اگر این‌طور است که حتما باید چاپ بشود و خبر داد به اطلاعات، به فرهاد مسعودی که این باید چاپ بشود. فردایش یک گوشه اطلاعات چاپ شد. من گمان کنم همان موقع شاید دویست نفر یا سیصد نفر هم بیشتر نخواندند این را ولی در قم شورشی شد و همان‌طور که شهیدی پیش‌بینی کرده بود ریختند دفتر اطلاعات را شکستند و یک چند نفری هم کشته شدند که شریعتمداری هم گفت که آقا به جای تیراندازی خب [از] لوله آب‌پاش [استفاده می‌کردید.] [آیت‌الله شریعتمداری بعدا در مصاحبه‌ای گفت مقامات انتظامی می‌توانستند با لوله آب با تظاهرکنندگان مقابله کنند و لازم نبود آن‌ها را به گلوله ببندند. دست‌کم تا آنجا که به مقامات سیاسی حکومت مربوط می‌شد، هیچ دستوری درباره تیراندازی داده نشده بود.] واقعا هم [راست می‌گفت.]

    روایت احمد احرار در روزنامه اطلاعات 29 بهمن 1357 نیز از این قرار است:
 
     عصر روز چهارشنبه چهاردهم دیماه ۱۳۵۶ در دفتر مدیر اطلاعات جلسه داشتیم. اواخر جلسه آقای احمد شهیدی به من گفت مطلبی هست که به طور خصوصی باید درباره‌اش صحبت کنیم. وقتی جلسه تمام شد در دفترم منتظر تو خواهم بود. جلسه تمام شد و من به دفتر کار آقای شهیدی رفتم. شهیدی با یکی از کارکنان خارجی «ژورنال دو تهران» صحبت می‌کرد. همین که نشستم ایشان مطلب «تایپ» شده‌ای رابه من داد تا بخوانم و اظهارنظر کنم. با آن که امضای «احمد رشیدی مطق» با قلم خودکار بالای نوشته قید شده بود، من با همان نگاه اول حدس زدم مطلب از کجا آمده است. چون مطالبی که «ساواک» به صورت مقاله تهیه می‌کرد و برای روزنامه‌ها می‌فرستاد، شکل مشخصی داشت و هر روزنامه‌نگار کارکشته‌ای از نوع کاغذ و سبک نوشته و طرز ماشین‌شدن مطلب به آسانی می‌توانست مارک نامرئی آن را تشخیص دهد!

مرغ‌داری که جرقه انقلاب را زد!/ مقاله‌ای به دستور شاه و سفارش هویدا

  صفحه اول مقاله را خواندم. چیزی از نوع خزعبلات کلیشه‌ای بود که آن‌وقت‌ها همه به خواندن و شنیدنش عادت داشتیم: انقلاب شاه و ملت... اتحاد نامقدس سرخ و سیاه... چهارچوب... فراگیر... ضوابط و غیره و غیره.

   من آدمی کم حوصله‌ام، بی‌آنکه دنباله مطلب را بخوانم آن را روی میز آقای شهیدی گذاشتم و گفتم: این مهملات که تازگی ندارد. شهیدی گفت بقیه‌اش را هم بخوان. صفحه سوم به نیمه رسیده بود که ناگهان چرتم پاره شد.

   دیدم از آن به بعد، نویسنده به اصطلاحِ اهل منبر گریز به صحرای کربلا زده و با سخیف‌ترین کلمات و رکیک‌ترین عبارات آیت‌الله‌‌العظمی خمینی را مورد اهانت قرار داده است.

   چه طور بگویم؟ واقعاً پشتم لرزید. از پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ که امام خمینی بازداشت شدند به اشاره دستگاه حکومت گاه و بیگاه مطالبی علیه ایشان منتشر می‌شد، لکن چنان لحن و چنان کلماتی به کلی بی‌سابقه بود.

   به شهیدی گفتم: اینها دیوانه شده‌اند... مگر ممکن است چنین مطلبی را چاپ کرد؟ گفت دو روز است این را فرستاده‌اند و اصرار دارند که فوراً چاپ شود. البته موافقت نکرده‌ام ولی چون فشار زیادی می‌آورند باید عقلمان را روی هم بریزیم و راه فراری پیدا کنیم... گفتم: این قبیل مطالب معمولاً از مغز اونیفورم‌پوش‌های کله‌پوک تراوش می‌کند و الاّ هر کس یک جو عقل در سرداشته باشد به آسانی می‌فهمد این کار دیوانگی است...

   عقیده من آنست که شما خودتان با وزیر اطلاعات صحبت کنید و متوجهش سازید که این حماقت چه عواقبی در بر دارد، هرچه باشد همایون، یک روزنامه‌نگار بوده است و این‌جور چیزها را تشخیص می‌دهد... شهیدی گفت: خدا پدرت را بیامرزد، این مطلب را از دفتر همایون فرستاده‌اند! با اینهمه، چه شهیدی و چه من نمی‌توانستیم تصور کنیم داریوش همایون در تهیه چنان مطلبی نقش داشته و عالماً عامداً خواستار انتشار آن بوده باشد. شبهه را بر آن گرفتیم که مطلب را «ساواک» تهیه کرده و توسط همایون برای «اطلاعات» فرستاده است. همایون هم یا دقت نکرده و یا نخواسته است روی حرف «ساواک» حرف بزند. بدینسان، امیدوار بودیم پس از آنکه آقای شهیدی با همایون حرف زد و او را متوجه حساسیت موضوع کرد، او خودش به عنوان وزیر اطلاعات اقدامی صورت دهد و روزنامه را هم از محظور برهاند.
   صبح روز بعد -پنجشنبه- من در خانه بودم و قرار دیداری داشتم با یک دوست قدیمی که سابقه آشنایی ما به سال‌های ۲۹ و ۳۰ و جریان مبارزات ملی‌شدن نفت برمی‌گشت. این مرد که نصف عمرش را متناوباً در زندان گذرانیده است گهگاه سراغی از بنده می‌گرفت و برخلاف مرسوم زمان، فارغ از ملاحظات آنچنانی می‌توانستیم سفره دلمان را پیش یکدیگر بگشاییم. من که فکرم همچنان متوجه مقاله کذایی بود، آن روز به همین بهانه برای دوستم راجع به مشکلات روزنامه‌نگاران حرف می‌زدم که با چه مشکلاتی درگیرند و دست آخر هم کارشان را نه دولت می‌پسندد، نه مردم!

   در همین حال تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. از آن طرف سیم صدای گرفته و بغض‌آلود احمد شهیدی را شنیدم که معلوم شد از نصیحت و اندرز و خیراندیشی در مکالمه تلفنی با داریوش همایون چیزی جز نیش غولی و زخم زبان و سرکوفت و ناروا عاید نساخته است! جناب وزارت‌مآب، لحظاتی در کمال خونسردی به استدلال آقای شهیدی گوش سپرده و سپس، سپند‌آسا از جا پریده و کف به دهان آورده و غریده بود که:«آقای شهیدی! این مرتبه را از شما نشنیده می‌گیرم. ولی نشنوم که دیگر از این حرف‌ها بزنید...من نمی‌دانم شما از چه وقت طرفدار خمینی شده‌اید. فقط می‌دانم این نامه مخصوصاً باید در اطلاعات چاپ شود و اگر به قول شما اطلاعات هم از بین رفت، برود...به جهنم که از بین رفت!». من می‌دانستم شهیدی در آن لحظات چه حالتی دارد و به چه فکر می‌کند. یقین داشتم قیافه داریوش همایون را از آن زمان که به عنوان عضو ساده‌ای در قسمت فنی «اطلاعات» استخدام شد به خاطر می‌آورد... و بعد که در بحبوحه مبارزات اعراب و اسرائیل، هنگامی که اسرائیلی‌ها در مطبوعات به دنبال «دوستان وفادار» می‌گشتند، مترجم سرویس خارجه شد... و بعد که او را به اسرائیل و سپس به امریکا دعوت کردند... و بعد که پای در رکاب ترقی نهاد... و دوست محرم هویدا شد... و داماد خانواده زاهدی و... و...


   در هر حال، شهیدی با وجود آن که از مکالمه با داریوش همایون سخت پشیمان بود همچنان تلاش خود را برای یافتن راه فرار ادامه می‌داد. با هم مشورت کردیم و به نظرمان رسید که شاید از طریق نخست‌وزیر کاری بتوان کرد. این بار نوبت فرهاد مسعودی مدیر «اطلاعات» بود که حوالی ظهر پنجشنبه با دکتر آموزگار تماس گرفت و عنوان مطلب کرد. آموزگار پاسخ داد که من از جریان اطلاعی ندارم. با وزیر اطلاعات صحبت می‌کنم و نتیجه را به شما خواهم گفت. پانزده دقیقه بعد، از دفتر نخست‌وزیر به «اطلاعات» تلفن شد و پیغام دادند که طبق نظر آقای وزیر اطلاعات عمل کنید! بلافاصله، وزارت اطلاعات نیز دستور ثانوی جناب وزیر را ابلاغ کرد که:«فرمودند روز شنبه حتماً باید آن مقاله را در اطلاعات ببینم و الّا روز یکشنبه روزنامه‌ای بدین اسم وجود خارجی نخواهد داشت»! راه دیگری جز تسلیم باقی نمانده بود. روز شنبه، روزنامه «اطلاعات» همراه با مقاله‌ای به امضای احمد رشیدی مطلق انتشار یافت، هرچند هیأت تحریریه به عنوان آخرین تلاش، مقاله را در ستون نامه‌های خوانندگان و لابلای مطالب رسیده جای داده بود تا کمتر جلب نظر کند، مع‌هذا ساعتی پس از انتشار روزنامه، توفان بپا شد...


   از روزی که مقاله کذایی انتشار یافت، برای بسیاری از مردم دو سؤال مطرح بوده است:
   ۱- مقاله در کجا و چگونه تهیه شد؟
  ٢- هدف از انتشار مقاله چه بود؟
    با وجود آن که مقاله همکارمان آقای محمد حیدری* ابهامات را از حیث رابطه روزنامه «اطلاعات» با مقاله احمد رشیدی مطلق برطرف ساخت، هنوز این دو سؤال بی‌جواب مانده است. و اما جواب:

   احمد رشیدی مطلق، مطلقاً نامی مجعول و ساختگی بود. متن مقاله را دو تن از نویسندگان که یکی از آنها گهگاه برای شاه نطق می‌نوشت، با همکاری یکی از مشاوران نزدیک هویدا در محل وزارت دربار تهیه کردند. این متن بلافاصله توسط هویدا به نظر شاه رسید. راجع به این مقاله قبلاً در یک جلسه محرمانه تصمیم گرفته شده بود. هنگامی که از نجف اشرف گزارش رسید حضرت آیت‌الله خمینی سلطنت را غیر قانونی و شاه را مخلوع اعلام کرده و تصمیم دارند هرگونه همکاری، از جمله دادن مالیات را به حکومت تحریم کنند شاه با مشاوران امنیتی خود جلسه‌ای تشکیل داد و موضوع را در میان نهاد. او به شدت خشمگین بود و تأکید داشت که یکبار برای همیشه و به هر قیمتی که تمام شود باید پرونده خمینی و طرفداران او را بست. در مواردی از این قبیل، شاه فرمول خاصی داشت، مشاوران شاه بارها از زبان او شنیده بودند که:  «ماهی‌ها را باید با ایجاد موج‌های مصنوعی به سطح آب کشانید و آن‌وقت همه را یکجا به تور انداخت»!

   این بار نیز شاه تصمیم داشت همان تاکتیک را به کار برد. مقاله کذایی وسیله مناسبی برای متشنج ساختن محیط و تحریک خشم مردم تشخیص داده شد و رئوس آن را شاه به هویدا دیکته کرد تا بر اساس آن، مقاله تنظیم شود. پس، فرض این که انتشار نامه مجعول اقدامی ناشیانه بود و دستگاه به عواقب آن توجه نداشت، صحیح نیست. همایون درست می‌گفت که:«ما می‌دانیم چه می‌کنیم».

   یک روز پس از چاپ نامه و آغاز برآشفتگی‌ها، داریوش همایون به کسی گفته بود «این همان چیزی است که ما می‌خواستیم. وقتی دو تا سر به هم بخورند سری که محکم‌تر است فقط اندکی درد خواهد گرفت ولی آن یکی متلاشی می‌شود...تا چند هفته دیگر کسی اسم خمینی را نخواهد شنید»! اما آموزگار همان‌طور که خودش گفته بود تا وقتی مدیر «اطلاعات» با او تماس گرفت از قضیه خبر نداشت. به طور کلی شاه برای آموزگار شمّ و فراست سیاسی قائل نبود.

   شاه جمشید آموزگار را به چشم یک تکنوکرات و یک مدیر اجرایی منظم و دقیق و پرکار می‌نگریست. به همین جهت هم وقتی تغییر کابینه ضرورت پیدا کرد شاه تصمیم گرفت پست وزارت دربار را به هویدا بدهد و امور سیاسی و اجتماعی را در دستگاه دربار متمرکز سازد تا این امورهمچنان تحت نظر هویدا حل‌ و فصل شود. باری، هویدا به مشاور خود دستور داد بر مبنای یادداشتی که در اختیار داشت، مقاله کذایی تهیه شود. این مقاله به شرحی که اشاره رفت آماده شد و هویدا آن را به نظر شاه رسانید. با وجود آن که در یادداشت تصریح شده بود راجع به آیت‌الله خمینی چه مسائلی باید ذکر شود، نویسندگان مقاله حدود ادب را تا اندازه‌ای نگاهداشته و به اشاره و کنایه اکتفا کرده بودند، لکن وقتی مقاله به نظر شاه رسید او متغیّر شد و به هویدا گفت:«این که همه‌اش تعارف است! مگر قرار نبود فلان و فلان و فلان مورد به تفصیل گفته شود؟»

   ناچار، مقاله بار دیگر در اختیار نویسندگان قرار گرفت تا نکات مورد نظر، یعنی همان اهانت‌های صریح را در آن بگنجانند. متن تهیه شده را بار دوم شاه تصویب کرد و این همان بود که با امضای «احمد رشیدی مطلق» در روزنامه چاپ شد. شاه می‌خواست با آن مقاله پرونده خمینی را ببندد، اما با همین مقاله پرونده خودش را بست:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
   * اشاره به مقاله‌ای با عنوان «چه کسی علیه آیت‌الله‌العظمی خمینی نامه جعلی منتشر کرد؟» به قلم «محمد حیدری» که در تاریخ ۸ شهریور ۱۳۵۷ در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید.

 

به نقل از:سایت عصر یران- مهرداد خدیر  ۱۷-۱۰-۱۴۰۱

محمدحسن محب
۱۴:۳۴۱۶
دی

در چهل‌و‌چهارمین سالگرد نخست‌وزیری شاپور بختیار می‌توان این پرسش را به میان آورد که به راستی او به دنبال چه بود؟ اگر می‌خواست سلطنت را نجات دهد چرا اصرار داشت شاه زودتر برود و فرح هم نمانَد و ولیعهد هم برنگردد تا شورای سلطنت که به منزلۀ پایان سلطنت محمد رضا شاه بود عهده‌دار این جایگاه شود؟ یا چرا خروج شاه را به منزلۀ پایان دیکتاتوری 25 ساله اعلام کرد و اگر انتظار داشت با رفتن شاه مردم از ادامۀ انقلاب و تأسیس جمهوری اسلامی منصرف شوند و خود را رسیده به هدف تصور کنند چرا سرانجام به بازگشت امام خمینی تن داد؟

  اگر هدف نهایی او تأسیس یک جمهوری سکولار به جای جمهوری اسلامی بود این هدف را چگونه می‌خواست محقق کند؟‌با مردمی که بر برقراری جمهوری اسلامی تأکید داشتند یا با هوادارانی که به امجدیه رفتند؟ با کودتا؟ اما اگر ارتش بنا داشت قدرت را خود در دست بگیرد چرا باید زیر بلیت یک غیر نظامی می‌رفت و چرا در دوران ازهاری این کار را انجام ندادند؟ ضمن این که چگونه می خواست ذیل نام مصدق سرنگون شده با کودتا دست به کودتا بزند؟

  مجموعۀ این سؤالات و تناقض‌ها از تصمیم شاپور بختیار یک معما می‌سازد هر چند که محتمل‌ترین پاسخ این است که او 25 سال در حسرت و آرزوی نخست‌وزیری ایران تب‌و‌تاب داشت و به آرزوی خود رسیده بود و باقی را به قضا و قدر سپرده بود.

  در این فقره هم البته باز گرفتار تناقض بود چون حکم نخست‌وزیری خود را از کسی گرفته بود که به مبارزه با رژیم او می‌بالید اگرچه در توجیه می‌گفت حکم دکتر مصدق را هم شاه امضا کرده بود هر چند خود نیک می‌دانست که شاهِ 1330 شباهتی به شاهِ دی 1357 نداشت که تنها چند ماه قبل از آن به عادت زشت هر ساله باز در کنفرانس خبری به مناسبت سالگرد 28 مرداد کینۀ خود را از مصدق پنهان نکرده بود.

  شاپور بختیار در حالی نخست‌وزیری را پذیرفت که دکتر کریم سنجابی دبیر کل حزب متبوع او پایان نظام سلطنتی را در چهارم دی ماه و در اجتماع پزشکان و پرستاران در بیمارستان هزار تختخوابی پهلوی اعلام کرده و امواج توفان بسی سهمگین‌تر از آن بود که کسی را یارای مقاومت باشد. با این همه بختیار نخستین پیام خود در مقام نخست‌وزیر در 16 دی 1357 را با شعر دکتر رعدی آذرخشی و این گونه آغاز کرد: من مرغ توفانم، نییندیشم ز توفان/ موجم نه آن موجی که از دریا گریزد.


   او البته سال‌ها قبل در کنگره جبهه ملی گفته بود: «آیا تا کنون شنیده‌اید که بگویند چرچیل یا دوگل یا روزولت مردان شریفی بودند؟ ولی همین افراد ناجی کشور خود بودند. در مقابل مرحوم مستوفی‌الممالک شخص شریف و مؤمن و آزاده‌ای بود ولی مبارز نبود. چمبرلن هم نظیر او بود. هر کشوری به اشخاص متقی و وطن‌پرست نیاز دارد. ولی این اشخاص متقی و و وطن‌پرست این کشتی را به ساحل نخواهند رساند. افراد قوی و با اراده لازم است».

  او نخست‌وزیر شد با این ادعا که می‌خواهد تا کشتی توفان‌زده را به ساحل برساند و نجات دهد یا در واقع در وضعیتی  که سکان کشتی از دست شاه خارج شده و در دریای انقلاب دست و پا می‌زد و داشت غرق می‌شد نگذارد ثمره به دست انقلابیون و مشخصا امام خمینی بیفتد حال آن که رهبری در دست امام بود و بزرگ تر از بختیار و ملی‌ها برای هم بعد و با تصور کناره جویی امام طرح داشتند اما او از همان میانه می‌خواست بازی را به سود خود تمام کند. بازیکنی که خود در وقت‌های تلف شده به میدان آمده بود رؤیای به ثمر رساندن گل داشت اما در زمینی که دیگر نبود!

  برای این که موقعیت او را دریابیم کاریکاتور روزنامۀ آیندگان به قلم کامبیز درم‌بخش در 24 دی 57 (و 8 روز پس از نخست‌وزیری که هم‌زمان با پایان اعتصاب 62 روزۀ مطبوعات هم بود) گویاست. مضمون کاریکاتور این است: کارمندان اعتصابی وزیران بختیار را به وزارتخانه‌ها راه نمی‌دهند و گفت‌و‌گوی وزیر با نخست‌وزیر به تصویر کشیده شده است. وزیر می‌گوید: قربان! ما رو تو وزارتخونه راه نمی‌دن. بختیار هم در پاسخ می‌گوید: صداشو در نیار! خودم هم یواشکی اومدم نخست‌وزیری.

 10 بهمن 57 از رؤیای خود پرده برداشت اما صدای او شنیده نشد چون ایران و جهان در انتظار بازگشت آیت‌الله خمینی بود. در  این روز بود که گفت: رژیم ایران می‌تواند جمهوری شود. اما این کار قاعده و رسمی دارد که باید از آن وارد شویم. من با شاه هیچ تماسی ندارم و دو دولت و دو ارتش در ایران وجود ندارد. او پیش‌تر گفته بود مخالف «جمهوری اسلامی» است و اساسا معنی آن را نمی‌فهمد چون اسلام جمهوری نمی‌شود و جمهوری هم اسلامی نمی‌شود. مراد او که با فرهنگ فرانسوی پرورش یافته بود این بود که ذات جمهوری سکولار است و اسلامیت را برنمی‌تابد. جایی هم گفته بود بنای اسلام بر بیعت است که از بیع می‌آید و با رأی که حق عزل هم می‌دهد جداست. امام خمینی اما از تلفیق این مفاهیم می‌گفت.

   دکتر ابراهیم یزدی البته چنان که در 28 تیر 1358 گفت معتقد بود «‌بختیار نیامده بود شاه را تثبیت کند، آمده بود تا خودش اعلام جمهوری کند.»

  همین دو سه هفته قبل و در شب‌های جام جهانی اخیر قطر شبکۀ مستند تلویزیون ایران برنامۀ «دست اول» را در بدترین ساعت ممکن برای چنین برنامه‌ای (‌ساعت یک نیمه شب) پخش می‌کرد که در آن دکتر مجید تفرشی سند‌پژوه ایرانی مقیم لندن که دست بر قضا همان موقع در قطر در استادیوم در حال تماشای فوتبال بود در برنامه قبلا ضبط شده می‌گفت: بختیار سه سین را برچید ولی تصور عمومی این است که بعد از انقلاب اتفاق افتاده در حالی که در دولت او رخ داد. سین اول سانسور. کما این که اعتصاب 62 روزۀ مطبوعات تمام شد و روزنامه ها 10 روز بعد با تیتر درشت خبر دادند شاه رفت.  سین دوم خروج از پیمان سنتو بود که در زمان الحاق مخالفت های بسیار برانگیخت و سومی انحلال ساواک.  منتها صدای بختیار شنیده نمی‌شد چون همه جا صحبت از امام خمینی و زمان بازگشت بود و زندانیان سیاسی آزاد شده ستاره‌های محافل شده بودند. (همه فعالان سیاسی از زندان آزاد شده بودند و تنها یک گروه از مجاهدین خلق باقی مانده بودند: مسعود رجوی، موسی خیابانی و بهمن بازرگانی که 30 دی 1357 آزاد شدند و این سومی مقابل زندان از دوش مردم پیاده شد و گفت همین را می‌خواستم و رسیدیم. شاه رفته و مردم آزادی را حس می‌کنند و دیگر ادامه نداد و در پی تجارت رفت.  آن دو اما بعد از پیروزی انقلاب در قامت رهبری سازمان رؤیای تصاحب کامل قدرت را در سر می‌پروراندند اگرچه می دانستند با شخص امام نمی توان درافتاد یا طالقانی نهی شان کرده بود و البته خود بلافاصله پس از آزادی در 30 دی و به عنوان آخرین زندانیان باقی مانده در اولین پیام و خطاب به امام صراحتا نوشتند ما در گوشه زندان داشتیم می‌پوسیدیم که نور قیام شما تابید و نجات یافتیم. مشکل امام با آنها البته در آغاز نه سیاسی که بر سر مواضع عقیدتی‌ و قرائـت شان از اسلام شان بود).

   صحبت از «صدا»‌ی بختیار شد که مصاحبه می‌کرد و اگرچه تیتر روزنامه ها هم می‌شد اما در واقع شنیده نمی‌شد چون کسی او را جدی نمی‌گرفت جز چند هزار نفری که به امجدیه رفتند و شعار دادند: بختیار بختیار سنگرت رو نگه دار.

  در خاطرات سیروس آموزگار از وزیران بختیار آمده که صدای شاه هم شنیده نمی‌شد چندان‌که بعد از معرفی وزیرانی که بر خلاف قبل نه لباس رسمی پوشیدند و نه دست او را بوسیدند و در حضور نخست‌وزیری که ترجیح می‌داد به سقف کاخ نگاه کند شاه به سر صف برگشت و میکروفون خواست. کسی اما نیامد. برای بار دوم میکروفون خواست و باز خبری نشد و وقتی برای سومین بار با صدای بلندتر گفت میکروفون بیاورند و نیاوردند خود بختیار شتابان به راهرو رفت و کارمند بی‌خیال را صدا کرد تا میکروفون آوردند! شاه هم البته حرف خاصی نداشت جز این که خسته است و به معاینۀ پزشکی و استراحت نیاز دارد و باید سفری به خارج از کشور داشته باشد.

معمای شاپور بختیار؛ دنبال چه بود؟/ نجات سلطنت، اعلام جمهوری یا بازی در وقت تلف شده؟

   رفتن شاه از یک سو به سود بختیار بود چون می‌توانست به حساب خود بگذارد اما ارتش که عادت کرده بود تنها از بزرگ ارتشتاران فرمان ببرد بلاتکلیف شد. ارتش شاهنشاهی مثل ارتش مصر به نهاد مستقل و ملی تبدیل نشده بود تا خود نقش ایفا کند و به فرد وابسته نباشد و بعد از عزل حسنی مبارک عزا نگیرد. رفتن شاه همانا و سردرگمی امرا همان. از جانب دیگر با رفتن شاه عزم رهبر انقلاب برای بازگشت بیشتر شد و یا باید مانع می‌شد کما این که چند روز فرودگاه‌ها را بست یا اجازه می‌داد که در این صورت میدان را واگذار کرده بود.

   بختیار یک هفته قبل از تشکیل دولت و هنگام دعوت از دکتر منوچهر رزم‌آرا برای قبول وزارت از او خواسته بود تا در پاریس است به نوفل لوشاتو برود «تا ببیند حرف حساب این پیرمرد چیست؟»

  رزم‌آرا در نوفل لوشاتو آیت‌الله اشراقی را می‌بیند و می‌شناسد و خود را معرفی می‌کند و او به خاطر می‌آورد که در محلۀ سرچشمه با پدرشان همسایه بودند و مراوده داشتند. امکان دیدار با کمک داماد امام آسان‌تر از آنچه تصور می‌کرد فراهم می‌آید. تصور می‌کرد با یک مرجع تقلید رو به رو می‌شود که از ریزه‌کاری‌های سیاسی با خبر نیست ولی تا خود را معرفی می‌کند امام می گوید: با سپهبد رزم‌آرا نسبتی دارید؟ پاسخ می‌دهد: بله برادر ایشان هستم. آخرین برادر. امام می‌گوید: یک برادر شما خیلی به اسلام خدمت کرده.منظور سرتیپ حسین‌علی رزم‌آرا رییس ادارۀ جغرافیای ارتش بود که قبله‌نما را درست کرد. دکتر رزم‌آرا از این همه حضور ذهن یکه می‌خورد و با احترام می‌گوید: من پس فردا راهی تهران هستم. تا رسیدم یک قبله‌نما برای شما می فرستم و امام پاسخ می‌دهد: نیازی نیست چون خودم دارم می‌آیم! «پرسیدم: ارتش چه می‌شود؟ پاسخ داد: جای نگرانی نیست. ترتیب آن را داده‌ام. گفتم: شاه رفته و مملکت به دولت قوی نیاز دارد. گفتند: ایران، جمهوری اسلامی خواهد بود و من دستورها را داده‌ام. بعد برخاست و اشاره کرد که قصد دارد نماز بگزارد».

   منوچهر رزم آرا می‌گوید با بنی‌صدر و فرهنگ قاسمی به پاریس بازگشتیم. در مسیر بنی‌صدر گفت: اگر بختیار نخست‌وزیری را بپذیرد خیانت کرده است. این را از قول من و دوستان به او بگویید.

  تا به پاریس می‌رسد با بختیار تماس می‌گیرد و می‌گوید: از جبهۀ ملی احراج می‌شوید و دغدغۀ آمریکایی‌ها هم این است که ایران به دست کمونیست‌ها نیفتد و دور و بر آیت‌الله هم کمونیستی ندیده و «‌این پیرمرد آدم عادی نیست. چشم‌هایش را که دیدم دانستم عادی نیست. با حرفی که درباره جمهوری اسلامی و ارتش زد یعنی وضع از دست رفته» ولی بختیار می‌گوید: اگر از دست نرفته بود که سراغ من نمی‌آمدند. برگردید.

   بختیار می‌خواست در گام اول امام را از بازگشت منصرف کند اما نتوانست. در وهلۀ بعد به توافق برسند اما از او خواست اول استعفا کند بعد دیدار انجام شود. در حالی که اگر نخست‌وزیر نبود مثل سیاسیون دیگر می‌شد که به دیدار می‌رفتند. با استعفای سید جلال الدین تهرانی از ریاست شورای سلطنت، نهاد سلطنت هم بلاتکلیف شده بود.

  بختیار می‌خواست با سه برگ بازی کند. نخست از جبهۀ ملی مشروعیت بگیرد اما آنان در اطلاعیه ای او را به خیانت متهم کردند: « نظام سلطنتی غیر قانونی اگر تا دیروز کاسه کاسه خون می‌خواست، امروز بر دریاچۀ خون کشتی می‌راند. آنچه کم داشتیم ضربت خیانت بود». این لحن از جبهۀ ملی بی‌سابقه بود. سراغ آمریکایی‌ها رفت ولی آنان هایزر را فرستاده بودند که بختیار را به بازی نمی‌گرفت و مستقیم با دیگران قرار ملاقات می گذاشت و سرانجام می‌خواست با برگ ارتش بازی کند. طرح او این بود که با بازداشت چهره‌های مؤثر اوضاع را در کنترل بگیرد اما با تغییر ساعت حکومت نظامی از شب به 4 بعدازظهر عملا بازی را واگذار کرد چون به دستور رهبری انقلاب مردم اعتنا نکردند و ارتش یا باید حمام خون برپا می‌کرد یا به تماشا می‌نشست و راه دوم را برگزید و در ادامه اعلام بی‌طرفی کرد و داستان به پایان رسید.

   از نکات مبهم دربارۀ شاپور بختیار نوع رابطۀ او با فرح است. می‌دانیم که لوییز صمصام بختیاری خالۀ بختیار همسر محمد علی قطبی دایی فرح بود و هوشنگ نهاوندی در کتاب «آخرین روزها- پایان سلطنت و درگذشت شاه» می‌نویسد در منزل همین خاله با فرح دیداری 6 ساعته داشته و هر چند فرح به شاه گفته برای تقاضای آزادی دکتر کریم سنجابی آمده بود اما چنین خواستی نیاز به دیدار چند ساعته در محلی دیگر نداشت و می‌توان حدس زد فرح و بختیار توافقاتی کرده بودند و شاید اگر همراه شاه در 26 دی رفت و در ایران نماند برای آن بوده که ظن شاه برانگیخته نشود. در تمام این 44 سال فرح در‌باره نوع گفت و گوها با بختیار صریح صحبت نکرده است.

  جالب این که محمد علی قطبی تا از قصد شاه برای سپردن دولت به بختیار آگاه می‌شود نامه‌ای برای شاه می‌فرستد و او را برحذر می‌دارد و می‌گوید این فرد آبروی مرا در کارخانه شیر پاستوریزه اصفهان برد و نتوانست آنجا را اداره کند و صدای همه درآمد. حال چگونه می‌تواند مملکت را اداره کند؟ روزگاری تفریح شاه شنیدن به بدگویی‌های علم از هویدا بود اما حالا دیگر حوصله این گونه سعایت‌ها را نداشت چون بختیار را آخرین تیر می‌دانست به گواهی حامل نامه آن را ریز ریز می‌کند و  می‌ریزد کف سالن!

  پرسش اصلی اما این است که بختیار که می‌دانست اوضاع از دست شاه و ارتش خارج شده دنبال چه بود؟ قطعا دنبال نجات شاه نبود چون او را عامل گرفتاری‌ها و اختناق ۲۵ ساله می‌دانست. خلوص و پافشاری مصدق را هم نداشت و در طول ۲۵ سال به مناصب میانی هم رضایت داده بود. تحلیل دکتر یزدی درست است. به دنبال اعلام جمهوری با حمایت ارتش و آمریکا بود اما چراغ سبزی دریافت نکرد و در میان توفان تنها ماند. امام خمینی را هم البته دست کم گرفته بود. خود بازرگان هم خیال می‌کرد همان نسبت گاندی - نهرو میان امام و او برقرار می‌شود که نخست‌وزیری دولت موقت را پذیرفت.

   وقتی در خاطرات دکتر سنجابی از روابط قدیمی بختیار با آمریکایی‌ها سخن به میان آمده و کاراکتر اروپایی هم داشت این حدس هم جدی است که مدت‌ها به عنوان یار ذخیره روی نیمکت بوده اما وقتی وارد زمین شد که کار از دست آنها خارج شده بود یا از ورود او منصرف شده بودند و خود را تحمیل کرد و به بازی گرفته نشد. در کتابی که از آقای مهاجرانی چندی پیش معرفی شد اسنادی آمده که نشان می‌دهد در مهر 59 هم بعد از حمله صدام روی او حساب می‌شده ولی باز معلوم نیست خودش می‌خواسته وارد بازی شود یا مأموریتی به او سپرده شده اما در نظر داشته باشید که کریم سنجابی که خود در سال 60 و بعد از حکم ارتداد مخفیانه از ایران خارج شد و در خاطرات خود کمتر از کسی بد گفته به بختیار حُسن ظن نداشته است چه رسد به حلقۀ اطراف رهبر فقید انقلاب.

   باری، بختیار نخست‌وزیر شد و جان کلام او خطاب به ملت این بود اگر می‌خواستید شاه و سانسور و ساواک بروند، بفرمایید، رفتند. چرا حکومت را به مذهبی‌ها بسپارید؟ در حالی که مردم تلقی سپردن به نیروهای ملی با گرایش مذهبی رقیق و البته زیر نظر روحانیون بدون دخالت در کار اجرا را داشتند. ضمن این که چون حکم خود را از شاه گرفته بود در ادامه نخست وزیران قبلی -شریف امامی و ازهاری - ارزیابی شد خاصه این که از طرف دوستان خود در جبهه ملی هم طرد شد. وقتی دکتر غلامحسین صدیقی رجل خوش نام را از پذیرش نحست وزیری برحذر داشتند و خود دکتر سنجابی زیر بار نرفت چون کار شاه را تمام شده می‌دانستند نمی‌توانستند تحمل کنند یکی در آن وسط  پیدا شود و به نام جبهه ملی و مصدق دولت تشکیل دهد و به نام آنان درصدد کام‌جویی سیاسی برآید.

   علاقه فراوان بختیار به فرهنگ فرانسوی که از زمان دیدار با پل والری شاعر در وجود او نشسته بود و بعدها حتی به ارتش فرانسه هم پیوست سبب شد نام فرزندان خود را هم فرانسوی برگزیند. همین هویت فرانسوی اگرچه تناقض‌های درونی او را بیشتر کرده بود اما پس از پیروزی انقلاب و نزدیک 5 ماه اختفا جان او را نجات داد تا با اسم فرانسوی و با گذرنامه از ایران خارج شود نه آن که مطابق شایعات «از مرز بازرگان گریخته باشد». جمله‌ای که اگرچه اشاره به مرزی واقعی داشت اما متضمن طعنه به مهندس بازرگان هم بود که نخست‌وزیر دولت موقت رفیق قدیمی را فراری داده است. چرا که در تیر ۱۳۵۸ توانست با گذرنامه‌ای که سفارت فرانسه با نام «فرانسوا بوآرون» در اختیار او قرار داد و در سیمای یک بازرگان فرانسوی با چهره‌ای متفاوت (‌با ریش پرفسوری و عینک تیره‌)‌ در فرودگاه مهرآباد در صف کوتاه مسافران خارجی ایستاد و سوار هواپیما شد؛ سناریویی که کمتر کسی حدس می زد و تصور همه خروج غیر‌قانونی از مرزهای غربی بود: «‌صدای بسته شدنِ در را که شنیدم انگار مهماندار موسیقی دل‌انگیزی نواخته است. هواپیما که برخاست و فاصله گرفت از همان مهماندار خواستم شامپاینی بیاورد و با آرامش نوشیدم.»

    داستان بختیار اما تمام نشد و در پاریس تا توانست علیه جمهوری اسلامی فعالیت کرد اما هیچ یک به ثمر دل‌خواه او نینجامید و تنها قتل او در مرداد ۱۳۷۰ موجب لغو سفر فرانسوا میتران  رییس جمهوری وقت و سوسیالیست فرانسه به ایران شد. پسرش کمیسر ارشد پلیس فرانسه بود و بعد از ترور نافرجام قبلی به ویلایی در یک شهرک انتقال یافته بود تا امکان کنترل رفت و آمدها بیشتر باشد اما در خانه خود به قتل رسید.

     درس آموزترین نکته در نخست وزیری بختیار اما این است که شاه به کسی ماموریت تشکیل دولت داده بود که آشکارا خود را مصدقی می‌دانست و تصویر بزرگ دکتر مصدق را پشت سر خود گذاشت اگر چه قاب عکس شاه را هم پایین نیاورد ولی از جلوی چشم برداشت.

  ۴۴ سال قبل شاپور بختیار در ۱۶ دی ۱۳۵۷ نخست‌وزیر شد در حالی که می‌توانست ۱۶ تیر ۱۳۵۶ نخست‌وزیر شود پس از نامه سرگشاده به اتفاق کریم سنجابی و داریوش فروهر به شاه تا انتخابات آزاد برگزار کند و به انسداد سیاسی پایان دهد ولی شاه به اسدالله علم گفته بود نه کارتر امروز همان جان‌اف‌کندی دیروز است و نه من شاه سال ۴۲ هستم و نه نه قیمت نفت مثل آن سال است. پس زیر بار علی امینی دیگری نمی‌رویم. اگرچه هویدا را کنار گذاشت اما به ملی‌ها هم بها نداد و جمشید آموزگار را نخست‌وزیر کرد تا در دل این دولت بزرگ‌ترین خبط زندگی خود را مرتکب شود که همانا درج مقاله ۱۷ دی در روزنامه اطلاعات است که شاید فردا به آن پرداخته شود.

   در بیان موفق نشدن بختیار جدای دیر بودن انتخاب او و اصطلاحا وقتی کار از کار گذشته بود و به زبان فنی می‌توان گفت دو فرض مانعة‌‌الجمع نمی‌توانند کبری و صغرای یک گزاره باشند. به تعبیر محمد قائد:‌ بختیار از ابتدا در موقعیتی ناممکن قرار داشت. چون برای رسیدن به نقطه ب باید از نقطه الف عبور می‌کرد. اما همین که به نقطه الف پا می‌گذاشت یعنی به ب نمی‌توانست برسد و بدون الف هم نمی‌توانست. چرا؟ چون شاه باید می‌رفت و این نقطه الف بود تا او به ب برسد اما با رفتن شاه حکومتی که به فرد متکی شده بود فروپاشید و دیگر نتوانست از آن عبور کند. الفی باقی نمانده بود تا به ب برسد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* منابع: مطبوعات دی و بهمن 57 و کتاب امید‌ها و نا‌امیدی‌ها- خاطرات دکتر کریم سنجابی/ نقل‌قول‌ها هم از کتاب «پرواز در ظلمت» که نویسنده (‌حمید شوکت) از خاطرات خود شاپور بختیار و سیروس آموزگار و منوچهر رزم آرا آورده است. ( این کتاب به اسلوب عباس میلانی در معمای هویدا نزدیک است).

 

به نقل از:سایت عصر یران- مهرداد خدیر  ۱۶-۱۰-۱۴۰۱

محمدحسن محب
۱۷:۱۹۱۳
دی

■ در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، دولت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است و به محض آن که دزد را ببینند، او را می گیرند. مدرس، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله، دست را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم! وزیر دارایی گفت: آخر چرا هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید; دلیلش چیست؟

مدرس که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، پاسخ داد: مخالفت من، هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگ ها به محض دیدن دزد، او را می گیرند، خوب، آقای وزیر دارایی! با ورود این سگ ها به ایران اول کسی که گرفتار آنها می شود خود شما هستید; پس مخالفت من به نفع شماست!

به نقل از: داستانهای مدرس، ص177

محمدحسن محب
۱۳:۳۷۱۰
دی

نقل است که بعد از ترور حسنعلی منصور در سال ۱۳۴۳ و بر سر بالین او همسر نخست‌وزیر به امیرعباس هویدا که هنوز نخست‌وزیر نشده بود، گفت: آن قدر آمریکایی بازی درآوردید که انگلیسی‌ها او را زدند!

سال‌ها بعد محمود احمدی‌نژاد هم گفت اگر قصد انتقام ۱۵خرداد در بین بود چرا سراغ اسدالله علم نرفتند که هم مهرۀ مهم‌تری بود و هم ترور او آسان‌تر؟ و خود پرسید: نرفتند، چون انگلیسی بود؟ 

محمدحسن محب
۱۴:۴۱۰۱
دی

مسئلۀ "ابوموسی" (Abu Musa) اشاره دارد به اختلاف حقوقی و سیاسی ایران و امارات متحدۀ عربی بر سر مالکیت جزیرۀ ابوموسی.

ابوموسی جزیره‌ای است واقع در خلیج فارس و به شکل یک لوزی که قطر بزرگ آن پنج کیلومتر و قطر کوچک آن چهارونیم کیلومتر است. ابوموسی باختری‌ترین جزیره در خط قوسی است که آخرین حلقۀ زنجیرۀ فرضی دفاعی ایران را تشکیل می‌دهد.

فاصلۀ ابوموسی از بندر لنگه 67 کیلومتر است و کرانه‌های شارجه نیز به همین مقدار از این جزیره فاصله دارند. ابوموسی تقریبا روی خط منصّف خلیج فارس به نسبت دو کرانه واقع شده است.

 

معادن اکسید سرخ آهن ابوموسی اهمیت دارد و حدود 120 سال قبل نخستین امتیاز استخراج این معادن از سوی شاه وقت قاجار به حاج معین‌التجار بوشهری داده شد.

میدان نفت "مبارک" نیز در بخش خاوری جزیره قرار دارد و امتیاز استخراج آن توسط شارجه به یک کمپانی خارجی داده شده است.

مطابق توافق آذر ماه 1350 مقرر گردید که درآمد حاصلۀ نفت بین ایران و شارجه تقسیم شود.

ضعف حاکم بر ایران در واپسین سال‌های سلطنت صفویان سبب آشفتگی فراوان در کشور گردید ولی با روی کار آمدن نادرشاه افشار و گسترش قدرت وی آرامش و امنیت به کشور بازگشت و حاکمیت ایران بر جزیره‌ها و کرانه‌های شمال و جنوب خلیج فارس تجدید شد.

نادرشاه در خرداد 1126 شمسی (ژوئن 1747) به قتل رسید و پس از آن آشفتگی‌هایی در ایران پدید آمد که موجب شد شماری از گردنکشان محلی از فرصت بهره گیرند و به کارهای خودسرانه دست بزنند.

یکی از آن‌ها ملّا علی‌ شاه بود که توانست به عنوان حاکم هرمز درفش خودمختاری برافرازد و از همان سال 1126 پرداخت مالیات سالیانه به حکومت مرکزی را متوقف سازد. وی با ازدواج خانوادگی راه اتحاد با شیوخ نیرومند قاسمی را در منطقۀ رأس‌الخیمه (جلفار) پیش گرفت.

در سال 1263 دولت ایران طرح تقسیمات کشوری جدیدی را تهیه کرد که در آن مملکت به 27 ایالت تقسیم شد. بیست‌وششمین ایالت در این طرح دربرگیرندۀ کرانه‌ها و جزیره‌های خلیج فارس بود.

در این سال شیخ یوسف‌القاسمی که از سال 1257 بر بندر لنگه حکومت می‌کرد، به دست شیخ قظیب بن راشد به قتل رسید. شیخ قظیب حکومت قاسمیِ لنگه را بدون آگاهی و اجازۀ دولت ایران از آن خود کرد و با این کار تهران را به فکر پایان دادن به خودمختاریِ قاسمی‌ها در بندر لنگه انداخت.

دولت ایران تصمیم گرفت با برچیدن بساط قاسمی‌ها، بندر لنگه و توابع آن را ضمیمۀ ایالت بنادر خلیج فارس کند.

اهم رویدادها در قضیۀ ابوموسی تا سال 1350 به طور خلاصه به شرح زیر بوده است:

1- در سال 1266 شیخ قظیب به جرم قتل شیخ یوسف دستگیر و زندانی شد و در تهران درگذشت و به این ترتیب خودمختاری قاسمی در بندر لنگه برچیده شد.

2- در سال 1281 (1902 میلادی) بریتانیا جزیره‌های سیری، تنب و ابوموسی را به قاسمی‌های شارجه داد. این شیوخ از شورش‌های داخلی ایران استفاده کردند و درفش خود را در جزیره‌های تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی برافراشتند.

3- در سال 1283 موسیو دامبرین رئیس گمرکات ایران دستور داد درفش شارجه از جزایر مذکور پایین کشیده شده و به جای آن درفش ایران برافراشته شود. این اقدام مورد تایید دولت ایران قرار گرفت اما شیخ قاسمی را برآشفت و با تهدید بریتانیا، دولت ایران ناگزیر شد درفش‌های ایران را پایین کشیده و دستور بازگشت مأمورین ایرانیِ گمرک را صادر نماید. در این برهه، بریتانیا رسماً این دو جزیره را از آن شارجه و رأس‌الخیمه شناخت.

4- در سال 1930 میلادی ایرانیان به برافراشته بودن پرچم بریتانیا در جزیره‌های تنب و ابوموسی اعتراض کردند. انگلیسی‌ها ضمن انکار آن، قول دادند تا تعیین تکلیف حاکمیت، از بالا رفتن هر گونه پرچمی در آن جزایر ممانعت به عمل آورند.

5- در بهمن 1314 یگان‌هایی از نیروی دریایی ایران در جزیرۀ تنب پیاده شدند.

6- در پایان سال 1948 (1327 شمسی) ایران خواستار گشایش اداره‌ای در تنب بزرگ و ابوموسی شد.

7- در سال 1332 و به هنگام نخست‌وزیری دکتر محمد مصدق شایع شد که هیأتی از ایران آمادۀ رفتن به جزیرۀ ابوموسی می‌شود. انتشار این گزارش باعث انجام پروازهای اکتشافی نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد.

8- روز 18 مه 1961 (1340 شمسی) یک فروند هلی‌کوپتر ایرانی در جزیرۀ تنب بزرگ فرود آمد.

رفت‌وآمدهای مکرر سرانجام اعتراضات انگلستان را برانگیخت و روز پنجم سپتامبر 1961 سفارت بریتانیا در تهران یادداشتی به وزارت خارجۀ ایران داد که طی آن بریتانیا از سوی شیخ رأس‌الخیمه به اقدامات ایران در جزیرۀ تنب بزرگ اعتراض کرد.

روز 21 سپتامبر دولت ایران به یادداشت اعتراض بریتانیا چنین پاسخ داد: «دولت شاهنشاهی هرگز این ادعا را نپذیرفته است که جزیرۀ تنب بخشی از شیخ‌نشین رأس‌الخیمه است یا حکومت دیگری حق حاکمیت بر آن را دارد. چنانکه بارها رسماً اعلام شده است دولت شاهنشاهی ایران جزیرۀ تنب را بخشی از سرزمین ایران می‌شناسد که بر آن حاکمیت دارد. حاکمیت دولت شاهنشاهی بر جزیرۀ تنب بر اساس اصول حقوق بین‌المللی استوار است و این دولت هرگز حقوق خود را بر این جزیره ترک نکرده است.»

9 - به دنبال حل مسئلۀ بحرین در سال 1349، شایعه‌ای بر سر زبان‌ها بود که ایران ادعای خود را بر بحرین به این دلیل پس گرفته است که منافع اساسی خود را در تنگۀ هرمز و جزایر واقع در دهانۀ خلیج فارس جست‌وجو می‌کند.

10 - در هشتم آذر 1350 شارجه خبر حصول توافقی را با ایران به شرح ذیل اعلام کرد:

«متن توافق بین ایران و امیرنشین شارجه

مقدمه: نه ایران و نه شارجه از ادعای خود بر ابوموسی چشم‌پوشی نمی‌کنند.

الف- نیروهای ایرانی برابر نقشۀ پیوست در ابوموسی پیاده می‌شوند و بخشی از آن را اشغال خواهند کرد.

ب – ایران در بخش اشغالی از هر امتیازی برخوردار است و پرچم آن در این منطقه به اهتزار در خواهد آمد.

ج – امیرنشین شارجه در مابقی جزیره امتیاز خواهد داشت و پرچمش بر فراز پاسگاه پلیس برافراشته خواهد شد.

د- طرفین در مورد تعیین محدودۀ آب‌های مرزی به میزان 12 میل دریایی با یکدیگر توافق دارند.

ه – شرکت "بوتس گس اند اویل" طبق قرارداد از منابع نفتی ابوموسی بهره‌برداری خواهد کرد. این شرکت نیمی از درآمد را به ایران و نیمی دیگر را به شارجه پرداخت خواهد کرد.

و – یک قرارداد مالی بین ایران و شارجه منعقد خواهد شد.

شایان ذکر است که این توافقنامه محرمانه بوده و با ضمانت انگلیس منعقد شده است.»

11- نهم آذر 1350: قوای ارتش ایران در جزایر تنب کوچک، تنب بزرگ و ابوموسی پیاده شدند.

در سال 1370 شیخ شارجه اقدام به درج اخبار و گزارش‌های متنوعی پیرامون جزیرۀ ابوموسی کرد که به نوعی به مسئلۀ حاکمیت سیاسی و امنیتی آن مربوط می‌شد.

در نتیجه، شورای عالی امنیت ملی ایران ضمن تشکیل جلسه‌ای در این خصوص برای روشن شدن اذهان جهانیان اعلام کرد که:

«1- ایران هیچ گونه چشمداشتی به سرزمین‌های همسایگان خود نداشته است.

2- ایران برای ثبات و امنیت منطقۀ خلیج فارس اهمیت ویژه‌ای قائل است.

3- قدرت ایران منحصرا برای دفاع از منافع ملی است.

4- ضمن ادامۀ تلاش برای روابط مستحکم و برادرانه با همۀ کشورهای عرب مسلمان، از آن‌ها می‌خواهد با این گونه توطئه‌ها با با کیاست و هوشمندی برخورد نمایند.

5- نسبت به جزیرۀ ابوموسی، ایران قصد هیچ گونه تغییری در رویۀ خود نداشته و به موافقت‌های گذشته احترام می‌گذارد.

6- {ایران} ضمن احترام به حاکمیت‌های ملی همۀ کشورهای همجوار و تأکید بر حسن همجواری، تعرض هیچ کشوری را به تمامیت ارضی و حاکمیت ملی خود نخواهد پذیرفت و با قدرت و شدت با آن مقابله خواهد کرد.

7- طرح ادعاهای تاریخی در مورد مرزهای ایران گرچه همواره به نفع ایران است ولی ما آن را به هیچ وجه به مصلحت امنیت نمی‌دانیم.

8- ایران آماده است بدون هیچ گونه پیش‌شرطی نسبت به توافقنامۀ سال 1971 در جوّی دوستانه مذاکره کند و در جهت حل آن اقدام نماید.»

در مجموع امارات متحدۀ عربی گاه و بی‌گاه ادعای "حاکمیت" خود بر جزیرۀ ابوموسی و جزایر تنب بزرگ و تنب کوچک را مطرح می‌کند ولی دولت ایران با تاکید بر ضرورت پرهیز از هر گونه تغییر وضع موجود، یعنی وضع پیش‌بینی شده در تفاهمات بین دو کشور، حق حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه را به استناد حقایق تاریخی، حقوقی و جغرافیایی از قدیم‌الایام تا کنون، قطعی می‌داند و ادعای مکرر امارات را خلاف حسن همجواری و به زیان مصالح منطقه می‌داند.

منبع:https://www.asriran.com/fa/news/870131

 

محمدحسن محب