آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۲:۳۹۳۱
خرداد

کامران نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم،مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگردیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند آقا کامران دیگر چه شده؟حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و مأوا و مسکن دارید و می‌توانید خودتان را از سرماو گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند.ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدندگفت:
هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.ولی باز شب هنگام آقاکامران داشت گریه می‌کرد.
گفتند باز چی شده،گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند.گفت:
بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!

محمدحسن محب
۱۶:۵۹۳۰
خرداد

...
بین Mass و people فرق است. توده و مردم. هیچ روشنفکر درست و حسابی که اول ملی باشد و بعدش احیاناً مسئله بیشتر داشته باشد، ضد مردم نیست. می‌تواند ضد Mass باشد، چون Mass در واقع بی‌شکلی دارد. یک توده بی‌شکل است اما مردم نه… حرکت تاریخی مردم، حتی در جایی که اشتباه هم می‌کنند، این اشتباه را رد می‌کنند و دوباره به یک حرکت درست می‌رسند. دشمن این تفکر هستم که مردم از چیزی خوششان بیاید و من بدم بیاید. می‌گویم آنچه مردم خوششان آمده است، بروم ببینم. اگر خوشم آمد چه خوب، اگر خوشم نیامده است بگردم ببینم آیا اشکال از من است؟ اگر از من نیست، حالا اشتباه مردم چیست؟ چرا دفاع کردند؟ هر دفاعی را که مخاطب عام یا مردم می‌کنند، الزاماً معنی‌اش نه دفاع است نه درست بودن...باید تحلیل کرد.

محمدحسن محب
۲۰:۲۰۲۹
خرداد

در سال های اخیر این رسم در برخی رسانه‌ها و محافل درگرفته که در سالروز شخصیت‌های سیاسی که مورد تکریم همه جناح‌ها هم نیستند به جای ستایش، سرزنش شوند و نقدهایی را بر آنان وارد سازند.

با این نگاه است که در سالروز درگذشت دکتر محمد مصدق گفته می‌شود «نفت، ملی نشد، دولتی شد». در حالی که منظور از ملی «خلع ید» است تا همان گونه که بانک ایران و انگلیس به بانک ملی تبدیل شد شرکت نفت ایران و انگلیس هم شرکت ملی نفت شود و «ملی» در تقابل با «دولتی» نبود به معنی «خلع ید» بود.

 یا نوبت به دکتر حسین فاطمی که می رسد از او با عنوان روزنامه نگار – سیاستمداری رادیکال یاد می شود که اگر تند روی نمی کرد چه بسا کودتای 28 مرداد 1332 رخ نمی داد و جان خود او را نیز نمی ستاند.انگار مسوول کودتا و اعدام او نیز خودش بوده است.

دیگری نیز دکتر علی شریعتی است که امروز 29 خرداد سالروز کوچ اوست. 39 سال قبل در 29 خرداد 1356 خبر درگذشت شریعتی در لندن منتشر شد و نیروهای انقلابی به دیده تردید به آن نگریستند و از این رو معلم انقلاب را «شهید» خواندند و همه ساله در وصف او گفته و نوشته می شد. 

در سال های اخیر اما با پاره ای اتهامات به علی شریعتی رو به روییم که 10 محور اصلی از این قرار است:

1-سلطنت طلبان او را متهم می کنند که به رغم عقاید سوسیالیستی برای شوراندن مردم علیه شاه، به استفاده ابزاری از مذهب روی آورد و صداقت باورها و شعارهای ایدیولوژیک او را زیر سؤال می برند. 
     
 در این که شریعتی موتور انقلاب را دوباره روشن کرد تردیدی نیست اما به مذهب به عنوان یک امکان می نگریست نه این که بی صداقتی در آن مستتر باشد.

هادی غفاری در خاطره ای که در «عصر ایران» نقل کرد از حضور فرخ نگهدار از رهبران فداییان خلق در برخی از جلسات تفسیر قرآن خود در دهه 50 گفت و این که از او می پرسد: شما که ماتریالیست هستید. این بحث ها به چه کارتان می آید و پاسخ می شنود: مذهب است که می تواند مردم را علیه حکومت بشوراند و از این نظر برای ما اهمیت دارد.

2- پاره ای نیروهای سنتی او را حتی به رواج عقاید اهل سنت متهم می کردند و این اتهام را به کسی وارد می ساختند و بعضا هنوز وارد می کنند که شیفته امام علی و فاطمه (س) بود و «فاطمه، فاطمه است» او در اذهان مانده است. واعظ مشهور بازار – شیخ قاسم اسلامی – نماد این جریان بود. برخی از مراجع تقلید نیز باورهای شریعتی را محل مناقشه می دانستند.
                                 

آیت‌الله شیخ قاسم رجبی اسلامی از وعاظ و نویسندگان مشهور حوزوی تهران و منتقد سرسخت

دکتر شریعتی که شب ۱۵ رمضان (مرداد ۵۹) و هنگام افطار، احتمالا به دست گروه فرقان ترور شد.

3- اتهام دیگری که به شریعتی وارد می شد این بود که در آموزه های او رگه هایی از مارکسیسم وجود دارد. یرواند آبراهامیان اما ریشه های برخورد متناقض شریعتی با مارکس را این گونه توضیح داده که او نه به مارکس جوان علاقه ای دارد که ضد دین بوده و نه به مارکس پا به سن گذاشته که مانند انگلس سیاست مدار شده بود اما مارکس میان سال که عالم اجتماعی و کاشف قوانین حرکت جامعه بود و مفهوم پراکسیس یا عمل انقلابی را فراگیر ساخت مورد توجه او بود.

4 - طرفه این که به عکس مورد بالا برخی نیز او را به ضدیت با کمونیسم متهم می کنند و علت مماشات اولیه رژیم شاه با او و حسینیه ارشاد را به همین خاطر می دانستند. شاه از جانب کمونیست ها احساس خطر می کرد و به یک بیماری ذهنی یا روانی برای او بدل شده بود و با این نگاه شریعتی متهم می شود که خواسته یا ناخواسته یک چند در خدمت هدف کمونیست ستیزی بوده است. در این که ظهور علی شریعتی موج گسترش مادی گرایی در ایران را در آغاز دهه 50 مهار کرد اما تردیدی نیست.

5-انگ دیگر را حمید زیارتی ( مشهور به سید حمید روحانی) به شریعتی زد که برای دوستداران او بسیار گران افتاد. این که با ساواک همکاری داشته است! بهانه شان هم این است که در برخی بازجویی ها بعضی از اصول انقلاب سفید را قابل قبول دانسته مانند سپاه دانش یا سپاه بهداشت و لابد انتظار داشتند شریعتی اینها را هم نفی کند.

 اتهام همکاری با ساواک اما به قدری سخیف و به تعبیر صادق هدایت «لایتچسبک» بود که خشم هواداران و دوستداران دکتر را برانگیخت. حمید زیارتی تنها هنگامی دست از این ادعا برداشت که شخص آیت الله خامنه ای در دیداری به صراحت و با عتاب گفتند: « این وصله ها به دکتر نمی چسبد.»

6- انتقاد یا اتهام دیگری که به او وارد می کنند این است که رفتار شریعتی آکادمیک نبود و بیشتر احساسی و هیجانی و شاعرانه و حتی پوپولیستی بود.
 
 اتهام اخیر را بیشتر هواداران دکتر سید جواد طباطبایی وارد می سازند و انگار نه انگار که آکادمیک ترین شخصیت ها و چهره هایی چون نوآم چامسکی نیز همواره در پوسته دانشگاهی خود نمی مانند و شریعتی مختلف الاضلاع بود و استادی دانشگاه تنها وجهه او به حساب نمی آمد.

7- تبدیل و تقلیل دین به ایدیولوژی نیز از رایج ترین انتقادات است و شاید اول بار از زبان دکتر عبدالکریم سروش مطرح شد. نظریه « دین فربه تر از ایدیولوژی» هم برای خروج روشنفکری دینی از نگاه ایدیولوژیک به دین ارایه شد. با این  نگاه شریعتی دین را که امری آسمانی بود در قالب مکتبی زمینی عرضه کرد.  

8- برخی از منتقدان نظریه ولایت فقیه نیزمعتقدند تأکید او بر ایدیولوژی به معنی نیاز حکومت به ایدیولوگ بود و با «امت و امامت» و « دموکراسی رأی ها و رأس ها» او را یکی از اولین مطرح کنندگان ولایت فقیه می دانند بی آن که این واژه ها را به کار برده باشد.

9- احسان نراقی از این منظر انتقاد می کرد که شریعتی باب «اصلاحات» را بست و عملا به انقلاب فرامی خواند.او بر این باور بود که انقلابی شدن فضای جامعه راه را بر تأثیر نامه های نیروهایی که درصدد اصلاح بودند بست. در حالی که آن که باب هر اصلاحی را بست و چاره ای جز انقلاب باقی نگذاشت شخص شاه بود تا جایی که مهندس بازرگان می گفت رهبر «منفی» انقلاب شخص اعلیحضرت است. یعنی اگر اجازه رقابت احزاب و فعالیت سیاسی مسالمت آمیز می داد نیاز به انقلاب نبود. 


 10- دیگر این که او را مسوول هر اتفاقی می دانند که بعد از وی رخ داد. در حالی که به لحاظ منطقی علی شریعتی در قبال حوادث متعدد و رنگارنگ این 39 سال مسوولیتی ندارد و اگر افراد از شخص یا صنف یا عملکردی انتقاد دارند نمی توانند به او خرده بگیرند.

منبع:مهردادخدیر-http://www.asriran.com/fa/news/475112/10
محمدحسن محب
۰۲:۳۱۲۸
خرداد

مسخره تر از حذف نام «ایران »حذف کلمۀ « ملی» از اسامی مؤسسات و نهاد ها ی ملی یعنی غیر دولتی است. در سالهای اول انقلاب به دلیل مخالفتی که گروه های اسلامی با احزاب یا گروههائی که خود را ملی یا ملی گرا معرفی می کردند می ورزیدند، کلمۀ « ملی» که اصلاکلمه ای قرآنی است تابو شد و از نظر بعضی ها آن قدر نجس شد که هیچ کس جرأت نمی کرد آن را حتی به زبان بیاورد. لذا نهاد ها و مؤسساتی که اسمشان « ملی » بود و مسمای آنها هم ملی بود بالاجبار تغییر نام دادند. در رأس همه این نهاد ها « مجلس شورای ملی» بود. این مجلس دستاورد مجاهدات و مبارزات ملتی بود که می خواستند به شاه بگویند تو همه کاره نیستی. ملت هم باید در تصمیم گیریهای مهمی که با سرنوشت آنها بستگی دارد نظر بدهند. به عبارت دیگر آنها پارلمان می خواستند و وقتی هم به آرزوی خود رسیدند اسم پارلمان خود را گذاشتند « مجلس شورای ملی». ظاهرا هیچ کس به اندازه محمدعلی شاه از این نام بدش نمی آمده است چون او ملت را قبول نداشت و از هر چیزی هم که مربوط به ملت بود و ملتی یا ملی خوانده می شد بیزار بود. این نوع واکنش از طرف شاه قاجار تعجبی نداشت. تعجبی نداشت برای این که مجلس ملی نقطه مقابل شاهنشاهی بود. اصلا « ملی » در مشروطه به معنای ضد سلطنتی و شاهنشاهی بود. حزبهائی هم که خود را ملی می خواندند می خواستند بگویند ما بنا به امر ملوکانه پدید نیامده ایم . ما متعلق به ملتیم. ما می خواهیم منافع ملت را حفظ کنیم نه منافع شاه را. این معنی متاسفانه در سالهای اول انقلاب واژگون شد و علت آنهم دعواهائی بود که گروههای اسلامی با حزب یا احزاب ملی داشتند، دعواهائی که سابقۀ بعضی از آنها به زندانهای زمان شاه می رسید. معادل شدن معنای « ملی» با «شاهنشاهی» زشت ترین دست آورد انقلاب اسلامی ایران بود. بعد از تغییر اسم با مسمای «مجلس شورای ملی» به « مجلس شورای اسلامی» نوبت به تبدیل نام «هواپیمایی ملی ایران» به «هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران» رسید. نام گذاریهای بعد از انقلاب اغلب توسط اشخاص بی سلیقه یا کج سلیقه صورت گرفته است. نام «هواپیمائی ملی ایران» هم کوتاه و قشنگ بود و هم با مسما، در حالی «هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران» هم دراز است و هم نه چندان خوش آهنگ. من مطمئنم که اگر لفظ « ملی» معادل « شاهنشاهی » یا « سلطنتی » نشده بود «نام هواپیمائی ملی ایران» تغیر نمی کرد. مؤسسات و نهاد های ملی دیگر نیز به همین صورت تغییر نام دادند. تابو شدن نام « ملی» باعث شد که مؤسساتی هم که واقعا ملی و غیر دولتی بودند از ذکر این کلمه خود داری کنند. اشخاصی که می خواستند مدرسه های ملی احداث کنند مجبور شدند بگویند مؤسه آنها غیر دولتی است. من درست یادم هست که حتی عبارت « منافع ملی» هم تابو شده بود و مطبوعات و رسانه نمی توانستند آن را به کار برند. چرا؟ به خاطر این که کلمۀ ملی در آن به کار رفته بود و ملی هم معادل شاهنشاهی و سلطنتی شده بود.

باری، نسلی که در زندانهای زمان شاه با گروهها و احزابی که خود را ملی می خواندند هر چه بود تقریبا از بین رفته و عده کمی از ایشان باقی مانده اند. مدیران و مسؤولانی که در دهه های سوم و چهارم عمر خویشند کاری به علل نجس شدن کلمه «ملی » ندارند ولذا حساسیتی که در دهۀ اول انقلاب در میان برخی از انقلابیون وجود داشت در آنها نیست. معنای « ملی» به تدریج دارد به اصل خودش بر می گردد و از معنای غلطی که به آن داده بودند دور می شود. ولی در مورد نام «ایران» هنوز حساسیت وجود دارد. من شخصا در دهۀ شصت می دیدم کسانی را که در ایران متولد نشده بودند و دوران دبستان و دبیرستان را در ایران سپری نکرده بودند و هیچ علاقه ای به نام ایران و تاریخ ایران و افتخارات ایران نداشتند. برای اینها ایران همان احساسی را بر می انگیخت که برای وهابی ها و عموم عربهای ضد ایران بر می انگیخت. اینها به وحدت و انسجام ملی کشور ما علاقه ای نداشتند بلکه حتی بدشان نمی آمد که این وحدت و انسجام از هم گسیخته گردد. به همین دلیل آنها اصرار داشتند که نام ایران را ابتدا به « جمهوری اسلامی ایران» بدل کنند تا بعد بتوانند ایران را هم حذف کنند و فقط به گفتن نام « جمهوری اسلامی» اکتفا کنند. من در دهه شصت از کسانی شنیدم که می گفتند ما وقتی می گوئیم جمهوری اسلامی منظورمان این است که ایران اولین قدم را برای احداث وطن اسلامی برداشته و در آینده ما نه ایرانی خواهیم داشت و نه افغانستانی و نه پاکستانی و نه عربستان سعودی و نه عراقی. این قبیل اشخاص هنور هم هستند و بعید نیست انگیزه کسانی که روی پیراهن ورزشکاران ما نام ایران را حذف کرده اند همین بوده باشد./جواد طباطبایی


محمدحسن محب
۰۳:۲۱۲۷
خرداد

فیتز جرالد ناهم خوانی های سراسری اقتصادی دوره محمدرضا شاه پهلوی را به این صورت جمع بندی       می کند: «وضعیت ایران به طور کلی به مراتب بدتر از کشوری مانند سوریه است که نه نفت و نه ثبات سیاسی دارد؛ به این دلیل که شاه برای توسعه کشور هرگز تلاش جدی نکرده است ... ثروت کشور بیش تر به سوی خودروهای شخصی و نه اتوبوس، کالاهای مصرفی و نه بهداشت عمومی، و به سوی حقوق سربازان و پلیس کشور و نه آموزگاران سرازیر شده است.»

تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان

محمدحسن محب
۰۲:۳۹۲۶
خرداد


در فرهنگ اداة الفضلاء (تألیف 812ق) در معرفی مثلاً بنجشک، می نویسد نام مرغی است یا در معرفی فلان مکان، می نویسد نام موضعی است، نام کوهی است و ... ولی در معرفی هر یک از شخصیت‌های زن، می‌نویسد: نام عورتی است! مثلاً ذیل مدخل شهربانو نوشته است: نام عورتی است، دختر یزدجرد شهریار. مؤلف ما، گویا اصلاً با واژه‌ای به نام «زن» آشنا نیست. حتی در مواضعی جز معرفی عورتان!، بازهم همین واژه را به کار می برد. مثلاً ذیل مدخل «عیشا» نوشته است: «آن اسباب که برای زادن عورت موجود کنند». جل الخالق!

محمدحسن محب
۰۲:۵۳۲۳
خرداد

برای این‌که، در همین ابتدا، به‌درک دقیق‌تری از جایگاه مجلس شورای ملی، به‌عنوان مهمترین و تعیین‌کننده‌ترین دستاورد انقلاب مشروطه (1285) برسیم، تذکر این نکته ضروری است که، تقریباً قریب به‌تمام اصول 51 گانه قانون اساسی (که در ذیقعده 1324 به‌توشیح مظفرالدین‌شاه رسید)، به‌سازوکار تشکیل مجلس و حوزه فعالیت، اختیارات و وظایف نمایندگان مجلس در نظام مشروطه ایران اختصاص پیدا کرده بود. پیام روشن قانون اساسی مشروطه هم این بود که، از آن پس، مجلس شورای ملی به‌عنوان کانونی‌ترین خاستگاه تبلور اراده ملی، می‌تواند و باید، نقش درجه اولی در پیشبرد اهداف مشروطیت ایران (در شئون گوناگون) ایفا نماید و به‌عبارت بهتر «در رأس امور قرار بگیرد». در تمام عمر 72 ساله مشروطیت (1285- 1357)، 24 دوره مجلس شورای ملی در ایران تشکیل شد. دوره اول تا پنجم مجلس، در دوران سلطنت قاجارها تشکیل شد؛ مجلس پنجم، همانی بود که، در 9 آبان 1304، رأی به‌انقراض قاجاریه و برقراری سلطنت در خاندان پهلوی داد. هنگامی که رضاشاه از سلطنت کنار رفت، مجلس شورای ملی دوره دوازدهم واپسین ماههای عمر خود را سپری می‌کرد؛ همچنان که، واپسین ماههای حیات مجلس هفدهم هم، با کودتای 28 مرداد 1332 هم‌زمان شد. انقلاب اسلامی هم (در 22 بهمن 1357)، در حالی به‌عمر نظام شاهنشاهی پهلوی پایان داد که، هنوز حدود 6 ماه از دوره فعالیت مجلس 24 شورای ملی باقی بود. تا پایان دوره هجدهم (فروردین 1335)، مدت زمان فعالیت مجالس شورای ملی فقط 2 سال بود. از دوره نوزدهم بدان‌سو، این زمان، به 4 سال افزایش یافت. لازم به‌یادآوری است که، از سال 1328 تا پایان دوره پهلوی، در مجموع، 7 دوره هم، مجلس سنا تشکیل شد. مروری گذرا، به‌‌کارنامه 24 دوره مجلس شورای ملی، کمابیش، ما را به‌این نتیجه رهنمون می‌سازد که، برخلاف آنچه رهبران مشروطه و تنظیم‌کنندگان قانون اساسی، آرزوی آن را داشتند، مجلس شورای ملی، جز در برهه‌هایی کوتاه، تقریباً هیچگاه، برآیند اراده ملی نشد و جایگاه و نقش این مهمترین دستاورد انقلاب مشروطه، خیلی زود، و به‌دلایل گوناگون، مورد دستبرد قرار گرفته و تنزلی اسف‌انگیز پیدا کرد؛ و به‌عبارت دیگر، به‌سختی می‌توان، تأیید کرد که، فقط در برهه‌هایی بس کوتاه، مجلس شورای ملی «در رأس امور بود!». با اتکای به‌اسناد و منابع متقن تاریخی، می‌شود از این هم فراتر رفت و تصریح کرد، در اکثری از ادوار مجلس شورای ملی، کسانی که به‌عنوان نماینده حوزه‌های انتخابیه گوناگون، به‌بهارستان راه پیدا کردند، این حضور خود در مجلس را «مدیون» مردم کشور نبودند و به‌تبع آن، دامنه و گستره کمی و کیفی کارنامه دوران نمایندگی‌شان هم، ضرورتاً نمی‌توانست، در راستای اهداف و وظایفی تبیین و تعریف شود که قانون اساسی مشروطه مقرر و معین ساخته بود. مجالس دوره اول تا چهارم شورای ملی، در مجموع، سالم‌ترین و مردمی‌ترین تمام ادوار 24 گانه قانون‌گذاری در دوره مشروطیت محسوب می‌شد که می‌توان تأیید کرد، در جریان برگزاری انتخابات آن، کمترین تقلب و اعمال نفوذ سازمان‌یافته دولتی یا سایر مراجع قدرت و نفوذ، صورت گرفت؛ بگذریم از این‌که، به‌دلیل بحران‌های سراسر گسترش‌یابنده سیاسی، اقتصادی، امنیتی (که در درجه اول از حضور سلطه‌جویانه و تجاوزکارانه قدرتهای خارجی و تندرویها و افراط‌کاری‌های عناصر داخلی مخالف و موافق مشروطه نشأت می‌گرفت)، مجالس چهارگانه مذکور، عملاً، از انجام تمام و کمال، وظایف نمایندگی خود در چارچوب قانون اساسی مشروطه بازماندند. ضمن این‌که، مجلس اول، با کودتای محمدعلی‌شاه، بدفرجام شد؛ مجلس دوم هم با التیماتوم روسیه‌تزاری، و برغم دلیری و جانفشانی قاطبه نمایندگان و مردم کشور، ناگزیر منحل شد؛ مجلس سوم هم، به‌دلیل شدت گرفتن تجاوزات خارجی در جریان جنگ جهانی اول، به‌تعطیلی گرایید. اولین بار در جریان برگزاری انتخابات دوره پنجم بود که، مداخله دولت (رضاخان) در گزینش نمایندگان دلخواه، به‌گونه‌ای بی‌سابقه، افزایش یافت؛ و همین مجلس هم بود که موجبات صعود شبه‌قانونی رضاخان به‌سریر سلطنت ایران را فراهم آورد، که اکثریت نمایندگانش، حضور خود در مجلس را مرهون رأی و اراده مردم حوزه‌های انتخابیه خود نبودند. از آن پس، فقط در مجلس ششم بود که اقلیتی اندک، از نمایندگان واقعی مردم در مجلس حضور یافتند و از مجلس هفتم (به‌استثنای یکی دو نفر) تا مجلس سیزدهم (که انتخابات آن در دوره رضاشاه برگزار گردید) حتی یک تن از مجلس‌نشینان، حضور خود در بهارستان را مرهون آراء مردم حوزه انتخابیه مربوطه نبود. در دوران شانزده ساله سلطنت و در واقع حکومت رضاشاه مجلس فقط و فقط آلت فعل علایق و خواسته‌های او بود.
در این دوره، حتی یک لایحه دولت، در مجلس رد یا با مخالفت جدی روبرو نشد. سلطه دستگاههای امنیتی و سیاسی تحت هدایت حکومت بر مجلس تمام و کمال بود و نمایندگان را کمترین جرأت و اراده انتقاد و حتی سئوال از مجموعه دولت و حکومت پیدا نشد. اگرچه در 12 ساله نخست سلطنت محمدرضاشاه پهلوی (1320- 1332)، فضای سیاسی و اجتماعی نسبتاً بازی در عرصه کشور پدیدار شد، اما، هیچیک از انتخابات مجالس آن روزگار (چهاردهم تا هفدهم) از گزند تقلبات و اعمال نفوذ گسترده دولت و دیگر مراجع قدرت و نفوذ داخلی و احیاناً خارجی مصون نماند؛ و جز اقلیتی از نمایندگان، اکثری از به‌اصطلاح وکلا، با زدوبند، تقلب و اعمال نفوذ، راهی به‌بهارستان گشوده بودند. به‌همین دلیل، در مجموع، در آن برهه سرنوشت‌ساز و بس حساس سیاسی و اجتماعی، به‌سختی می‌توان از کارنامه اکثریت نمایندگان مجلس شورای ملی دفاع کرد؛ بگذریم از این‌که، هر گاه فشار افکار عمومی نبود، حتی دشوار می‌توان به‌این نتیجه نزدیک شد که، نمایندگان دوره 16 قانون ملی شدن صنعت نفت را هم تصویب می‌کردند! در این میان، به‌ویژه، نقش مداخلات خلاف قاعده دربار، دولت‌ها، مأموران و نمایندگان قدرتهای خارجی در حوزه وظایف نمایندگی مجالس شورای ملی قابل توجه بود. همچنان‌که، حتی دکتر محمد مصدق هم، با اقدام غیرقانونی و خلاف قاعده‌ای که در برگزاری رفراندوم و از میان برداشتن مجلس دوره هفدهم انجام داد، ضربه‌ای کاری بر جایگاه مجلس به‌عنوان مهمترین نماد و دستاورد مشروطیت وارد ساخته، راه را برای کودتای 28 مرداد 1332 هموارتر ساخت. اگرچه اکثریت نمایندگان دوره هجدم، تمام نمایندگان دوره نوزدهم و قریب به‌تمام نمایندگان دوره بیستم مجلس شورای ملی، نه‌منتخب مردم، بلکه،‌ برگزیده حکومت و دولت بودند؛ اما،‌ آخرین رمق مجلس، در جایگاه مهمترین نماد و دستاورد انقلاب مشروطه، در همین سه دوره اخیر و طی دهه 1330، از آن گرفته شد. از آن پس، مشروطه ایران، دیگر هیچگاه شاهد تشکیل مجلسی، که بتوان حتی یک تن از اعضایش را، نماینده حوزه‌های انتخابیه مربوطه، دانست، نخواهد بود. نمایندگان دوره 21، تقریباً همگی منتخب کنگره به‌اصطلاح آزادزنان و آزادمردان بودند؛ تمامی نمایندگان دوره 22 و 23 شورای ملی را هم از میان اعضای احزاب حکومت ساخته آن روزگار (مردم، ایران نوین و چند نفری هم عضو حزب پان‌ایرانیست) دستچین و طی پروسه‌ای تشریفاتی و پر از تقلب و زدوبند، راهی بهارستان کرده بودند؛ کلیه نمایندگان دوره 24 هم، که واپسین مجلس عصر مشروطیت محسوب می‌شد، عضو حزب رستاخیز ملت ایران بودند، که شاه در 11 اسفند 1353، تحکم‌آمیز، به‌تشکیل آن فرمان داده بود! بدین‌ترتیب، از سه چهار دوره نخست مجلس شورای ملی که بگذریم؛ میان نمایندگان مجالس دوره رضاشاه، با مردم کشور، تقریباً هیچگونه ارتباط معناداری وجود نداشت؛ اکثری از مجلس‌نشینان دهه‌های 1320 و 1330، را نمی‌شد، به‌معنای واقعی کلمه، نماینده مردم دانست؛ نمایندگان مجالس دهه 1340 و 1350 هم، که تماماً برگزیده حکومت بودند. حاصل این‌که، در مجموع، در دوران مشروطیت (1285- 1357) مجلس شورای ملی،‌کارنامه قابل دفاعی از خود به‌نمایش نگذاشت؛ و هیچ نشان نداد که، می‌تواند و باید، همچنان که قانون اساسی مقرر داشته بود، «در رأس امور» باشد.

مظفر شاهدی/ یکشنبه 23 خرداد 1395-روزنامه شرق

محمدحسن محب
۱۴:۱۳۲۱
خرداد

مقدمه

 در دوره صفوی داستانی مورد توجه قرار گرفت که ریشه در یکی دو قرن پیش از آن داشت، هرچند هنوز این ریشه و عمق آن شناخته شده نیست. این داستان مربوط به جزیرة خضراء می‌شد، جزیره‌ای در نزدیکی جبل الطارق که نامش در تواریخ اندلس و مغرب وجود داشته و دارد و اخبار آن و دولت‌هایی که در طول قرونِ تسلط مسلمانان بر اندلس بر آن فرمانروایی کرده بودند، در منابع تاریخی آمده است.[1] از جزیره خضراء در منابع کهن به عنوان باب الاندلس یاد شده است، چنان که موقعیت جغرافیایی آن نیز همین مسأله را نشان می‌دهد. این همان شهر الخثیراس(Algeciras) در جنوب اسپانیاست که جایی خوش آب و هواست و برخی بیماران برای گذراندن دوره نقاهت به آنجا می‌روند.

منطقه یاد شده مانند دیگر شهرهای اندلس، قرنها زیر سلطه مسلمانان بود، مسلمانانی که اغلب سنی بودند و گهگاه در میان آنان که بعضی علوی النسب هم بودند، تمایلات شیعی یا چیزی شبیه به آن وجود داشت. زمانی که استفاده از القاب شایع بود، و شاید هم به تقلید از عباسیان، حکام آل حمود هم القاب مشابهی برای خود انتخاب می‌کردند. از میان آنان کسانی هم بودند که ملقب «مهدی» شدند چنان که محمد بن ادریس بن علی بن حمود (م 445) ملقب به مهدی شد و در عصر همو، عمو زاده وی در جزیره خضراء با نام محمد بن قاسم بن حمود نیز خود را را ملقب به مهدی کرد. [این لقب همانند القاب دیگری بود که زمانی عباسیان و برخی از سلسله های دیگر داشتند. طبعا ربطی به مهدویت نداشت] بربرها در اطرافش جمع شدند، اما اندکی بعد متفرق شده و او نیز درگذشت. فرزندش قاسم، آخرین امیر حمودی بود که در جزیره خضراء به قدرت رسید.[2]کسی یا منبعی جز این موارد، سابقه‌ای از تشیع، آن هم تشیع امامی در آن نواحی نمی‌شناسد. به طور کلی تشیعی که در اندلس در قرون نخستین وجود دارد، نوعی تشیع ادبی است نه بیشتر.

اما حکایت جزیره خضرا، بر اساس روایتی که عصر صفوی رواج یافت، تصویر دیگری از آن جزیره بدست داده و آنجا را جزیره رفضه یا شیعیان می‌نامد. این داستان به اجمال چنین است که مردی به نام علی بن فاضل مازندرانی که در نجف مقیم بوده، در سال 699 نقل کرده هشت سال و نیم پیش یعنی 691 بر اثر یک اتفاق از عراق به مصر و از آنجا به جزیره خضراء رفته و در آنجا با مجموعه‌ای از جزایر و رویدادها و اخبار و مشاهداتی مواجه شده که همه آنها حکایت از حضور حضرت مهدی (ع) و فرزندانش در آن دیار دارد.

حکایت مشابه اما مختصر دیگری از کمال الدین احمد بن محمد بن یحیی الانباری مربوط به سال 543 یعنی بیش از یک قرن و نیم پیش از آن هم در دست است که علامه مجلسی در بحار آورده[3] و پیش از آن به اجمال در صراط المستقیم بیاضی (م 877) آمده بود.[4]

حکایت مزبور که به صورت جزئی و داستانی اما متناسب با شرایط جغرافیایی آن محیط نقل شده، در هیچ نسخه‌ای قبل از قرن دهم به دست نیامده است. یعنی گرچه فرد اصلی داستان و راوی از  آن شخص، از قرن هفتم و هشتم هستند، اما نه از آن دو قرن و نه قرن نهم و تا میانه قرن دهم، ظاهرا هیچ نسخه‌ای یا حتی کتابی که در آن دو قرن تألیف شده و آن را روایت کرده باشد، در دست نیست. آنچه هست مربوط به قرن دهم است با ادعای آن که از پیش از آن به دست آمده است.

تا آنجا که می‌دانیم نخستین بار این حکایت که به عربی بوده، توسط مترجمی به فارسی درآمده و تقدیم شاه طهماسب شده است. این که نسخه عربی در کجا بوده و چه شده نیاز به تحقیق بیشتر دارد. نسخه‌ فارسی از دوره طهماسب برجای مانده است که شرح آن را خواهیم آورد.

به هر روی حکایت جزیره خضراء، منشأ بحث نسبتا دامنه‌داری در این باره شده، ادبیات خاص خود را در پی داشته و مناقشاتی را پدید آورده است که در اینجا مرور خواهیم کرد.

محمدحسن محب
۱۱:۱۰۰۵
خرداد

موافقت‌نامه سایکس-پیکو توافقی سری میان بریتانیای کبیر و فرانسه بود که در ماه مه ۱۹۱۶ در خلال جنگ جهانی اول و با رضایت روسیه برای تقسیم امپراتوری عثمانی منعقد شد. این توافق‌نامه به تقسیم سوریه، عراق، لبنان و فلسطین میان فرانسه و بریتانیا منجر شد. این مناطق قبل از آن تحت کنترل ترک‌های عثمانی بودند. این توافق‌نامه نامش را از سر مارک سایکس بریتانیایی و فرانسوا ژرژ پیکوی فرانسوی گرفته است
با خطوط مستقیم می‌توان مرزهایی بدون پیچیدگی کشید. به احتمال قوی به‌همین دلیل بود که مارک سایکس (نماینده دولت بریتانیا) و فرانسوا ژرژ- پیکو (نماینده دولت فرانسه) در سال ۱۹۱۶ بر سر نقشه‌ای با خطوط مستقیم به توافق رسیدند.
خطوط مستقیمی که سایکس و پیکو ترسیم کردند در نیمه اول قرن بیستم برای بریتانیا و فرانسه بسیار مفید بودند، اما تأثیرشان در مردم منطقه کاملاً متفاوت بود.
با طرح سایکس و پیکو، سرزمین‌هایی که از اوایل قرن شانزدهم تحت حکومت امپراتوری عثمانی بود میان انگلیس و فرانسه تقسیم شد:
سوریه و لبنان تحت نفوذ فرانسه، و عراق، اردن شرقی و فلسطین تحت نفوذ بریتانیا
ترسیم مرزهای کشورهای عرب شمال آفریقا در شرح وظایف سایکس و پیکو نبود، اما آن منطقه هم به دو حوزه نفوذ مجزا تقسیم شده بود. مصر تحت نفوذ بریتانیا بود و فرانسه بر مغرب (متشکل از تونس، الجزایر و مراکش) مسلط بود.

محمدحسن محب
۱۱:۱۳۰۴
خرداد

محمدحنیف‌نژاد از درون جریان «شعاریون» بیرون آمد یعنی مکتب حاج یوسف شعار در تبریز و بعد به جنبش دانشجویی زمان خودش پیوست که متأثر از جریانات ملی‌گرایی و چپ بود. این بیوگرافی حنیف است از همان کار خودم:


ﺣﺎﺝ ﻣﻴﺮﺯﺍ ﻳﻮﺳﻒ ﺷﻌﺎﺭ تبریزی

حنیف‌نژاد از دوران دبیرستان به شرکت در جلسات حاج یوسف شعار پرداخت.  در جلسات فوق تفسیر قرآن و مباحث فکری روز، از جمله مکاتب مادی غرب و به‌ویژه مارکسیسم، مورد نقد و بررسی قرار می‏گرفت. بدین‌ترتیب، حنیف‌نژاد در جلسات حاج شعار برای اوّلین بار با مارکسیسم، و گونه‌ای از نقد سطحی آن، نیز آشنا شد. او در سال 1338 به دانشگاه تهران راه یافت و در سال 1342 در رشته مهندسی ماشین‏ آلات کشاورزی از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران، واقع در کرج، فارغ‏ التحصیل شد. دوره دانشجویی حنیف‌نژاد مصادف با فضای پرتلاطم سیاسی اواخر دهه 1330 و اوائل دهه 1340 است که به صعود دولت دکتر علی امینی، تجدید حیات جبهه ملّی ایران (جبهه ملّی دوّم) و تأسیس نهضت آزادی ایران (اردیبهشت 1340)  انجامید. حنیف‌نژاد در حوادث سیاسی آن روز نقش فعال ایفا کرد و نماینده دانشجویان دانشکده کشاورزی در سازمان دانشجویان جبهه ملّی،  عضو نهضت آزادی ایران و مسئول انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده کشاورزی شد.  در این سال‌ها، حنیف‌نژاد در جلسات مسجد هدایت و جلسات مذهبی مشابه، که محل تردد دانشجویان بود، شرکت می‌کرد. او در این جلسات با روحانیونی چون سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری، سید محمد بهشتی، علی گلزاده غفوری، محمدتقی جعفری، سید ابوالفضل زنجانی آشنا شد و این روابط تا بدان جا گسترش یافت که برخی از ایشان را برای سخنرانی در جلسات انجمن اسلامی دعوت می‌کرد.  او همچنین با مهدی بازرگان، یدالله سحابی، عزت‏الله سحابی، رحیم عطایی، عباس شیبانی و احمد علی‏ بابایی، گردانندگان نهضت آزادی ایران، رابطه داشت. از سال 1340 تا پایان دوره دانشگاه حنیف‌نژاد علاوه بر مسئولیت انجمن اسلامی دانشکده کشاورزی مسئولیت شاخه نهضت آزادی در این دانشکده را نیز عهده‌دار بود.  در این سال‌ها، او در چارچوب فعالیت‌های انجمن اسلامی دانشجویان با سعید محسن و  تراب حق‌شناس و سایر دانشجویان سیاسی دوست شد  و در جلسات نهضت آزادی نیز شرکت می‌کرد. جلال‌الدین فارسی از جلسه‌ای یاد می‌کند که در دره اوین- درکه برگزار شد و در آن فارسی، حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان شرکت داشتند.یکی از محصولات مکتب حاج یوسف شعار آقای محمدرضا شالگونی است که بعدها تئوریسین راه کارگر شد و الان هم مارکسیست بشدت ارتدکس است. حافظ قرآن بود در کودکی و مایه مباهات شعاریون تبریز.

محمدرضا شالگونی

محمد رضا شالگونی

میرزا یوسف شعار یا حاج یوسف شعار ابتدا از هواداران احمد کسروی بود و پروتستانیسم کسروی بر وی تأثیرات عمیق بر جای نهاد. او همسر و فرزندان کسروی را به کربلا برد و در بازگشت با انتشار کتاب شیعه‌گری کسروی مواجه شد. شعار، که به اسلام و تشیع تعلق عمیق داشت، به شدت ناراحت شد، از کسروی جدا شد، ردیه‌هایی علیه او نوشت و کسروی را منافق و دوچهره خواند. او بنیانگذار جریانی مذهبی در آذربایجان شد که مکتب قرآن تبریز نام داشت و پیروانش به «شعاریون» معروف بودند. «شعاریون» تا سال‌ها مهم‏ترین جریان اسلام‌گرای آذربایجان به‌شمار می‌رفتند و مبلغ نوعی اصالت‌گرایی سلفی‌مآبانه و وهابی‌گونه بودند. پس از مرگ حاج یوسف شعار پسرش، دکتر جعفر شعار، رهبری مکتب قرآن را به دست گرفت. از درون حلقه فوق دو چهره شاخص پدید آمدند که در نیمه دوّم دهه 1340 بر نسل جوان انقلابی تأثیر گذاردند: محمد حنیف‌نژاد و محمدرضا شالگونی. شالگونی از کشفیات مهم مکتب قرآن تبریز بود. وی نوجوانی با حافظه بسیار قوی بود که تمامی یا بخش عمده قرآن را حفظ کرد. «شعاریون» به شدت مبلغ شالگونی بودند و او را در مجامع مختلف مطرح می‌کردند. این نوجوان اندکی بعد به مارکسیسم گروید و این ماجرا تأثیر منفی بر نسل جوان منطقه بر جای نهاد. شالگونی در سال 1348 به عنوان عضو «گروه فلسطین» به زندان رفت و پس از انقلاب اسلامی به عنوان رهبر فکری سازمان «راه کارگر» و یکی از متنفذترین نظریه‌پردازان مارکسیسم ایرانی مطرح شد. نظریه «کاست روحانیت» از اوست. طبق این نظریه، انقلاب اسلامی ایران به حاکمیت روحانیت به‌مثابه یک «کاست» انجامید.

نفر بعدی سعید محسن است:
سعید محسن در سال 1318 در یک خانواده مذهبی دارای پیشینه روحانی در زنجان به دنیا آمد. پدر بزرگ او، محمد محسن اردبیلی،  از مراجع تقلید زمان خود بود. سعید محسن تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زنجان به پایان برد، برای ادامه تحصیل راهی تهران شد و در سال 1342 از دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته مهندسی تأسیسات فارغ‌التحصیل شد. سعید محسن در دوره دانشجویی، سال‌های 1339-1342، به تأثیر از فضای سیاسی روز به فعالیت‌های سیاسی جلب شد، در این رابطه، به دلیل عضویت در کمیته دانشجویان نهضت آزادی ایران، دو بار به زندان افتاد. اوّلین  دستگیری او در شب اوّل بهمن 1340 بود؛ یعنی در شب روزی که دانشگاه تهران صحنه اعتصاب و آشوب‌های گسترده شد. هر دو زندان محسن کوتاه‌مدت بود.
در این سال‌ها، سعید محسن با روحانیون انقلابی، به‌ویژه سید محمود طالقانی و مرتضی مطهری، و فعالان مذهبی- سیاسی غیر روحانی، به‌ویژه مهدی بازرگان و یدالله سحابی، رابطه نزدیک برقرار کرد و پس از فوت آیت‌الله حاج آقا حسین بروجردی (10 فروردین 1340) مقلد امام خمینی شد. عبدالله محسن، برادر کوچک‌تر سعید محسن، می‌گوید: خانواده ما، جدّ اندر جدّ، روحانی و از مراجع بودند. پدرم قبلاً معمّم بود که در زمان رضاشاه تغییر لباس داد و سردفتر شد. پدرم با مرحوم میلانی همدوره بود و با آقای بروجردی رفت و آمد داشت. به مرحوم حکیم هم نامه می‏نوشت. یادم است پس از فوت آقای بروجردی، یک بار در خانه روضه داشتیم، پدرم از سعید سئوال کرد: «مقلّد چه کسی هستی؟» سعید هم گفت: «مقلّد آقای خمینی.» پدرم عصبانی شد زیرا مخالف این چیزها بود.


محمدحنیف‌نژاد،سعید محسن


نفر سوم عبدالرضا نیک‌بین رودسری است که بیشترین تأثیر فکری را گذاشت. گرایش چپ داشت و بعداً رسماً مارکسیست شد. برای همین نامش را بعنوان بنیان‌گذاران سازمان نمی‌آورند:

محمدحسن محب