آنچه گذشت و آنچه لازم است

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

انسان+زمان=انسان شدن انسان بنابراین تاریخ علم آموختن گذشته تکاملی انسانست

آنچه گذشت و آنچه لازم است

دغدغۀ فراگرفتن دانش تاریخ وادای زکات آموزش آن(زکاةُ العلم نشرُه)،تمرین سعۀصدروارتباط باخلق،مراغرق این دریای کران تاکران کرد.پس من غریق رادریابید.حتی به یک لمحۀ نظر.همین!

بایگانی

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۱:۰۵۳۰
شهریور

ویلیام کیسی رئیس سازمان سیا در سال 1981:
ما زمانی به کامل شدن «برنامه انتشار عامدانه اطلاعات غلط توسط خودمان» پی خواهیم برد که تمام باورهای عمومی مردم آمریکا غلط باشد.....
در دورانی که فناوری‌های اطلاعاتی و ارتباطاتی در همه جا وجود دارد و توهم کاملا مطلع بودن را ایجاد می‌کند، این سوال پیش می‌آید که چرا چنین شرایطی همچنان وجود دارد؟
مفسران دانشگاهی و مطرح، عوامل مختلفی را برای این ناکامی روزنامه‌نگاری اصلی در حوزه‌هایی ـ که تقریبا جهانی هم است ـ ارائه داده‌اند،‌ از جمله جامعه‌شناسی اتاق خبر، فشار تبلیغاتی، مالیکت انحصاری، وابستگی زیاد سازمان‌های خبری به منابع «رسمی» و کنکاش ساده روزنامه‌نگاران برای پیشرفت در حرفه. بدون شک مانورهای روابط عمومی حرفه‌ای نیز تاثیرگذار هستند. با این حال چنین توطئه سکوت وسیعی نشان از حوزه فریبکاری دیگری دارد که به ندرت مورد بررسی قرار می‌گیرد ـ‌ مانند دخالت مستمر آژانس‌های اطلاعاتی به ویژه سیا در رسانه‌های خبری به منظور شکل دادن به افکار و عقاید به گونه‌ای که مردم عادی متوجه آن نشوند.
http://bit.ly/1WcPPUT:منبع

محمدحسن محب
۱۴:۴۲۲۸
شهریور

حالا موقع آن رسیده که صحبت را به قانون انقراض سلطنت از سلسله قاجار کشانده و جریان آن را برای خوانندگان محترم شرح دهم. در صفحات پیش اشاره کردم با به هم خوردن زمزمه و لایحه جمهوری تصور می‌رفت تا مدتی اتفاقی رخ ندهد ولی اختلاف دربار با رئیس‌الوزراء به مرحله‌ای رسیده بود که دیگر ادامه روابط دربار و دولت محال بود. از طرفی پیش‌آمد دوم فروردین ۱۳۰۴ برای شخص سردار سپه و طرفدارانش حادثه غیرمنتظره‌ای بود که بایستی هر چه زود‌تر جبران شود. همه درصدد بودند راه‌حلی برای این بن‌بست پیدا شود.
جلسات در منزل رئیس‌الوزراء و طرفدارانش همه روزه دائر است. وزراء اعضاء وزارتخانه‌ها را تشویق می‌کردند به منزل رئیس‌الوزراء رفته ادای احترام نمایند. یک روز اعضاء دادگستری در رأس آن‌ها مرحوم حاج سیدنصرالله تقوی رئیس دیوان کشور و سایر قضات و اعضاء اداری عدلیه و اعضاء کابینه مستشاری به منزل رئیس‌الوزراء رفتیم. مرحوم حاج سیدنصرالله قصیده‌ای را که در تعریف سردار و ذم احمدشاه بود قرائت کرد.
ترتیب شرفیابی هم این بود که رئیس‌الوزراء در وسط باغ منزل که بعدا خراب شد و کاخ مرمر به جای آن ساخته شد ایستاده اعضاء ادارات دور ایشان حلقه زده و عضوی که ارشد بود اظهار ارادت می‌کرد. رئیس‌الوزراء هم به مقتضای مجلس بیاناتی می‌فرمود، البته مذاکرات در اطراف خدمات سردار به کشور بود. بعد از چند دقیقه مرخص می‌شدند و جماعت دیگری از وزارتخانه دیگر شرفیاب می‌شدند. طرفداران سردار در مجلس علاوه بر تشویق مردم به فکر تهیه لایحه جدید بودند.
اینک مختصری از یادداشت‌های خود که چندین سال قبل یکی از دوستان که در کار جمهوری و تغییر سلطنت وارد بود برای من حکایت می‌کرد و من در‌‌ همان زمان یادداشت کردم نقل می‌نمایم: «تهیه طرح مقدمات انقراض سلطنت قاجاریه است. صبح زودی است، حاج رحیم آقای قزوینی منزل من آمد (مقصود شخصی است که از قول ایشان اینجانب یادداشت کرده‌ام) گفت بلند شو برویم یک جایی. گفتم کجا؟ گفت جایی که دوستان همه جمع‌اند. قبول کردم بیرون آمدیم. حاجی رحیم هم یک درشکه صدا کرد گفت برو جلوی سرچشمه. از سرچشمه رد شدیم سر کوچه میرزا محمود وزیر نگه داشت. بعد وارد حیاطی شدیم که تا آن موقع ندیده بودم، رفتیم توی سالن دیدیم حاجی امین‌الضرب هم آنجاست. معلوم شد منزل سرلشکر امیرطهماسبی است. خلاصه چهار نفر شدیم.
امیرطهماسبی صحبت کرد. خلاصه‌اش این بود باید فکری کرد برای تشویق مجلس به گذراندن طرح انقراض سلطنت قاجاریه و همچنین اقدام به بستن بازار. بعد اظهار کرد من با آقای رئیس‌الوزراء صحبت کردم فرستاد با شما آقایان مشورت کنم. حاجی امین‌الضرب پرسید حاجی معین‌التجار را دیده‌اید و موافق است؟ سرلشکر گفت او خودش با رئیس‌الوزراء صحبت کرده است. بعد پرسید حالا نظرتان چیست، من که از همه جوان‌تر بودم گفتم خوب است، با خود رئیس‌الوزراء هم تماس بگیریم.
قرار شد دسته جمعی به دیدن ایشان برویم. از منزل بیرون آمدیم من و حاجی رحیم، در یک درشکه، امیرلشکر طهماسبی و حاج امین‌الضرب در درشکه دیگر به عمارت رئیس‌الوزراء رفتیم. در آنجا حاج معین‌التجار هم بود. کریم آقا بوذرجمهری، مرتضی‌خان یزدان‌پناه هم بودند. خبر دادیم آقای رئیس‌الوزراء بیرون تشریف آوردند. بعد از مقدمه‌ای گفتند کار ما با دربار به جایی رسیده که یا باید من از بین بروم یا دربار. مخالفت ما با قاجاریه علنی شده ما باید پیش برویم، یا موفق می‌شویم یا از بین می‌رویم. اگر آقایان با من موافقید اقدام کنید و الا آزادید.
حاج امین‌الضرب گفت خود حضرت اشرف می‌داند من با قاجاریه مخالفت شخصی دارم. هر کس این کار را علم کرد من با او هستم. سردار فرمودند این کریم آقا و مرتضی‌خان و عبدالله خان (مقصود امیرلشکر طهماسبی است) و داور و تیمورتاش در اختیار شما هر چه بگویید می‌کنند. حاج معین‌التجار گفت اجازه بدهید ما همین جا متحصن بشویم و یک عده اصناف و تجار در مدرسه نظام. فرمودند خود دانید و رفتند.
من به کریم آقا گفتم امروز و امشب را اینجا خواهیم بود. او گفت بروم دستور ناهار را بدهم. حاج امین‌الضرب گفت حالا تازه ساعت ۱۰ صبح است بلند شویم اشخاص را خبر کنیم برای تحصن. به حاج معین‌التجار گفتم الان می‌رویم منزل شما آقایان تجار را خبر می‌کنیم. یک قطع‌نامه می‌نویسیم و می‌آییم منزل حضرت اشرف بست می‌نشینیم و تا این کار تمام نشود از تحصن خارج نمی‌شویم.
آقای رئیس‌الوزراء ضمن صحبت گفتند هر کاری می‌خواهید بکنید ولی بدانید ما پول نداریم در قضیه جمهوری «ت و خ»، پدرسوخته‌ها مقداری پول گرفتند و خوردند. خلاصه رفتیم منزل حاج معین‌التجار آقایان بازرگانان را خبر کردیم. مقداری پول جمع کردیم برای تهیه دیگ پلو. حاج رحیم‌آقا مامور شد با حسین فشنگچی و دیگران دیگ پلو در مدرسه نظام بار کنند و اصناف را خبر کنند. (به طور معترضه باید بگویم این حسین‌آقا در سال ۱۳۳۴ که اینجانب استاندار آذربایجان بودم از حرارت و جنب و جوش که صدر مشروطیت داشت افتاده و یک روزنامه به اسم تبریز منتشر می‌کرد).
ما هم بالاجتماع از منزل حاج معین‌التجار رفتیم منزل سردار سپه و در آنجا قطع‌نامه‌ای چاپ کردیم و با آقایان تیمورتاش و داور تماس گرفتیم. ایشان در داخل مجلس لایحه انقراض سلطنت قاجاریه را تهیه کردند. بدین معنی که لایحه از طرف یازده نفر که در رأس آن‌ها داور و تیمورتاش و شیروانی و یاسائی و آشتیانی بودند در تاریخ ۸ آبان ۱۳۰۴ تهیه و قرار شد در جلسه فردا این لایحه به رأی گذارده شود.» این بود یادداشت‌هایی که آن شخص برای من حکایت کرده بود.
                                                                                            

محمدحسن محب
۱۴:۰۵۲۴
شهریور

لوئیس نیمیر (Namier) مؤرخ برجسته ی بریتانیایی بر آن بود که تاریخ پژوه حرفه ای باید به موضوع پژوهش خود بیش ازخود بیندیشد؛ باید بیش ازهرچیز در بند واقعیت و حقیقت باشد؛ دل به ناموری نسپرد؛ و خود را از وسوسه ی بازاری کردن دانشوری و خشنود کردن این وآن و درخشش های ساختگی ِ زودگذر فراتر نگاه دارد. بی گمان این برداشت پارسا منشانه از ویژگی های مؤرخ با واقعیت های زندگی ِ دانشگاهی ِ امروزین چندان سازگار نیست - عصری که، به پشتوانه ی رسانه ها، دیدن و شنیدن کارآمدتر از خواندن و اندیشیدن شده است. با اینهمه هنوز ، و شاید بیشتر از همیشه، هنجارهای حرفه ای تاریخنگاری چیزی جز بیشترین سخت گیری در بازتاب درست واقعیت را بر نمی تابد.
هیچ کتابی نیست که، به رغم تلاشهای مؤلف آن، ازسهو و خطا یکسره برکنار باشد؛ چیزی که زبان را به شکوه می گشاید دامنه ی اینگونه کاستی هاست. اشتباه اگرحاصل دسترسی نداشتن به اطلاعات یا آسان گیری نباشد پی آمد بی دقتی است وبی دقتی در تاریخنگاری چیزی نیست که بتوان آن را سهل انگارانه نادیده گرفت. بازتولید بی دقتی ها در حوزه ی تاریخ پدیده ای را که فریدون آدمیت "آشفتگی در فکر تاریخی" نامید دامنه دارترو سهمگین تر می کند وحافظه ی تاریخی ِ جمعی را آسیب پذیر تر می سازد. اشتباهات یک اثر اعتماد خواننده ی آگاه را سلب می کند و خواننده ی بی خبر را گمراه. خطا ها ی یک کتاب، حتی اگر محدود به ثبت درست اسم ها یا جزئیات رویدادها و کارنامه های افراد هم باشد، درست خوانی ِ سندها، رعایت امانت در نقل آنها، صحت استنباط ها، وموجه بودن نتیجه گیری ها را هم مشکوک می کند. 

منبع:فخرالدین عظیمی استاد تاریخ دانشگاه کانتیکت آمریکا
محمدحسن محب
۱۷:۰۱۲۱
شهریور

«دین و دولت در اندیشه سیاسی» نوشته عبدالله شهبازی کتابی است که در واکنش به دیدگاه‌های «آرامش دوستدار»، فیلسوف ایرانی و استاد پیشین فلسفه دانشگاه تهران نوشته شده است. شهرت دوستدار به خاطر نظریات انتقادی معروفش درباره دین و فرهنگ دینی در جامعه ایران است. وی بر این باور است که فرهنگ ایرانی فرهنگی «دین‌خو» است و از این روی قدرت اندیشیدن ندارد. شهبازی در کتاب 244 صفحه‌ای خود که از دو بخش با موضوعات «دین» و «دولت» تشکیل شده، ابتدا دیدگاه‌های «آرامش دوستدار» در کتاب «درخشش‌های تیره» را بررسی می‌کند و در بخش دولت، دیدگاه‌های «ماکس وبر» درباره سلطانیسم و نظریات سعید حجاریان در این باره را مورد نقد قرار می‌دهد. 
مولف انگیزه خود را از نوشتن این کتاب چنین می‌نویسد: «آنچه مرا به بررسی و نقد دیدگاه‌های آرامش دوستدار برانگیخت، احساسی بود که پس از مطالعه «درخشش‌های تیره» و سایر نوشته‌های آرامش دوستدار در من پدید شد. این نوشته‌ها حاوی احکام کلی و فراروایت‌هایی بود مبتنی بر بنیان‌های نادرست نظری ـ تحقیقی؛ ولی به ‌گونه و در جامه‌ای عرضه شده بود که می‌توانست در خواننده تأثیرات ژرف بر جای نهد و در او بدبینی و بیزاری عمیقی نسبت به تمامیت فرهنگ ایرانی در تمامی دوران‌های تاریخی آن پدید سازد. به عبارت دیگر، پیام درخشش‌های تیره نفی تمدن و فرهنگ ایرانی در تمامی ابعاد و ادوار آن، از دوران باستان تا به امروز بود.»
به اعتقاد نویسنده «این ‌که دولت در ایران از آغاز پیدایش متمرکز قاهر بوده و این قاهریت و تمرکز دولت سراسر تاریخ تمدن ایرانی را رقم زده است،‌انگاره‌ای است که در این کتاب به آن پرداخته می‌شود. او با نقد دیدگاه‌های رایج در زمینه دو پدیده «دین» و «دولت» نشان می‌دهد که «نه تاریخ ایران از آغاز زرتشتی بوده، و توحیدی بودن دین زرتشت از آغاز مورد پرسش جدی محققان است، و نه دولت در تاریخ ایران باستان چنین اقتدار و قاهریتی داشته، و نه در یونان باستان دموکراسی به مفهوم امروزین وجود داشته، بلکه جامعه باستانی یونان ساختاری قبیله‌ای و مبتنی بر خدایان متعدد داشته ‌است.»
در مقدمه کتاب آمده است: «آنچه مرا به بررسی و نقد دیدگاه‌های آرامش دوستدار برانگیخت، احساسی بود که پس از مطالعه درخشش‌های تیره و سایر نوشته‌های آرامش دوستدار در من پدید شد. این نوشته‌ها حاوی احکام کلی و فراروایت‌هایی بود مبتنی بر بنیان‌های نادرست نظری ـ تحقیقی؛ ولی به ‌گونه و در جامه‌ای عرضه شده بود که می‌توانست در خواننده تأثیرات ژرف بر جای نهد و در او بدبینی و بیزاری عمیقی نسبت به تمامیت فرهنگ ایرانی در تمامی دوران‌های تاریخی آن پدید سازد. به عبارت دیگر، پیام درخشش‌های تیره نفی تمدن و فرهنگ ایرانی در تمامی ابعاد و ادوار آن، از دوران باستان تا به امروز، بود.»
در این کتاب نشان داده‎ شده که نه تاریخ ایران از آغاز زرتشتی بوده و توحیدی بودن دین زرتشت از آغاز مورد پرسش جدی محققین است و نه دولت در تاریخ ایران باستان چنین اقتدار و قاهریتی داشته و نه در یونان باستان دموکراسی به مفهوم امروزین وجود داشته، بلکه جامعه باستانی یونان ساختاری قبیله‌ای و مبتنی بر خدایان متعدد داشته‌است. در زمینه دین، این موضوع مطرح است که گویا تاریخ ایران از ابتدا مبتنی بر تک خدایی (مونوتئیسم) بوده و برخی نویسندگان این انگاره را در دین زرتشت جست‌وجو می‌کنند، با این فرض که تمدن ایرانی از ابتدا تمدنی زرتشتی بوده است. در زمینه دولت نیز عنوان می‌شود که دولت در ایران از آغاز پیدایش، دولت متمرکز قاهر بوده و این قاهریت و تمرکز دولت سراسر تاریخ تمدن ایرانی را رقم زده است. نتیجه‌ای که از این دو تفکر گرفته می‌شود این که تمدن ایرانی از آغاز بر دو پایه نقش مطلقه دین و دولت بنا شده و این امر سبب شده که جامعه ایران از استبداد، گریزی نداشته باشد.
        کتاب، کاوش در نظریه «کانون دینی» را که آرامش دوستدار مهم‌ترین پردازشگر آن است هدف اصلی خود قرار داده است  لیکن موضوع آن فراتر از دیدگاه خاص دوستدار است. در این بررسی آن مفاهیم بنیادین که زیر ساخت اندیشه سیاسی ما را می‌سازد مورد بازبینی قرار گرفته و کم و بیش مضمون بسیاری از بحث‌های روشنفکری معاصر ایران را می‌سازد.
 

دین و دولت در اندیشه سیاسی

عبدالله شهبازی

انتشارات: سوره مهر

نوبت اول: 1393

محمدحسن محب
۲۰:۴۷۱۱
شهریور

سِر آیزایا برلین اقدامات پطر اول، در اوائل سده هیجدهم میلادی، را زخمی عمیق بر پیکره جامعه روسیه می‌داند. خانم هلن ریولین در بررسی دوران محمدعلی پاشا در مصر، اوائل سده نوزدهم میلادی، نظری مشابه بیان می‌کند و اقدامات فوق را عامل تمامی نگون‌بختی‌های اجتماعی و اقتصادی جامعه مصر تا به امروز می‌شمرد. این ارزیابی در مورد اقدامات رضا شاه در ایران (نیمه اول سده بیستم میلادی) صادق است.
«به گمان نگارنده، تمامی مصائبی که تا به امروز جامعه ایران از آن رنج می‌برد ناشی از ساخت‌زدایی عمیق اجتماعی، امحاء وسیع نخبگان و نهادهای سیاسی بومی، جعل و تحمیل دیوان‌سالاری فاسد و ناکارا و بیگانه با بافت جامعه و سایر سیاست‌هایی است که رضا شاه مجری آن بود. این سیاست‌ها فرآیند طبیعی رشد جامعه ایرانی را منقطع ساخت و مولودی بی‌اندام پدید ساخت که در دهه‌های پسین عقیم و عقیم‌تر شد.» (دین و دولت در اندیشه سیاسی، ص ۲۴۴)
*********
نحوه گسترش این شیوه زندگی جدید یا پیدایش «جامعه جدید» در همه جا یکسان نبوده است. تفاوت اساسی اروپای غربی با بسیاری از نقاط جهان (دنیای استعمارزده) تداوم ساختارهای سنتی است و تحول آن به ساختارهای نوین. در جوامع استعمارزده این تسلسل و تداوم کم و بیش منقطع شد. ایران از جمله کشورهایی است که بیشترین انقطاع را به بدترین نوع آن میان «گذشته» و «حال» داشت. در دوران رضا شاه این تمایز به شکلی عمیق در فرهنگ نیز تجلی یافت؛ نه تنها میان «گذشته» و «حال» بلکه حتی میان «هویت ایرانی» و «هویت اسلامی». یعنی، رضا شاه در واقع جامعه ایران را چندپاره کرد و بر این اساس خرده‌فرهنگ‌های بکلی متعارض شکل گرفت
************
 بارها عرض کرده‌ام (بخصوص در صحبت‌های خصوصی) که رضا شاه قطعاً نسبت به همگنان خودش آدم برجسته‌تری بود. در آن زمان آدمی که حاضر باشد برای پیشرفت خود را به دستگاه انگلیسی‌ها وصل کند کم نبود که بعکس این رویکرد در میان رجال سیاسی و نظامی بسیار طرفدار داشت. حتماً در رضا خان میرپنج چیز خاصی دیده‌اند که او را برگزیده‌اند وگرنه داوطلب فراوان بود و رقابت فشرده.اما این که تصور کنیم سیاست‌گذاری‌های رضا شاه در حوزه‌های متنوعی مانند دیوان‌سالاری و قشون جدید، لباس متحدالشکل، آموزش عالی جدید، سیاست‌گذاری اقتصادی مبتنی بر دولتی کردن، سیاست‌گذاری فرهنگی و غیره و غیره ناشی از شخص رضا شاه بود اشتباه است. در پشت این سیاست‌گذاری‌ها محفل معینی بودند از اندیشمندان برجسته و «عقلاء» که تنظیم و هدایت می‌کردند سیاست‌های دوران پهلوی اول را. به همین دلیل است که برای شناخت سیاست‌های رضا شاه باید سیر تحول فکری نحله‌ای از تجددگرایی ایرانی را بشناسیم که در دوران محمدعلی شاه مقتدر خواستار انتقال تمامی قدرت به «پارلمنت» بودند و در زمان احمد شاه جوان بعکس خواستار انتقال تمامی قدرت به پادشاه شدند و انگاره «دیکتاتوری مصلح» را شکل دادند و سرانجام با دست رضا خان میرپنج آن را تحقق بخشیدند. بسیاری از سیاست‌هایی که در دوران رضا شاه تحقق یافت در مرامنامه فرقه دمکرات ایران (چاپ ۱۳۲۸ ق.) بیان شده است و همین جریان است که به استخوان‌بندی اصلی الیگارشی دوران پهلوی تبدیل شد.


منبع:P.FBOOK-Dr.Abdollah Shahbazi

محمدحسن محب
۲۰:۴۳۱۱
شهریور

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ، ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻪﻭﻳﮋﻩ ﺗﻤﺪﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻗﺎﺋﻠﻢ ﻭ ﻣﻴﺮﺍﺙ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﻭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮊﻩ « ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﮔﺮﺍﻳﻲ » ﺭﺍ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻢ ﻭﻟﻲ ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﺗﻘﺎﺑﻞ ﮐﺎﺫﺏ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻨﻴﺎﻥ ﺗﺎﺭﻳﺨﻨﮕﺎﺭﻱ ﺭﺳﻤﻲ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﭘﻬﻠﻮﻱ ﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﻣﻲﺩﺍﺩ . ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﻏﺮﺍﻕﺁﻣﻴﺰ ﺗﺼﻮﻳﺮﻱ ﺧﻮﺩﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺖﻫﺎﻳﻲ ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﻭ ﺗﻮﺗﺎﻟﻴﺘﺮ، ﻭ ﺍﻧﻄﺒﺎﻕ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭘﻬﻠﻮﻱ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺍﺭﺙ ﺗﺎﺝﻭﺗﺨﺖ ﮐﻴﺎﻥ . ﺍﻳﻦ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺭﺍ ﻧﻔﻲ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ، ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﻧﻴﺰ ﺍﺭﺝ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻗﺎﺋﻠﻢ . ﺍﮔﺮ ﮐﺴﻲ ﺟﻠﺪ ﺍﻭّﻝ ﮐﺘﺎﺏ ﺯﺭﺳﺎﻻﺭﺍﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻲﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻮﻻً ﻳﻬﻮﺩﻳﺖ ﺭﺍ، ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﻴﻢ، ﻣﻮﻟﻮﺩ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻳﻬﻮﺩﺍ ﻧﺎﺳﻲ (ﻳﻬﻮﺩﺍ ﺑﻦ ﺷﻤﻌﻮﻥ ﺑﻦ ﺟﻤﺎﻟﻴﻞ ﺩﻭّﻡ ) ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﻘﻪ ﻣﺪﻭّﻥ ﻳﻬﻮﺩﻱ، ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﮐﺘﺎﺏ « ﻣﻴﺸﻨﺎ » ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ « ﺗﻠﻤﻮﺩ» ﺍﺳﺖ، ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺟﺪﻳﺪ ﻳﻬﻮﺩﻱ ﺗﮑﻮﻳﻦ ﻳﺎﻓﺖ . ﻳﻬﻮﺩﺍ ﻧﺎﺳﻲ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ 192 ﻣﻴﻼﺩﻱ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺭﻳﺎﺳﺖ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺘﮕﺮ ﺳﻮﺭﻭﺱ (ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﺍﻥ ﺭﻭﻡ ) ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺳﻮﺭﻭﺱ ﺑﻪ ﺁﺋﻴﻨﻲ ﮔﺮﺍﻳﺶ ﻳﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺁﻣﻴﺰﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﭘﺎﮔﺎﻧﻴﺴﻢ ﺭﻭﻣﻲ ﻭ ﻳﻬﻮﺩﻳﺖ ﺑﻮﺩ . ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺁﻟﮑﺴﺎﻧﺪﺭ ﺳﻮﺭﻭﺱ، ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﺭﻭﻡ، ﺑﺎ ﻳﻬﻮﺩﺍﻥ ﺍﺳﻲ ﺩﺭ ﺣﺪﻱ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﻮﺭﻭﺱ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﺶ ﺑﻪ «ﺁﺭﮐﻲ ﺳﻴﻨﺎﮔﻮﮔﻮﺱ » ( ﺭﺋﻴﺲ ﮐﻨﻴﺴﻪ ) ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺷﻮﺩ . ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﻘﺎﺭﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﻲ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺷﮑﺎﻧﻲ ﻭ ﺻﻌﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ ﻭ ﻗﺮﻥﻫﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺭﻩ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻴﺎﻥ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ( ﺑﻨﻲﺍﺳﺮﺍﺋﻴﻞ ) ﺟﺎﻣﻌﻪﺍﻱ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﮐﻢﺍﻫﻤﻴﺖ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺎﻳﺮ ﺟﻮﺍﻣﻊ ﺷﺮﻕ ﻣﺪﻳﺘﺮﺍﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﮐﻨﻌﺎﻧﻲﻫﺎ ( ﻓﻨﻴﻘﻲﻫﺎ )، ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺩﺭ ﻗﺪ ﻭ ﻗﻮﺍﺭﻩﺍﻱ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺗﻤﺪﻧﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﭼﻮﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ . ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﺳﺘﺮ ﻭ ﻣﺮﺩﺧﺎﻱ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ . ﻗﺪﻣﺖ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﺳﺘﺮ ﺑﻪ ﺣﻮﺍﻟﻲ ﻗﺮﻥ ﺍﻭّﻝ ﻣﻴﻼﺩﻱ ﻣﻲﺭﺳﺪ . ﺍﺳﺘﺮ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﻣﻠﮑﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﺸﺎﻳﺎﺭﺷﺎ ﻧﺒﻮﺩ . ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻳﻬﻮﺩﻳﺖ ﺟﺪﻳﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﺎﻧﻪ . ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ، ﺁﻗﺎﻱ ﭘﻮﺭﭘﻴﺮﺍﺭ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﻀﺎﻳﻲ ﭘﺪﻳﺪ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﺮ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻧﻘﺎﺩﻱ ﺟﺪّﻱ ﻭ ﻋﻠﻤﻲ ﺗﺎﺭﻳﺨﻨﮕﺎﺭﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺭﺍ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻣﻔﺼﻞ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ . ﺍﻳﻦ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﺯ 17 ﺗﺎ 21 ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ 1379 ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﻳﮏ ﺻﻔﺤﻪﺍﻱ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪ.

منبع:P.FBOOK-Dr.Abdollah Shahbazi
محمدحسن محب
۲۰:۳۸۱۱
شهریور

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسله پهلوی اتفاق افتاد:
«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند . در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه دیوارها را ماستمالی کردند.»
همانطوری که ملاحظه شد قدمت ریشه تاریخی این اصطلاح از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگزار گردید و مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.

محمدحسن محب
۲۰:۳۸۱۰
شهریور

من با این مفهوم «فئودالیته‌» مشکل دارم. فئودالیسم به دورانی از تاریخ اروپا اطلاق می‌شود که مشخصه‌های معین دارد مانند حاکمیت تام فئودال (لرد) بر دهقان. که این حاکمیت مطلقه در جوامع اسلامی وجود نداشته. «واسال» یا «سرف» در غرب بیشتر شبیه به برده بوده تا «رعیت» در جوامع اسلامی. در روسیه نظام سرواژ وجود داشت که با فرمان ۱۸۶۱ م تزار آلکساندر دوم ملغی شد. اصولاً کاربرد مفهوم «فئودالیسم» را در غیر از جوامع اروپای غربی نادرست می‌دانم. ترجیح می‌دهم از تعابیر عام تر استفاده کنم مثل گذار از «جامعه سنتی» به «جامعه جدید». این نام‌گذاری ارزشی نیست یعنی به معنی خوبی یا بدی «جامعه سنتی» یا «جامعه جدید» نیست. «جامعه سنتی» در جوامع مختلف متفاوت بوده. «جامعه جدید» همان است که در پی تحولات اروپای غربی از سده شانزدهم میلادی یعنی شروع دوره استعماری بتدریج شکل گرفت و در سده نوزدهم با تحول در ارتباطات (معروف به «انقلاب راه‌آهن») و سپس شروع موج صنعت انبوه جدید (معروف به «انقلاب صنعتی») به پیدایش شهرهای انبوه و متراکم جدید انجامید و بهمراه فرهنگ غالب تمدن جدید غربی به سراسر جهان صادر شد.

منبع:P.FBOOK-Dr.Abdollah Shahbazi
محمدحسن محب
۲۰:۴۳۰۹
شهریور

بنیان‌گذار «اصلاحات تنبانی» اگوستوس دوم لهستان معروف به «اگوستوس قوی» بود که بعداً پطر کبیر روسیه از او تقلید کرد و بعد عثمانی‌ها این راه را رفتند. قبلاً‌ به تفصیل درباره «اصلاحات تنبانی» عصر سلطان محمود دوم در عثمانی نوشته‌ام. نوشتم:
«اقتباس الگوهای غربی به تغییر اسامی وزارتخانه‌ها محدود نبود و ظواهر زندگی عثمانیان را نیز در بر گرفت. این الگویی است که اگوستوس قوی لهستان و پطر کبیر روسیه فراروی محمود دوّم قرار داده و "اصلاحات" خود را با تغییر پوشاک سنتی و تراشیدن ریش و تأسی به ظواهر شیوه زندگی اروپای غربی آغاز کرده بودند. به این ترتیب، اصلاحات غرب‌گرایانه عثمانی نیز «با کوتاه کردن ریش محمود دوّم و لباس اروپایی پوشیدن او» آغاز شد... تغییر لباس عثمانیان، مانند تأسیس مدارس جدید، از نیروهای نظامی آغاز شد و بلافاصله پس از انهدام قشون ینگی‌چریک در سال ۱۸۲۸ مقرر شد که قشون جدید پیراهن و شلوارهایی مشابه با اونیفورم نظامیان غربی بپوشند. برنارد لویس به جنبه‌های نمادین و روانی این تحول توجه کرده و جایگاه پوشاک را در جنگاوری مسلمانان مورد تأکید قرار داده است... اقدام دیگر محمود تغییر زین سنتی اسب‌های سواره نظام عثمانی و تبدیل آن به زین اروپایی بود. سِر آدولفوس اسلید، مشاور نیروی دریایی عثمانی، می‌نویسد: «هیچ یک از اشتباهات بزرگ سلطان محمود مانند تغییر روش سوار شدن در سواره نظام ترک نبود. سواره نظام عثمانی قبلاً زین‌های بی‌نقصی داشت که سوار را قادر به فرماندهی عالی بر اسب می‌کرد و تنها محتاج کمی نظم بود تا نامنظم‌ترین اسب‌ها را تبدیل به منظم‌ترین اسب کند... سواره نظام اروپایی دارای زین‌های صاف و رکاب‌های بلند بود. بنابراین، محمود فکر می‌کرد که لازم است تا سواره نظام خودش نیز عیناً چنین زین‌هایی داشته باشد. پیاده نظام اروپایی کت‌های تنگ و سرپوش بسته داشت. عیناً تقلید شد. این تقلید کورکورانه کاملاً بی‌فایده بود و بعلاوه سبب ناراحتی جسمانی می‌شد.»«در سال ۱۸۲۹ تغییر لباس به غیرنظامیان نیز تسری یافت و محمود دستور داد که عثمانیان به جای عمامه و شوبارا (کلاه پوستی) کلاه بومی مردم مراکش و شمال آفریقا، معروف به کلاه فس (فینه)، را بر سر بگذارند. طبق این فرمان، تنها علما مجاز به استفاده از عمامه بودند. عبا و نعلین نیز جای خود را به کت و شلوار و پوتین‌های چرمی سیاه داد و مقرر شد که ریش‌ها نیز کوتاه شود. بنوشته برنارد لویس، هر چند محمود فینه را جایگزین عمامه کرد ولی همین کلاه چنان بومی شد که یک سده بعد بعنوان نماد سنت‌گرایی عثمانی و اسلامی مورد حمله یا دفاع قرار گرفت. 
این اقدامات برای محمود دوّم اعتباری به ارمغان نیاورد و ناظران غربی، چه در آن زمان و چه بعدها، به اقدامات ظاهرگرایانه محمود با نظر تحقیر نگریسته‌اند. دیوید ارکهارت، دبیر متنفذ سفارت بریتانیا در عثمانی در دهه ۱۸۳۰، تلاش دولتمردان وقت عثمانی برای «اروپایی‌کردن» این کشور را «اقدامات عجولانه گروهی جاهل» می‌دید و معتقد بود که عثمانی نه از طریق اقتباس نهادهای بیگانه بلکه از طریق تکامل نهادهای بومی خویش است که می‌تواند همپای غرب پیشرفت کند. لرد پانزونبی، سفیر وقت بریتانیا، نیز متأثر از دیدگاه ارکهارت بود ولی استراتفورد کانینگ و حامیان قدرتمندش نگاهی دیگر به تحولات عثمانی داشتند. آن‌ها، بعنوان نماینده سیاسی آریستوکراسی مالی و بازار لندن، به غارت عثمانی چشم داشتند و لذا سیاست برکشیدن و حمایت فعال از دیوان‌سالاران غرب‌گرا را پیش می‌بردند. از این زاویه، می‌توان دیدگاه ارکهارت را مشابه دیدگاهی دانست که بعدها عثمانیان جوان پرچمدار آن شدند. گروهی از متفکران عثمانی نیز اقدامات محمود را بعنوان سرآغاز فرایند تقلید سطحی از ظواهر غربی مورد انتقاد سخت قرار داده‌اند. برای مثال، در سال 1329 ق. اسماعیل حامی در نشریه اجتهاد چنین نوشت: 
این اشتباه که هر چه در اروپا دیده می‌شود در اینجا قابل تقلید است، به یک سنت سیاسی در میان ما تبدیل شده است. برای مثال، اونیفورم‌های روسی، تفنگ‌های بلژیکی، کلاه‌های ترکی، زین‌های مجاری، شمشیرهای انگلیسی و مشق نظامی فرانسوی را همزمان رواج می‌دهیم. ما ارتش جدیدی آفریده‌ایم که تقلیدی مضحک از اروپا است.»

منبع:P.FBOOK-Dr.Abdollah Shahbazi

محمدحسن محب
۱۸:۴۱۰۶
شهریور

درباره جشنواره قرةالعین در لندن (بی. بی. سی. فارسی، ۴ شهریور) دیدم. چه تلاشی می‌کنند برای تبدیل کردن قرةالعین به نماد جنبش حقوق زنان. بکلی مسکوت می‌گذارند واقعیت ماجرا را که بابی‌ها متعصبان مذهبی بودند که تصورمی‌کردند مهدی موعود (عج) ظهور کرده و در شورش‌هایی که کردند از هیچ جنایتی فروگزار نکردند. مثل داعش امروزونیز این واقعیت را که شورش‌های بابیان بخشی ازشورش‌هایی بود که برای تضعیف حکومت ایران همزمان انجام گرفت و در پس آن تحریکات استعمار بریتانیا قرار داشت و با دست باکفایت نامدارترین و محبوب‌ترین دولتمرد تاریخ معاصر ایران یعنی میرزا تقی خان امیرکبیر با قاطعیت سرکوب شد.
قبلاً نوشتم:«جریان دیگر که کمتر شناخته شده، پدیده‌ای است که آن را «نوبابی‌گری» Neo Babism می‌خوانم. این جریان در سال‌های اخیر در حال تکوین است. نوبابی‌گری جریانی لائیک است که هسته اصلی آن را روشنفکران لائیک برخاسته از خاندان‌های بابی (ازلی) یا بهایی یا روشنفکران مسلمان‌زاده ولی علاقمند به بابی‌گری یا متأثر از این گونه عقاید شکل می‌دهند. این جریان می‌کوشد روشنفکران لائیک بهایی و بابی را در پیرامون علایق مشترک گرد ‌آورد. این روشنفکران نوبابی می‌دانند که دعاوی مانند دیانت بابی و بهایی و غیره جاذبه‌ای برای روشنفکران و نسل جوان ایرانی ندارد. لذا می‌کوشند بابی‌گری را بعنوان یک جریان نوگرا و گونه‌ای از پروتستانتیسم اسلامی و یک جنبش انقلابی که دارای سنن والا و قابل ستایش بود مطرح کنند. آن‌ها سخنانی گزینشی یا تحریف شده از باب و سایر سران بابی‌گری عرضه می‌کنند و بر جنبه‌های به شدت خرافی بابی‌گری چشم می‌پوشند. در حالی که جنبه‌های خرافی و تحجر و عقب‌ماندگی فکری در بابی‌گری بسیار چشمگیر است و تنها بر اساس برخی داده‌های گزینشی و تغافل بر واقعیت‌های تاریخی می‌توان چنین تصویر بزک شده‌ای از بابی‌گری به دست داد.
شخصیت مهمی که این جریان جدید می‌کوشد آن را احیاء کند و به جای باب به نماد تفکر خود بدل سازد، قرةالعین است. در تاریخ‌نگاری معاصر روی قرةالعین سرمایه‌گذاری زیاد شده و از وی تصویری بکلی ساختگی عرضه شده که می‌تواند برخلاف باب برای نسل جوان و روشنفکران امروز ایرانی جاذبه‌هایی داشته باشد. مثلاً، اولین زنی که کشف حجاب کرد، پیامبر دفاع از حقوق زنان، شاعره و غیره و غیره. این ویژگی‌هایی است که نه باب واجد آن است، نه صبح ازل، نه بهاء، نه عبدالبهاء و نه سایر چهره‌های شاخص بابیه و بهائیت.»
 آخر این چه کار زشتی است که اشعار زیبای این و آن را بذردند و بنام قرةالعین منتشر کنند مثل این شعر عاشق اصفهانی:
تو کمان کشیده و در کمین            که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین                  که خدا نکرده خطا کنی
تو کمان کشیده و در کمین            که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین                  که خدا نکرده خطا کنی
تو کمان کشیده و در کمین            که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین                  که خدا نکرده خطا کنی
تو کمان کشیده و در کمین            که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین                  که خدا نکرده خطا کنی
یا این شعر ام‌هانی دختر حاج عبدالکریم خان یزدی:
خال به کنج لب یکی، طره مشک فام دو     ***         وای به حال مرغ دل، دانه یکی و دام دو
محتسب است و شیخ و من، صحبت عشق در میان   ***   از چه کنم مجابشان، پخته یکی و خام دو
از رخ و زلفت ای صنم، روز من است همچو شب   ***   وای به روزگار من، روز یکی و شام دو
ساقی ماهروی من، از چه نشسته غافلی        ***     باده بیار می بده، نقد یکی و وام دو
مست دو چشم دلربا، همچو قرابه پر ز می      ***   در کف ترک مست بین، باده یکی و جام دو
کشته تیغ ابرویت، گشته هزار همچو من     ***  بسته چشم جادویت، میم یکی و لام دو
وعده وصل می دهی، لیک وفا نمی کنی     ***   من به جهان ندیده ام، مرد یکی کلام دو
گاه بخوان سگ درت، گاه کمینه چاکرت    ***  فرق نمی کند مرا، بنده یکی و نام دو
یا این شعر شگفت و زیبای شاه طاهرای کاشانی دکنی:
ساقی عشقت ای صنم زهر ستم سبو سبو    ***   ریخت به ساغر دلم با می غم کدو کدو
چند دوم من از غمت گوشه به گوشه سو به سو  ***  گر به تو افتدم نظر چشم به چشم رو به رو
شرح کنم غم تو را نکته به نکته مو به مو    ***    تا به ره محبتت پای طلب نهاده ام
بر رخ دل در الم از ستمت گشاده ام       ***    تا قدمم به سر نهی خاک نشین چو جاده ام
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام     ***  خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو
در عقب تو جان من هست چو سایه ات روان    ***   بسته به زلف و گیسوت رشته جان عاشقان
از چو توئی گسستن مهر وفا نمی توان      ***    مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو     ***  بار جدایی تو را بس که به جان کشیده ام
همچو کمان حلقه از بار ستم خمیده ام    ***   بس که چو طفل لاله من خون جگر مکیده ام
می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام   ***  دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه ‌جو به جو
ریخت مگر بنفشه بر صفحه یاسمین خطت     *** یا که فکنده سایه بر زهره مه جبین خطت
خون شده نافه را جگر تا شده چین به چین خطت    ***   داده دهان و عارض و چهره و عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل ‌لاله به لاله بو به بو   ***    در غمت از جگر فغان آه زدل بر آیدم
گیسوی حلقه حلقه ات دام بلا نمایدم     ***   لحظه به لحظه دم به دم خون ز دو دیده زایدم
از رخ و چشم و زلف و قد ای مه من فزایدم      ***  مهر به مهر و دل به دل ‌طبع به طبع و خو به خو
تا شده استخوان من با سگ کوی ات آشنا    ***   محض وفا توئی مرا غیر تو نیست مدعا
مانده به زیر بال غم گردن مطلب هما    ***    در دل خویش طاهرا گشت و ندید جز وفا
                    صفحه به صفحه ‌سر به سر پرده به پرده تو به تو                                                                 (  در بیت آخر «طاهرا» را به «طاهره» تبدیل کرده‌اند)

این درحالیست که قرة العین حتی طبع شعر هم نداشته. زیبا نیز نبوده ولی هرزه بوده. دلیلش در خود منابع بابی است. نقاشی چهره زن زیبایی را از کتاب خانم دیولافوآ دزدیده‌اند و بنام نقاشی قرةالعین تکثیر می‌کنند.جنجال قرةالعین در اجتماع باغ بدشت هم اصلاً «کشف حجاب» نبوده. باز بودن چهره و قسمتی از مو و گردن از قدیم مرسوم بوده در میان زنان بخصوص در زنان روستایی و عشایر و اصلا چیز عجیبی نبوده که بابت آن عده‌ای به شدت اعتراض کنند و از بابی‌گری عدول کنند و یکی شمشیر بکشد به قصد کشتن قرةالعین. به نقاشی‌های گاسپار دروویل از زنان عصر فتحعلی شاه مراجعه کنید و می‌بینید چهره زنان خیلی هم پوشیده نبوده و مسئله قرةالعین اصلاً «کشف حجاب» نیست. فشاهی درست می‌نویسد که علت این است که قرةالعین و محمدعلی بارفروشی با هم به حمام رفتند و اشتراک جنسی را علنی مطرح و عمل کردند. نوشته فشاهی این است: «بدون تردید، در دشت بدشت، نه تنها اشتراک اموال بل اشتراک زنان نیز تبلیغ شد و سخنان دشمنان بابیان در این باره چندان دور از حقیقت نیست... قرةالعین و ملا محمدعلی بارفروشی نخست به اجرای این امر پرداختند و با یکدیگر در کجاوه نشستند و سپس در برابر چشمان حیرت‌زده بابیان به حمام رفتند و سپس سایر بابیان نیز کم و بیش به آنان اقتدا کردند و افسانه باغ اپیکور را زنده کردند...»*

میرزا جانی کاشانی، مؤرخ بابی، در نقطة‌الکاف که از منابع مهم تاریخ بابی‌گری است، در توجیه رفتار قرةالعین و دیگران در باغ بدشت می‌نویسد: «خلاصه احکام دین قائم علیه‌السلام احکام توحید می‌باشد که جمیع مال‌ها مال حضرت است و جمیع مردان غلام حضرت‌اند و جمیع زنان کنیز آن جناب می‌باشند عطا می‌فرماید به هر کس که می‌خواهد و می‌گیرد از هر کس که می‌خواهد به مضمون آیه شریفه قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء. و حدیث دارد که آن حضرت زن و شوهرها را عوض می‌کند به مثل آقا که غلام و کنیز خود را به هم می‌بخشد و در شریعت جایز می‌باشد و البته آن جناب مالکیت در مردم به قدر آقا در کنیز و غلام خود دارند.»**
دوستانی که ممکن است درک نکنند توجهم به فرقه بهایی را، ارجاع می‌دهم به مواضع مرحوم آیت‌الله بروجردی که آدم بسیار سلیم‌النفسی بود ولی موج بزرگی علیه بهائیان ایجاد کرد. همین بظاهر تناقض را حبیب لاجوردی از مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی می‌پرسد و او اینطور پاسخ می‌دهد: «در مسئله بهائی‌ها تا آنجایی که ایشان تشخیص می‌داد، که بهائی‌ها یک گروه ناراحت‌کننده و اخلال‌گر در ایران هستند. مسئله صرف اختلاف مذهبی نبود. اینطوری هم که معروف بود تا یک اندازه‌ای هم درست بود که این گروه یک نوع سروسری با منابع خارجی دارند و بیشتر مجری منافع خارجی هستند تا منافع ملّی. در این طریق مرحوم آقای بروجردی به هیچ وجه تردیدی از خودش نشان نمی‌داد که [از] آن‌چه گروه بهائی‌ها از دستش برمی‌آید [جلوگیری کند] از اذیت‌ها و کارهای موذیانه‌ای که بهائی‌ها دارند و درباره مسلمان‌ها دریغ نمی‌کنند. یعنی بطور مخفیانه افراد خودشان را وارد مقامات اداری می‌کنند و مقامات را اشغال می‌کنند. بعد هم مسلمان‌ها را ناراحت می‌کنند. می‌زنند. از بین می‌برند. از این کارها خیلی زیاد می‌کردند. حالا بگذرید از این که الان صورت حق به جانبی به خودشان می‌گیرند. کاری ندارم به وضع فعلی. ولی آن زمان این شکل بود. واقعاً هر کجا که دستشان می‌رسید، به هر وسیله بود، هر مقامی بود اشغال می‌کردند و سعی می‌کردند دیگران را از بین ببرند یا وارد مجمع خودشان بکنند و کارهایی که آن‌ها می‌خواهند انجام بدهند... ولی ایشان [آیت‌الله بروجردی] از این جریان و از این ماجرا آگاه بود و به هر وسیله‌ای بود جلوگیری می‌کرد.»*** 


*- محمدرضا فشاهی، واپسین جنبش قرون وسطایی در دوران فئودال، تهران: جاویدان، 1356، صص 146-147

**- حاجی میرزا جانی کاشانی، کتاب نقطة‌الکاف در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول از تاریخ بابیه، بکوشش ادوارد براون، لیدن: بریل، 1328ق./ 1910م.، صص 151-152)

***- مصاحبه حبیب لاجوردی با مرحوم آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی پسر مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی. در مأخذ زیر چاپ شده است: خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی، بکوشش حبیب لاجوردی، تهران: نشر کتاب نادر، 1381، ص 45

منبع:P.FBOOK-Dr.Abdollah Shahbazi
محمدحسن محب